P a g e

| P a g e23
ترسناکترین چیزی که میشد بهش فکر کرد این بود که آلفا توی جنگ مرده
و جونگکوک رو همراه یه تولهی کوچیک توی چنین وضعیتی رها کرده باشه!
با صدای عجیبی که شنید، گوشهاش تیز شد و پوزهاش رو از کنار پوزهی توله
گرگش برداشت و سرش رو دور چرخوند.
صدای افرادی که کرهای صحبت میکردن رو میشنید.
_آره، بترکونش رفیق! همینه!
_بازی رو بذارید کنار، احمقها... باید زودتر کار رو تموم کنیم و برگردیم!
_فرمانده گفت جسدها رو هم بسوزونیم... موش و سوسک داره زیاد میشه و
به محصوالت کشاورزی صدمه میزنه... این ژاپنیهای احمق حتی جسدشون
هم جز ضرر چیزی رو بههمراه نداره!
_کمتر حرف بزنید و بیشتر کار کنید!
با تعجب از کنار تولهاش بلند شد و بدون تغییر حالت دادن، بهسمت پنجرهی
شکسته رفت
دیدگاه ها (۰)

part24با دیدن مردهایی توی لباس رزم که دستگاههایی رو پشتشون د...

part25زوزهی دردناکی کشید و بهسختی تکونی به تنش داد، تا از سا...

part22بههر زحمتی که بود... همونجور که درد تمام تنش رو در برگ...

| P a g e21 نفهمید چی شد؛ اما با شنیدن دوباره صدای مهیب و پش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط