همخونه اجباری..
همخونه اجباری..
پارت 37.
"ویو جئون جونگ کوک"
بعد از شاهکاری که با "کیمچی" به بار آوردم...
دیگه مطمئن بودم...
هر لحظه ممکنه همه چیز لو بره.
دوینم کنارم نشسته بود...
ولی از قیافهش معلوم بود دلش میخواد هم منو خفه کنه...
هم خودش رو.
خانوم پارک یه جرعه از چای خورد...
بعد فنجون رو روی میز گذاشت.
لبخند آرومی زد...
همون لبخندی که آدم رو بیشتر میترسوند.
_«یه سوال دیگه دارم.»
شروع شد...
_«بفرمایید.»
خانوم پارک نگاهش بین من و دوین چرخید.
بعد خیلی عادی پرسید:
_«شما...»
_«توی یه خونه زندگی میکنین؟»
قلبم یه لحظه ایستاد.
آروم سرم رو برگردوندم سمت دوین.
اونم دقیقا همون لحظه نگام کرد.
هردومون یه فکر توی سرمون بود...
حالا چی بگیم؟
دوین با عجله گفت:
+«نه.»
همزمان من گفتم:
_«آره.»
دوین چشمهاش گرد شد.
منم بهش نگاه کردم.
دوباره؟!
چرا هر بار این اتفاق میفتاد؟!
خانوم پارک آروم خندید.
_«بالاخره آره یا نه؟»
دوین این بار سریع گفت:
+«نه... یعنی...»
من نفس عمیقی کشیدم.
دیگه نمیشد هر سؤال رو با یه دروغ جدید جمع کرد.
آروم گفتم:
_«حقیقتش...»
دوین زیر میز محکم پامو لگد کرد.
تق!
به زور قیافهمو حفظ کردم.
_«...»
_«حقیقتش...»
دوباره لگد.
این دختر امروز تصمیم گرفته بود استخون پامو خرد کنه.
آقای پارک با تعجب پرسید:
_«مشکلی پیش اومده؟»
لبخند زدم.
_«نه...»
_«فقط...»
نگاهی به دوین انداختم.
_«ایشون...»
_«خیلی آروم لگد میزنن.»
دوین زیر لب، فقط برای من گفت:
+«اگه ادامه بدی، دفعه بعد آروم نیست.»
به سختی خندهمو قورت دادم.
خانوم پارک دوباره سؤالش رو تکرار کرد.
_«پس؟»
_«توی یه خونه زندگی میکنین؟»
این بار قبل از اینکه دوین چیزی بگه، خودم جواب دادم.
_«بله.»
دوین آه خیلی آرومی کشید.
دیگه راه برگشتی نبود.
خانوم پارک ابروش بالا رفت.
_«قبل از ازدواج؟»
_«...»
آقای پارک هم دست به سینه شد.
_«این تصمیم هر دوتون بوده؟»
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد گفتم:
_«در واقع...»
_«شرایطش یکم خاصه.»
این قسمت، حداقل دروغ نبود.
_«ما...»
_«به خاطر یه مشکل مربوط به خرید خونه...»
_«فعلاً مجبوریم زیر یه سقف زندگی کنیم.»
خانوم پارک با دقت گوش میداد.
_«یعنی انتخاب خودتون نبوده؟»
_«نه.»
_«پس چرا جدا نمیشین؟»
این سؤال...
همون سؤالی بود که خودمونم هر روز از هم میپرسیدیم.
لبخند تلخی زدم.
_«کاش به همین راحتی بود.»
دوین هم برای اولین بار، بدون شوخی، آروم گفت:
+«قراردادها و سندها قاطی شده...»
+«فعلاً هیچ راه سریعی برای حلش نیست.»
پدر و مادر دوین به هم نگاه کردن.
چند ثانیه چیزی نگفتن.
بعد آقای پارک یه نفس کشید.
_«پس...»
_«یعنی شما همخونهاین.»
من و دوین همزمان گفتیم:
_«بله.»
این بار بالاخره جوابمون یکی بود.
ولی از نگاه معنیدار خانوم پارک معلوم بود...
هنوز به نصف حرفهامون هم باور نکرده...
و احتمالاً سؤالهای سختتر...
هنوز مونده بود.
پارت 37.
"ویو جئون جونگ کوک"
بعد از شاهکاری که با "کیمچی" به بار آوردم...
دیگه مطمئن بودم...
هر لحظه ممکنه همه چیز لو بره.
دوینم کنارم نشسته بود...
ولی از قیافهش معلوم بود دلش میخواد هم منو خفه کنه...
هم خودش رو.
خانوم پارک یه جرعه از چای خورد...
بعد فنجون رو روی میز گذاشت.
لبخند آرومی زد...
همون لبخندی که آدم رو بیشتر میترسوند.
_«یه سوال دیگه دارم.»
شروع شد...
_«بفرمایید.»
خانوم پارک نگاهش بین من و دوین چرخید.
بعد خیلی عادی پرسید:
_«شما...»
_«توی یه خونه زندگی میکنین؟»
قلبم یه لحظه ایستاد.
آروم سرم رو برگردوندم سمت دوین.
اونم دقیقا همون لحظه نگام کرد.
هردومون یه فکر توی سرمون بود...
حالا چی بگیم؟
دوین با عجله گفت:
+«نه.»
همزمان من گفتم:
_«آره.»
دوین چشمهاش گرد شد.
منم بهش نگاه کردم.
دوباره؟!
چرا هر بار این اتفاق میفتاد؟!
خانوم پارک آروم خندید.
_«بالاخره آره یا نه؟»
دوین این بار سریع گفت:
+«نه... یعنی...»
من نفس عمیقی کشیدم.
دیگه نمیشد هر سؤال رو با یه دروغ جدید جمع کرد.
آروم گفتم:
_«حقیقتش...»
دوین زیر میز محکم پامو لگد کرد.
تق!
به زور قیافهمو حفظ کردم.
_«...»
_«حقیقتش...»
دوباره لگد.
این دختر امروز تصمیم گرفته بود استخون پامو خرد کنه.
آقای پارک با تعجب پرسید:
_«مشکلی پیش اومده؟»
لبخند زدم.
_«نه...»
_«فقط...»
نگاهی به دوین انداختم.
_«ایشون...»
_«خیلی آروم لگد میزنن.»
دوین زیر لب، فقط برای من گفت:
+«اگه ادامه بدی، دفعه بعد آروم نیست.»
به سختی خندهمو قورت دادم.
خانوم پارک دوباره سؤالش رو تکرار کرد.
_«پس؟»
_«توی یه خونه زندگی میکنین؟»
این بار قبل از اینکه دوین چیزی بگه، خودم جواب دادم.
_«بله.»
دوین آه خیلی آرومی کشید.
دیگه راه برگشتی نبود.
خانوم پارک ابروش بالا رفت.
_«قبل از ازدواج؟»
_«...»
آقای پارک هم دست به سینه شد.
_«این تصمیم هر دوتون بوده؟»
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد گفتم:
_«در واقع...»
_«شرایطش یکم خاصه.»
این قسمت، حداقل دروغ نبود.
_«ما...»
_«به خاطر یه مشکل مربوط به خرید خونه...»
_«فعلاً مجبوریم زیر یه سقف زندگی کنیم.»
خانوم پارک با دقت گوش میداد.
_«یعنی انتخاب خودتون نبوده؟»
_«نه.»
_«پس چرا جدا نمیشین؟»
این سؤال...
همون سؤالی بود که خودمونم هر روز از هم میپرسیدیم.
لبخند تلخی زدم.
_«کاش به همین راحتی بود.»
دوین هم برای اولین بار، بدون شوخی، آروم گفت:
+«قراردادها و سندها قاطی شده...»
+«فعلاً هیچ راه سریعی برای حلش نیست.»
پدر و مادر دوین به هم نگاه کردن.
چند ثانیه چیزی نگفتن.
بعد آقای پارک یه نفس کشید.
_«پس...»
_«یعنی شما همخونهاین.»
من و دوین همزمان گفتیم:
_«بله.»
این بار بالاخره جوابمون یکی بود.
ولی از نگاه معنیدار خانوم پارک معلوم بود...
هنوز به نصف حرفهامون هم باور نکرده...
و احتمالاً سؤالهای سختتر...
هنوز مونده بود.
- ۶.۶k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط