Love in the dark⑦⑤

Love in the dark⑦⑤

چانهی: چرا گریه میکنی؟ حرف بزن این وقت شب اینجا اومدی فقط گریه کنی؟
چانگمی: ا/ت عزیزم چیشده؟
چانهی: چرا چمدان آوردی؟ یومی کجاست؟ جونگکوک کجاست...
ا/ت: میخوام طلاق بگیرم
چانهی: چی؟ دیوونه شدی؟ طلاق؟
ا/ت: آره طلاق
چانگمی: ا/ت شوخی میکنی؟
ا/ت: حالم خوب نیست
چانهی: عزیزم بگو چیشده؟
ا/ت: هوجو عوضییی هر**زه دختر من رو گروگان گرفته😭😭
چانهی: یومی؟
ا/ت: چند روز پیش جونگکوک بهم گفت بیا جدا بشیم اما دلیلش رو نگفت و صبح روز بعد گفت بیا مهاجرت کنیم یه شهر دیگه...
منم مجبور شدم قبول کنم وسایلمون رو جمع کردیم و فردا میخواستیم بریم اما امشب که پارک بودیم یومی رو دزدید و بعد زنگ زد رفتیم
چانهی: خبب
ا/ت: شیشه رو گرفت روی دست دخترم کشید دستش خون اومد.. 😭😭مادرت بمیره یومییی عزیزمم
چانگمی: چی؟ یومی
ا/ت: به یومی بیهوشی تزریق کرده بود بیهوش بود گفت اگر یومی رو میخوای باید از جونگکوک طلاق بگیری منم قبول کردم
چانهی: فیلم ترکیه؟ یا هندی؟ یعنی چی؟
ا/ت: داداش ندیدی شیشه رو گذاشت زیر گردن دخترم میخواست دخترم رو بکشه چانهی تو خودت میدونی که هوجو چیکار میکنه
چانهی: جونگکوک هزارتا زیر دست داره
هیچی نگفت؟
ا/ت: نه
چانهی: من حس میکنم هوجو یه چیزی از جونگکوک میدونه چون جونگکوک ضعیف نیست در مقابل خانوادش
ا/ت: اگر یومی من رو نبینه گریه میکنهه
چانگمی: بیا عزیزم این رو بخور آروم بشی بیا
ا/ت: ممنون داداش میشه چند روز اینجا بمونم؟ حالم خوب نیست
چانهی: آره عزیزم اما من مغزم ارور داده نمیدونم چیکار باید کنم
ا/ت: هیچی هیچیکاری نمیشه کرد..
چانگمی: اون اتاق مهمان بیا عزیزم بیا
چانگمی دستم رو گرفت و رفتیم داخل اتاق روی تخت نشستم
چانگمی: همه چیز درست میشه عزیزم من جونگکوک رو میشناسم عاشقته همه کار میکنه از دستت نده
ا/ت: نمیدونم نمیدونم....

یک هفته بعد
امروز روز طلاق بود و وکیلی که هوجو گرفته بود همه ی کارهارو انجام داد و نوبت به امضا زدن من و جونگکوک رسید که اینکار رو کردیم
با گریه از دادگاه خارج شدم هوجو گفته بود که یومی رو برده خونه ی چانهی
میخواستم برم سوار ماشین بشم
که جونگکوک دستم رو گرفت
کوک: ا/ت
ا/ت: خانم کیم
کوک: ببخشید من رو ببخش هیچکاری نتونستم انجام بدم اما خودت میدونی که خیلی دوست دارم قول میدم همه چیز رو درست کنم همه چیز رو
ا/ت: چی رو درست کنی؟ یه لیوان شکسته مثل اولش میشه نه نمیشه زندگی ماهم درست نمیشه چون خراب شده و شکسته
کوک: ا/ت من دوست دارم
حلقم رو از دستم بیرون کشیدم و دادم به جونگکوک و
بی اهمیت به حرفش سوار ماشین شدم و
رفتم سمت خونه داداشم...


رسیدم و در باز شد
سریع اشکام رو پاک کردم...
یومی رو دیدم بغلش کردم و گردنش رو بوسیدم
یومی: مامان دلم برات تنگ شده بود
ا/ت: منم همینطور عزیزم
یومی: خاله هوجو گفت که شما کار مهم دارید من باید چند روز پیش او باشم کار مهم تمام شد
ا/ت: آره قربونت بشم
یومی:مامان بابا کجاست؟
ا/ت: بابا کار داشت چند روز دیگه برمیگرده
یومی: پس خونه ی دایی هستیم
ا/ت: آره
یومی: آخجوننن کوما بریم بازی کنیم...
چانهی: چیکار کردی؟
ا/ت: تمام شد همه چیز.. طلاق گرفتیم
نمیتونستم چیزی بگم سریع رفتم اتاق
و شروع کردم به گریه کردن..


#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
دیدگاه ها (۷)

Love in the dark⑦⑥تق تق تقا/ت: بله چانگمی: بیا شام آمادستا/ت...

Love in the dark⑦④چند دقیقه بعدرسیدیم به آدرسی که هوجو فرستا...

love in the dark⑦③دو روز بعد(شب) همه ی وسایلمون رو جمع کرده ...

love in the dark⑥⑧(هارین: مادر جونگکوک) (مینسو: زن بابای جون...

love in the dark④⑥چشمام رو باز کردم جونگکوک کنارم بود ا/ت: ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط