دیگر چیزی حس نمیکنم... نه شادی، نه غم، حتی درد هم ندارم.

دیگر چیزی حس نمیکنم... نه شادی، نه غم، حتی درد هم ندارم. دیگر چیزی مرا نمیترساند حتی دیگر یادم نیست که چه چیز مرا عصبی یا خوشحال میکرد همه‌چیز برایم یک رنگ است... رنگی ناآشنا...!
هر چیزی که احساسات انسانی مرا برانگیخته میکرد و مرا به وجد می‌آورد اکنون کوچکترین حسی در من ایجاد نمیکند... مانند اینکه هرگز وجود نداشته‌اند.
آینه را نگاه میکنم... عروسکی را میبینم که با چشمان بی‌روح و چهره‌ای رنگ پریده نگاهم میکند طرز نگاهش اذیتم میکند. چقدر با خودم غریبه‌ام، انگار هرگز نبوده‌ام...
دیدگاه ها (۱)

Rofile of the wolf...۱۱

_____پارت¹⁹ نفرین گوچولو_____هرچه بیشتر به کلیسا نزدیک می‌شد...

name:blue_side در رویایی که ذهنمنوشته بودمش. آه.. در آن رویا...

My vampire partner part : ۴۱

مادرانه ای برای آرامش

دلم میخواهدکنار تو باشمکنار نشستن های توو خندیدن های توکنارِ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط