★彡 Part 41 彡★
★彡 Part 41 彡★
فکر میکردم بالا پایین رفتن از این همه پله کار دشواری باشه، اونم با وضعیت پای من.
اما انگار دیگه خیلی وقته که درد رو حس نمیکنم.
این یعنی آخر خط.
محکم موهام رو از بالا بستم.
از اتاق خارج شدم و لنگون لنگون به سمت طبقه ی پایین رفتم.
سر و صدایی توجهم رو جلب کرد.
تند تر راه رفتم و دردی که توی پام پیچید رو نادیده گرفتم.
به سالن اصلی که رسیدم متوجه حضور یه زن و مرد تقریبا مسن شدم. داد و بیداد راه انداخته بودن تا تهیونگ رو ببینن و مثل اینکه بادیگارد ها اجازه ندادن.
شونه ای بالا انداختم و خواستم رد بشم که ناگهان درد پام بیشتر شد و ناخودآگاه آخی از زیر لبم خارج شد.
حالا توجه زن و مرد به من جلب شده بود.
"تو!"
زن مسنی که موهای بلوند شلخته ای داشت و از بالا جمع شده بودن همراه با لباس مشکی شیکی که به تن داشت، انگشت اشاره اش رو به سمت من نشونه گرفت.
با قدم های محکم و عصبی به سمتم اومد و مرد مسنی که به نظر همسرش بود با قدم هایی آروم و ریلکس پشت سر همسرش راه افتاد.
یک چیز در نگاه هردوشون ثابت بود.
خشم.
و چیزی شبیه به یه انتقام.
زن مسن بلافاصله بعد از اینکه بهم رسید سیلی محکمی نثار صورتم کرد.
با تعجب و شگفتی بهش نگاه کردم.
"خانوم؟"
"دهنت رو ببند هرزه."
سیلی دیگه بهم زد که از قبلی محکم تر بود.
نگاهی به همسرش انداختم. هیچی نگفت، هیچ کاری نکرد. زنش رو کنترل نکرد که داشت به من سیلی میزد ک بد و بیراه میگفت. بلعکس، اون عقب وایستاد و در سکوت حقارت من رو تماشا کرد.
"من نمیفهمم اینجا چه خبره؟"
"خودت رو میزنی به اون راه؟ تو همون دختری نه؟ همون چوی رینای معروف؟ همون که مادرش عامل مرگ یه مرد شناخته شده بود، نه؟"
نفسم برید.
این زن، این زن مادر من رو از کجا میشناخت.
لب هام برای گفتن سخنی باز شدن اما به جاش صدای مردونه ای شنیده شد.
صدایی که عصبی و محکم بود.
"طرف حساب شما منم. به این دختر بیچاره چیکار دارید؟"
فکر میکردم بالا پایین رفتن از این همه پله کار دشواری باشه، اونم با وضعیت پای من.
اما انگار دیگه خیلی وقته که درد رو حس نمیکنم.
این یعنی آخر خط.
محکم موهام رو از بالا بستم.
از اتاق خارج شدم و لنگون لنگون به سمت طبقه ی پایین رفتم.
سر و صدایی توجهم رو جلب کرد.
تند تر راه رفتم و دردی که توی پام پیچید رو نادیده گرفتم.
به سالن اصلی که رسیدم متوجه حضور یه زن و مرد تقریبا مسن شدم. داد و بیداد راه انداخته بودن تا تهیونگ رو ببینن و مثل اینکه بادیگارد ها اجازه ندادن.
شونه ای بالا انداختم و خواستم رد بشم که ناگهان درد پام بیشتر شد و ناخودآگاه آخی از زیر لبم خارج شد.
حالا توجه زن و مرد به من جلب شده بود.
"تو!"
زن مسنی که موهای بلوند شلخته ای داشت و از بالا جمع شده بودن همراه با لباس مشکی شیکی که به تن داشت، انگشت اشاره اش رو به سمت من نشونه گرفت.
با قدم های محکم و عصبی به سمتم اومد و مرد مسنی که به نظر همسرش بود با قدم هایی آروم و ریلکس پشت سر همسرش راه افتاد.
یک چیز در نگاه هردوشون ثابت بود.
خشم.
و چیزی شبیه به یه انتقام.
زن مسن بلافاصله بعد از اینکه بهم رسید سیلی محکمی نثار صورتم کرد.
با تعجب و شگفتی بهش نگاه کردم.
"خانوم؟"
"دهنت رو ببند هرزه."
سیلی دیگه بهم زد که از قبلی محکم تر بود.
نگاهی به همسرش انداختم. هیچی نگفت، هیچ کاری نکرد. زنش رو کنترل نکرد که داشت به من سیلی میزد ک بد و بیراه میگفت. بلعکس، اون عقب وایستاد و در سکوت حقارت من رو تماشا کرد.
"من نمیفهمم اینجا چه خبره؟"
"خودت رو میزنی به اون راه؟ تو همون دختری نه؟ همون چوی رینای معروف؟ همون که مادرش عامل مرگ یه مرد شناخته شده بود، نه؟"
نفسم برید.
این زن، این زن مادر من رو از کجا میشناخت.
لب هام برای گفتن سخنی باز شدن اما به جاش صدای مردونه ای شنیده شد.
صدایی که عصبی و محکم بود.
"طرف حساب شما منم. به این دختر بیچاره چیکار دارید؟"
- ۳۸۹
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط