بچگانهایبزرگسال
#بچگانه_ای_بزرگسال
#پارت۱۲
فردا قرار شد بریم دکتر... دروغ چرا میترسیدم... من هنور دختر بودم...
وارد اتاق مامان شدم آروم خوابیده بود
زمزمه کردم؛
ات: پول عملتو جور کردم دردت بجونم یکم دیگه تحمل کن
کنار دستش خوابم برد... با حس نوازشی چشمامو باز کردم... مامان بود... نگاه مهربونی بهم انداخت و گفت:
مادر ات: بیدارت کردم عزیزم ؟!
ات: نه مامان جون دیگه باید بیدار میشدم
آهی کشید و گفت:
مادر ات: کاش زودتر من بمیرم تو آنقدر کار نکنی
اخم غلیظی کردم و گفتم:
ات: چی داری میگی واسه خودت ؟؟؟!
فکر کردی تو نباشی من زنده میمونم ؟؟!
اشکشو پاک کرد و گفت:
مادر ات: بخاطر من آواره خونه مردم شدی
ات: اصلا نشدم نشنوم این حرفا رو
کمکش کردم صبحونشو بخوره
موضوع رو بهش نگفتم راهی خونه جودا خانوم شدم
نفس عمیقی کشیدم و وارد خونه شدم...
داشتن صبحونه میخوردن...
سلامی بهشون دادم که جودا خانوم و آقای جعون جوابم رو دادن
جونگکوک نگاه گذرایی بهم انداخت
از جاش بلند شد و گفت:
کوک: یه لباس درست درمون بدین بپوشه با این سر و وضع نیاد کنار ما وایسه
تحقیرم کرد با حرفش.... لیسا گفت:
لیسا: هی دختر جون بیا اتاقم
با ترس همراه لیسا رفتم
از تو کمدش چند تا لباس درآورد رفتم جلو ک بگیرش لباسو تو صورتم پرت کرد..... و گفت:
لیسا: اینا رو بپوش آبرومونو نبری
بغضم گرفته بود اب دهنمو
قورت دادم از اتاق رفت بیرون....
#پارت۱۲
فردا قرار شد بریم دکتر... دروغ چرا میترسیدم... من هنور دختر بودم...
وارد اتاق مامان شدم آروم خوابیده بود
زمزمه کردم؛
ات: پول عملتو جور کردم دردت بجونم یکم دیگه تحمل کن
کنار دستش خوابم برد... با حس نوازشی چشمامو باز کردم... مامان بود... نگاه مهربونی بهم انداخت و گفت:
مادر ات: بیدارت کردم عزیزم ؟!
ات: نه مامان جون دیگه باید بیدار میشدم
آهی کشید و گفت:
مادر ات: کاش زودتر من بمیرم تو آنقدر کار نکنی
اخم غلیظی کردم و گفتم:
ات: چی داری میگی واسه خودت ؟؟؟!
فکر کردی تو نباشی من زنده میمونم ؟؟!
اشکشو پاک کرد و گفت:
مادر ات: بخاطر من آواره خونه مردم شدی
ات: اصلا نشدم نشنوم این حرفا رو
کمکش کردم صبحونشو بخوره
موضوع رو بهش نگفتم راهی خونه جودا خانوم شدم
نفس عمیقی کشیدم و وارد خونه شدم...
داشتن صبحونه میخوردن...
سلامی بهشون دادم که جودا خانوم و آقای جعون جوابم رو دادن
جونگکوک نگاه گذرایی بهم انداخت
از جاش بلند شد و گفت:
کوک: یه لباس درست درمون بدین بپوشه با این سر و وضع نیاد کنار ما وایسه
تحقیرم کرد با حرفش.... لیسا گفت:
لیسا: هی دختر جون بیا اتاقم
با ترس همراه لیسا رفتم
از تو کمدش چند تا لباس درآورد رفتم جلو ک بگیرش لباسو تو صورتم پرت کرد..... و گفت:
لیسا: اینا رو بپوش آبرومونو نبری
بغضم گرفته بود اب دهنمو
قورت دادم از اتاق رفت بیرون....
- ۱۴۸
- ۱۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط