وقتی خیس از باران به خانه رسیدم … برادرم

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم … برادرم
گفت : چرا چتری با خود نبردی؟ … خواهرم
گفت : چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟ …
پدرم با عصبانیت گفت : تنها وقتی سرما خوردی
متوجه خواهی شد…
اما مادرم در حالی که موهای
مراخشک می کرد گفت… باران بی موقع…


این است
معنی مادر …

:(
دیدگاه ها (۱۳)

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

اهل کاشانم روزگارم بد نیست ...

رمان لونا و ویلیام قسمت ۴

پارت 53:غریبه ها و قول ها تاکه میچی تعجب زده و گیج بود: وایس...

#باران 🦋🫰🏼«بابای مهربانم… نمی‌دانم این نامه را کجا باید پست ...

✦ اولین گناه ✦فصل دوم: مردی که در سایه ایستاده بوداز وقتی به...

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌ودوم: ماه و زخم‌ها---او رفت. در را کو...

فاصله یک لبخند تا جنون

رمان لونا و ویلیام قسمت ۱۲

فیک جونگکوک خواب های واقعی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط