𝔀𝓲𝓷𝓽𝓮𝓻 𝓱𝓮𝓪𝓻𝓽𝔀𝓪𝓻𝓶𝓲𝓷𝓰"زمستان دل انگیز"
𝔀𝓲𝓷𝓽𝓮𝓻 𝓱𝓮𝓪𝓻𝓽𝔀𝓪𝓻𝓶𝓲𝓷𝓰"زمستان دل انگیز"
part: ²²
+هی!چیکار میکنی؟!
-بغلت کردم ، مشخص نیست؟
+تو فقط قراره حواست بهم باشه قرار نبود بغلم کنی!فکر کردی بخشیدمت؟نه!
-کمتر حرف بزن بچه
+اههه ولم کن!
-میخوابی یا بخوابونمت؟
"تهیونگ دیگه حرفی نزد و تصمیم گرفت بخوابه ، پس چشم هاشو روی هم گذاشت و کمی بعد به خواب فرو رفت و نفهمید که تمام مدت جونگکوک بهش خیره شده..."
...
"از خواب بیدار شد حس کرد دستی دور کمرش محکم حلقه شده و وقتی برگشت و با جونگکوک مواجه شده ، کمی بهش خیره شد و در نهایت بلند شد تا یه چیزی درست کنه و بخوره"
"تصمیم گرفت پنکیک توت فرنگی درست کنه ، میوه مورد علاقه اش نزدیک نیم ساعت بعد پنکیک آماده بود ، کنی تزئین کرد و داخل لیوان شیر ریخت گوشیش و برداشت و داخل اینستگرام رفت"
"کمی پنکیک خورد که چشمش به پیجی افتاد با اسم «جئون» ، داخل پیج رفت و با عکس ها و فیلم های جونگکوک رو به رو شد روی یکی از پست هاش کیلیک کرد و وارد کامنت ها شد"
«اوپا من امگای خوبی برات میشم!»
«وای خیلی جذابی»
«میشه دوست پسرم بشی اوپا؟»
" با دیدن چند تا از کامنت ها حس حسادت داخل بدنش شکل گرفت مخصوصا با کامنت«میشه دوست پسرم بشی اوپا؟» ، گوشی و با حرص خاموش کرد و کمی از شیر رو نوشید"
+هه همین الان توی اتاقم خوابیده!
" خنده ای از روی حرص کرد و دوباره یکی از پست هاش و دید ، درحالی که آستین های مشکی لباسش و بالا داده و با دقت و جذابیت خاص خودش مشغول درس دادن بود"
«رگای دستاشووو»
«کاش میشد دوست پسرم باشه!»
«کدوم دانشگاهه؟میخوام ثبت نام کنم»
«لعنتی چقدر جذابه!»
"نمیتونست حسادتش و کنترل کنه پس ، همه پنکیک ها رو زود و تند خورد و لیوان شیر رو یک نفس سر کشید ، تصمیم گرفت کمی بیرون باشه با دوستی که توی این یکسال باهاش آشنا شده بود ، یعنی بوگوم"
+الو؟
٪سلام ته
+سلام بوگوم خوبی؟
٪عالیم
+میخواستم برم بیرون ، باهام میای؟
٪البته!
+پس زود آماده شو
٪چشم
" تلفن و قطع کرد و بعد از گذاشتن ظرف ها توی ظرف شویی به سمت اتاقش رفت تا لباسش و عوض کنه ، وارد اتاق شد و با دیدن اینکه جونگکوک خوابه سریع لباسش و عوض کرد غافل از اینکه جونگکوک بیدار بود و یواشکی بهش خیره بود"
-کجا به سلامتی؟
+هیننن
-نترس!
+تو کی بیدار شدی؟!
" جونگکوک میدونست اگه بگه از زمانی که لباس عوض میکنی صد درصد از طرف تهیونگ کتک میخوره پس بهش گفت"
-همین الان
" تهیونگ هومی آروم گفت و خواست از در بره بیرون و دستش اسیر دستی شد"
-گفتم کجا؟
+به تو چه!
-تهیونگ ، یه بار دیگه میپرسم کجا میری؟
+منم گفتم به تو مربوط نمیشه!
-تا اون روی سگم بالا نیومده بگو کدوم گوری میری؟
"دروغ چرا از لحنش و چشم های خشمگینش ترسید پس تصمیم گرفت فقط بهش بگه داره کجا میره"
+م..میرم بیرون
-با کی؟
+با دوستم
-اسمش؟
+بوگوم
-صبر کن ، منم میام
+چی؟نه!
-همین که گفتم!
" تهیونگ از روی ناچار منتظرش موند و کمی بعد جونگکوک اومد ، لباس آستین دار دکمه ای پوشیده بود که رنگش مشکی بود و آستین هاش و بالا زده بود و دکمه هاش باز بودن و قسمتی از سینه لختش و نشون میداد ، شلوار مشکی رنگی هم پوشیده بود و تهیونگ لحظه ای با خودش گفت«نکنه عاشق رنگ مشکیه؟!»"
-بریم
+باشه..
~
بالاخره گشادی و کنار گذاشتم و پارت هم گذاشتم😌واسم دست بزنیدددد
شرایط↓
لایک:۱۰۰
کامنت:۱۰۰
#فیک_کوکوی#جونگکوک#تهیونگ#بی_ال
part: ²²
+هی!چیکار میکنی؟!
-بغلت کردم ، مشخص نیست؟
+تو فقط قراره حواست بهم باشه قرار نبود بغلم کنی!فکر کردی بخشیدمت؟نه!
-کمتر حرف بزن بچه
+اههه ولم کن!
-میخوابی یا بخوابونمت؟
"تهیونگ دیگه حرفی نزد و تصمیم گرفت بخوابه ، پس چشم هاشو روی هم گذاشت و کمی بعد به خواب فرو رفت و نفهمید که تمام مدت جونگکوک بهش خیره شده..."
...
"از خواب بیدار شد حس کرد دستی دور کمرش محکم حلقه شده و وقتی برگشت و با جونگکوک مواجه شده ، کمی بهش خیره شد و در نهایت بلند شد تا یه چیزی درست کنه و بخوره"
"تصمیم گرفت پنکیک توت فرنگی درست کنه ، میوه مورد علاقه اش نزدیک نیم ساعت بعد پنکیک آماده بود ، کنی تزئین کرد و داخل لیوان شیر ریخت گوشیش و برداشت و داخل اینستگرام رفت"
"کمی پنکیک خورد که چشمش به پیجی افتاد با اسم «جئون» ، داخل پیج رفت و با عکس ها و فیلم های جونگکوک رو به رو شد روی یکی از پست هاش کیلیک کرد و وارد کامنت ها شد"
«اوپا من امگای خوبی برات میشم!»
«وای خیلی جذابی»
«میشه دوست پسرم بشی اوپا؟»
" با دیدن چند تا از کامنت ها حس حسادت داخل بدنش شکل گرفت مخصوصا با کامنت«میشه دوست پسرم بشی اوپا؟» ، گوشی و با حرص خاموش کرد و کمی از شیر رو نوشید"
+هه همین الان توی اتاقم خوابیده!
" خنده ای از روی حرص کرد و دوباره یکی از پست هاش و دید ، درحالی که آستین های مشکی لباسش و بالا داده و با دقت و جذابیت خاص خودش مشغول درس دادن بود"
«رگای دستاشووو»
«کاش میشد دوست پسرم باشه!»
«کدوم دانشگاهه؟میخوام ثبت نام کنم»
«لعنتی چقدر جذابه!»
"نمیتونست حسادتش و کنترل کنه پس ، همه پنکیک ها رو زود و تند خورد و لیوان شیر رو یک نفس سر کشید ، تصمیم گرفت کمی بیرون باشه با دوستی که توی این یکسال باهاش آشنا شده بود ، یعنی بوگوم"
+الو؟
٪سلام ته
+سلام بوگوم خوبی؟
٪عالیم
+میخواستم برم بیرون ، باهام میای؟
٪البته!
+پس زود آماده شو
٪چشم
" تلفن و قطع کرد و بعد از گذاشتن ظرف ها توی ظرف شویی به سمت اتاقش رفت تا لباسش و عوض کنه ، وارد اتاق شد و با دیدن اینکه جونگکوک خوابه سریع لباسش و عوض کرد غافل از اینکه جونگکوک بیدار بود و یواشکی بهش خیره بود"
-کجا به سلامتی؟
+هیننن
-نترس!
+تو کی بیدار شدی؟!
" جونگکوک میدونست اگه بگه از زمانی که لباس عوض میکنی صد درصد از طرف تهیونگ کتک میخوره پس بهش گفت"
-همین الان
" تهیونگ هومی آروم گفت و خواست از در بره بیرون و دستش اسیر دستی شد"
-گفتم کجا؟
+به تو چه!
-تهیونگ ، یه بار دیگه میپرسم کجا میری؟
+منم گفتم به تو مربوط نمیشه!
-تا اون روی سگم بالا نیومده بگو کدوم گوری میری؟
"دروغ چرا از لحنش و چشم های خشمگینش ترسید پس تصمیم گرفت فقط بهش بگه داره کجا میره"
+م..میرم بیرون
-با کی؟
+با دوستم
-اسمش؟
+بوگوم
-صبر کن ، منم میام
+چی؟نه!
-همین که گفتم!
" تهیونگ از روی ناچار منتظرش موند و کمی بعد جونگکوک اومد ، لباس آستین دار دکمه ای پوشیده بود که رنگش مشکی بود و آستین هاش و بالا زده بود و دکمه هاش باز بودن و قسمتی از سینه لختش و نشون میداد ، شلوار مشکی رنگی هم پوشیده بود و تهیونگ لحظه ای با خودش گفت«نکنه عاشق رنگ مشکیه؟!»"
-بریم
+باشه..
~
بالاخره گشادی و کنار گذاشتم و پارت هم گذاشتم😌واسم دست بزنیدددد
شرایط↓
لایک:۱۰۰
کامنت:۱۰۰
#فیک_کوکوی#جونگکوک#تهیونگ#بی_ال
- ۹.۴k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط