تک پارتی

تک پارتی:

ات:
روی تخت ولو بودم، چراغ اتاق خاموش، فقط نور آبی گوشی صورتم روشن کنه داشته بود
سه روز بود تهیونگ غیب شده بود.
نه پیام، نه زنگ، نه حتی یه استوری مسخره.
زیر لب غر زدم
«خب نخواستی حرف بزنی، حداقل یه چیزی می‌گفتی…»
همون لحظه گوشی لرزید. شماره ناشناس.
پیام:
«اگه می‌خوای بدونی تهیونگ کجاست، بیا.»
یه لوکیشن. یه پارک قدیمی.
یه‌جورایی ترسناک بود ولی نگرانش تهیونگ بودم میخواستم ببهمن کجاعه
ما هیچ وقت بهم اعتراف نکردیم ولی من عاشقش بودم
پیام دوم: «تنها بیا.»
«شوخیه؟ کی میتونه باشه؟! قلبم به تپش افتاد
رفتم هوا سرد بود.
چراغ‌قوه‌ی گوشی رو روشن کرد و وارد پارک شدم
صدای باد، خش‌خش برگاچراغ‌هایی که نصفشون سوخته بودن.
ات زیر لب گفتم:«اگه یوری بفهمه تنها اومدم، می‌کشه منو…»
صدای قدمایی پشت سرم شنیدم
آروم، خیلی نزدیک.رومو برگردوندم....
تهیونگ.......!!!؟؟؟
با همون کت مشکی، موهای نامرتب، چشم‌هایی که انگار سه شب نخوابیده.
«تو…؟ تو پیام دادی؟»(با لکنت) تهیونگ نگاهشو دزدید.
تهیونگ:
«نه. ولی می‌دونستم میای.»
ات:
جلو رفتم«سه روزه غیبی. فکر کردم… یه چیزیت شده عوضییی»(باداد)
تهیونگ:
لب پاینمو گاز گرفتم گفتم:
«می‌دونم. ببخش.»
ات:
«ببخش؟ ههمین!! تهیونگ من داشتم دیوونه می‌شدم.»
تهیونگ یه لحظه نگاهش کرد.
اون نگاه… همون نگاه لعنتی که همیشه ات رو می‌کشت.
ولی این‌بار یه چیزی توش شکسته بود.
صدای خش‌خش از پشت درخت‌ها.
ات:
«کیه؟»: یوری با عصبانیت ظاهر شد.
«تو دیوونه‌ای؟ تنها اومدی؟!»
هیدا پشت سرش:
«من گفتم بیایم ببینیم چی شده. این دوتا اگه تنها باشن یا همو می‌کشن یا هم....... بعد یه خنده مرموزانه زد
ات:
«هیدا خفه شو نمیبینی اعصابم خورده!
تهیونگ زیر لب خندید، ولی خنده‌ش تلخ بود.

یوری دست به کمر: «خب؟ تهیونگ؟ توضیح می‌دی یا من باید بزنمت؟»
تهیونگ:
«یوری… لطفاً. این بین من و ات هست.»
یوری:
«باشه. ولی اگه گریه‌ش بدی، خودت می‌دونی.»
یوری و هیدا عقب رفتن، ولی دور نشدن.
مثل دو تا نگهبان فضول.
ات:
«خب؟ حرف بزن. چرا رفتی؟»

ادامش پست بعدی نشد کامل بزارم🥰
نظراتونو بگین
دیدگاه ها (۱)

ادامه تک پارتی: تهیونگ دست‌هاشو تو جیبش فرو کرد. «چون… ترسی...

جشن گرفتن اینجا یونگی هم پیششونه🥹❤🥳

تولد جیهوووپ مباررررک🥳💃🏻🥳🥳

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒𝟎ات هنوز با چشمای خیس گوشی رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط