❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 162♡。)
دیدمش.روي تخت دراز کشیده بود و چشماش بسته بود.
اول خواستم برم بیرون ولي عرق روی پیشونیش و دست
روي شکمش نذاشت برم. با دلشوره رفتم بالا سرش
صورت قشنگش غرق عرق بود.
دستم رو سمت پیشونیش بردم ببینم تب داره یا نه که دفعه مچ دستم رو هوا گرفته شد و گفت : کي هستي؟
سریع چشم باز کرد.
با استرس نفسم تند شد و سریع گفتم : من... فقط..
اخمش رو غلیظ تر کرد و مچ دستم رو فشار داد
و گفت : اینجا چیکار میکنین؟
حال غير طبيعيش شجاعم کردم و با خشم مچ دستم رو از دستش آزاد کردم و گفتم : خوب به نظر نميرسيدي..فقط میخواستم ببینم
تب داري يا نه...
و دستم رو دوباره سمت پیشونیش بردم
با خشم خودشو کنار کشید و گفت : به شما هيچ ربطي نداره
با خشم دندونامو روي هم فشار دادم و داد زدم : چطوره چند لحظه فقط چند لحظه دهنت رو ببندي و بذاري کاري رو بکنم که هرکس دیگه ای اینجا بود میکرد؟؟
با خشم زل زد تو چشمام و گفت : نيازي بهش ندارم..
محكم وجدي گفتم : برام مهم نیست. ازت خواهش نکردم. دستور دادم. پس کاری نکن چندتا نگهبان خبر کنم دست و پات رو بگیرن
و سریع دست روی پیشونیش گذاشتم.
چشماي پردردش رو سریع بست. داغ بود. نسبتا زیاد
سریع سمت در رفتم و داد زدم : یه ظرف آب و یه پارچه تمیز..همین الان
خدمتکاری سریع گفت : چشم بانوی من
و با عجله رفت. جونگکوک با خشم داد زد : من به كمك شما هيچ نيازي
ندارم برین. همین الان
از فعل هاي جمعش متنفر بودم. برگشتم سمتش.
داشت سعی میکرد بشینه و کاملا معلوم بود حال خوشي
نداره و میخواد لج کنه
جدي گفتم : منم گفتم برام مهم نیست تو چي ميخواي من اینجام و اینجا میمونم چون حال مساعدي نداري
پردرد گفتم : اگه وجودم انقدر برات دردناک و غیرقابل تحمله
میتونی چشماتو ببندي و فك كني نيستم اما از اینجا برو نیستم و خودت خیلی خوب میدونم که چقدر لجبازم..پس وقتت رو با چونه زدن با من تلف نکن.. لازم باشه ۱۰ تا سرباز
میارم دست و پات رو بگیرن تا تبت رو پایین بیارم
اخمش خيلي شدید تو هم رفت و دندوناشو به هم فشار داد و دراز کشید و چشماشو بست.
بغض کردم و نگاه ازش گرفتم پس براش غیر قابل تحمل بودم.
(。♡part 162♡。)
دیدمش.روي تخت دراز کشیده بود و چشماش بسته بود.
اول خواستم برم بیرون ولي عرق روی پیشونیش و دست
روي شکمش نذاشت برم. با دلشوره رفتم بالا سرش
صورت قشنگش غرق عرق بود.
دستم رو سمت پیشونیش بردم ببینم تب داره یا نه که دفعه مچ دستم رو هوا گرفته شد و گفت : کي هستي؟
سریع چشم باز کرد.
با استرس نفسم تند شد و سریع گفتم : من... فقط..
اخمش رو غلیظ تر کرد و مچ دستم رو فشار داد
و گفت : اینجا چیکار میکنین؟
حال غير طبيعيش شجاعم کردم و با خشم مچ دستم رو از دستش آزاد کردم و گفتم : خوب به نظر نميرسيدي..فقط میخواستم ببینم
تب داري يا نه...
و دستم رو دوباره سمت پیشونیش بردم
با خشم خودشو کنار کشید و گفت : به شما هيچ ربطي نداره
با خشم دندونامو روي هم فشار دادم و داد زدم : چطوره چند لحظه فقط چند لحظه دهنت رو ببندي و بذاري کاري رو بکنم که هرکس دیگه ای اینجا بود میکرد؟؟
با خشم زل زد تو چشمام و گفت : نيازي بهش ندارم..
محكم وجدي گفتم : برام مهم نیست. ازت خواهش نکردم. دستور دادم. پس کاری نکن چندتا نگهبان خبر کنم دست و پات رو بگیرن
و سریع دست روی پیشونیش گذاشتم.
چشماي پردردش رو سریع بست. داغ بود. نسبتا زیاد
سریع سمت در رفتم و داد زدم : یه ظرف آب و یه پارچه تمیز..همین الان
خدمتکاری سریع گفت : چشم بانوی من
و با عجله رفت. جونگکوک با خشم داد زد : من به كمك شما هيچ نيازي
ندارم برین. همین الان
از فعل هاي جمعش متنفر بودم. برگشتم سمتش.
داشت سعی میکرد بشینه و کاملا معلوم بود حال خوشي
نداره و میخواد لج کنه
جدي گفتم : منم گفتم برام مهم نیست تو چي ميخواي من اینجام و اینجا میمونم چون حال مساعدي نداري
پردرد گفتم : اگه وجودم انقدر برات دردناک و غیرقابل تحمله
میتونی چشماتو ببندي و فك كني نيستم اما از اینجا برو نیستم و خودت خیلی خوب میدونم که چقدر لجبازم..پس وقتت رو با چونه زدن با من تلف نکن.. لازم باشه ۱۰ تا سرباز
میارم دست و پات رو بگیرن تا تبت رو پایین بیارم
اخمش خيلي شدید تو هم رفت و دندوناشو به هم فشار داد و دراز کشید و چشماشو بست.
بغض کردم و نگاه ازش گرفتم پس براش غیر قابل تحمل بودم.
- ۲۵۰
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط