+why me?

+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.72

(از زبون جونگ کوک)

درد داشت دیوونم می‌کرد. هر تپش قلبم مثل چکش به زخم‌ها می‌خورد. پزشکا منو روی تخت اتاق عمل هل می‌دادن و من فقط به ا.ت فکر می‌کردم که تو راهرو ایستاده بود و با چشمایی پر اشک و ترس بهم نگاه می‌کرد.

قبل از اینکه ماسک اکسیژن رو بذارن رو صورتم، با صدای خیلی ضعیف و گرفته گفتم:

- صبر کنین... یه لحظه...

پزشکا مکث کردن. من سرمو چرخوندم و به ا.ت نگاه کردم. اون هنوز همونجا بود، دستاشو به هم فشار داده بود و می‌لرزید.

من با تمام قدرتی که مونده بود، لبخند زدم  یه لبخند ضعیف، شکسته، اما واقعی.

(زمزمه کردم، صداهم تقریباً شنیده نمی‌شد) 
- ا.ت... اونی که بوسیدم... هنوزم مزه‌ش تو لبم مونده... حتی اگه ازم متنفری... حتی اگه هنوز می‌ترسی... من... من پشیمون نیستم.

بعد پزشکا ماسک رو گذاشتن و منو بردن داخل اتاق عمل. آخرین چیزی که دیدم، اشک‌هایی بود که از صورت ا.ت پایین می‌ریخت.

---

وقتی چشمامو باز کردم، چند ساعت گذشته بود. تو یه اتاق سفید و تمیز دراز کشیده بودم. سرم وصل بود، بدنم پر از بانداژ. درد هنوز بود، ولی قابل تحمل‌تر.

اولین چیزی که دنبالش گشتم، ا.ت بود.

اون تو گوشه اتاق، روی یه صندلی نشسته بود. پاهاشو جمع کرده بود و سرشو روی زانوهاش گذاشته بود. وقتی فهمید بیدار شدم، سریع سرشو بلند کرد. چشماش قرمز و پف‌کرده بود.

من با درد زیاد سعی کردم دستمو دراز کنم.

(صدای خشن و ضعیف) 
- ا.ت... بیا نزدیک‌تر..

اون یه لحظه مکث کرد. بدنش سفت شد. بعد آروم بلند شد و چند قدم اومد جلو، ولی هنوز فاصله نگه داشت. مثل همیشه... هنوز می‌ترسید.

من بهش خیره شدم. حتی با صورت خسته و گریه‌کرده، برام قشنگ‌ترین چیز دنیا بود.

- (آروم، با تمام احساس) 
- وقتی تو رودخونه تو بغلم بودی... و اون بوسه کوچیک... فهمیدم دیگه نمی‌تونم بدون تو باشم. حتی اگه همه دشمنام بیان... حتی اگه خودت بخوای بری... من ولت نمی‌کنم.

ا.ت چیزی نگفت. فقط پایین نگاه کرد و دوباره اشک ریخت.

من با صدای گرفته ادامه دادم:

- می‌دونم هنوز ازم متنفری... می‌دونم هنوز وقتی نزدیکت می‌شم، می‌ترسی... ولی من صبر می‌کنم. هر چقدر طول بکشه... صبر می‌کنم.

دستامو مشت کردم تا درد رو تحمل کنم و آروم زمزمه کردم:

- فقط... نرو ازم. این بار واقعاً می‌میرم اگه بری.

اتاق ساکت بود. فقط صدای دستگاه‌های پزشکی و هق‌هق خیلی آروم ا.ت تو فضا می‌پیچید.

من هنوز زنده بودم... و این بار، جنگ واقعی برای نگه داشتن ا.ت شروع شده بود...........
ادامه دارد........
دیدگاه ها (۶)

+why me? -I shouldn't fall in love with you p.73(از زبون جون...

+why me? -I shouldn't fall in love with you p.74(از زبون جون...

+why me? -I shouldn't fall in love with you p.71(از زبون ا.ت...

+why me? -I shouldn't fall in love with you p.70⭐ناگهان همه ...

مرگ و زندگی پارت 4 :ا/ت اون صحنه رو دید اما خبر نداشت نامجون...

(وقتی به اون یه نفر تو زندگیم فکر می کنم و می فهمم اون حتی م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط