پارت سوم

پارت سوم

---

فیک.مخفی

مهمونی هنوز تموم نشده بود که مادرِ جونگ‌کوک با اون لبخندِ سرد و تمیزش، رو به مهمونا کرد و گفت:

«خب، حالا که همه فهمیدن این دو نفر قراره کنار هم باشن، بد نیست یه جشنِ کوچیک‌تر و خصوصی‌تر هم داشته باشیم. فقط خانواده. فقط آدم‌های واقعی.»

همون جمله کافی بود تا همه بفهمن این «جشن» از اون مدل‌ها نیست که بشه با خنده ازش رد شد.

لیندا هنوز از بوسه‌ی نمایشیِ قبلی نفسش سر جاش نبود که جونگ‌کوک دستش رو از دورِ کمرش برنداشت. نه برای آرامش. برای این‌که همه ببینن عقب نمی‌کشه. برای این‌که لیندا بفهمه این بازی از همین حالا از دستش در رفته.

مادرِ کوک با اشاره‌ی کوتاهی به یکی از آدم‌هاش، دستور داد همه به سالن کناری منتقل بشن. سالنی که از اون به بعد، اسمش باید می‌شد: دادگاهِ عروس.

چراغ‌ها کم شد. پرده‌ها کشیده شد. روی میز بزرگ وسط سالن، سه لیوان کریستالی، یه بطری ویسکی، و یه جعبه‌ی مخملی قرمز گذاشته شده بود.

لیندا با اخم بهش نگاه کرد.
«اینجا دیگه چه نقشه‌ایه؟»

جونگ‌کوک خیلی آروم، طوری که فقط خودش بشنوه، گفت:
«اگه بفهمی، دیگه برات جذاب نیست.»

مادرش جلو اومد، مستقیم روبه‌روی لیندا ایستاد. نگاهش از اون نگاه‌هایی بود که آدم حس می‌کرد دارن از توی استخوانش رد می‌شن.

«تو امشب خیلی خوب بازی کردی، لیندا. خیلی خوب. ولی بازیِ واقعی تازه شروع شده.»

بعد درِ جعبه‌ی مخملی رو باز کرد.

داخلش یه انگشتر بود؛ بزرگ، سنگین، خیره‌کننده. نه از اون مدل‌هایی که برای عشق می‌دن. از اون مدل‌هایی که برای مالکیت می‌دن.

مادرِ کوک گفت:
«این انگشتر، نشونه‌ی وفاداریه. از امشب، تو نه فقط مهمونِ این خونه‌ای، نه فقط نامزدِ پسرم. تو مهره‌ی رسمیِ این خونواده‌ای.»

لیندا خندید، اما خنده‌اش خشک و پر از نیش بود.
«من مهره‌ی هیچ‌کس نیستم.»

مادرِ کوک حتی پلک هم نزد.
«همه همینو فکر می‌کردن.»

بعد رو به جونگ‌کوک کرد:
«بذار ببینم پسرم، قراره چطور از عروسِ جدیدت مراقبت کنی.»

جونگ‌کوک یک لحظه سکوت کرد. بعد با همون صدای سرد و مطمئنش گفت:
«مراقبت؟ نه، مامان. من قراره مطمئن شم هیچ‌کس جز من بهش دست نزنه.»

این جمله توی هوا موند. سنگین. خطرناک. کافی بود تا چند نفر از مردهای دور سالن سرشون رو پایین بندازن.

مادرش لبخند زد؛ همون لبخندی که یعنی دقیقاً همین جواب رو می‌خواسته.

بعد قدمی به سمت لیندا نزدیک شد و خیلی آرام گفت:
«پس از امشب، تو باید یاد بگیری چطور توی این خانواده نفس بکشی. چون اگه اشتباه کنی، اینجا کسی فرصت دوم نمی‌ده.»

لیندا نگاهش رو ازش نگرفت.
«من از فرصت دوم خوشم نمیاد. معمولاً همون اولی می‌برم.»

جونگ‌کوک با شنیدن این جمله یه خنده‌ی کوتاه و بی‌صدا کرد. از اون خنده‌هایی که بیشتر شبیه هشدارن تا شوخی.

مادرِ کوک اشاره کرد به آدم‌هاش.
«بذار مراسم شروع شه.»

و درست همون لحظه، دو نفر از خدمتکارها جلو اومدن و یه شنلِ مشکیِ مخملی آوردن برای لیندا. یکی از اون‌ها خواست بندش رو دور شونه‌هاش بندازه، اما لیندا عقب کشید.

جونگ‌کوک دستش رو گرفت.
«ولش کن.»

اون دو کلمه، مثل شلیک توی سکوت پخش شد.

خدمتکار فوراً عقب رفت. مادرِ کوک فقط نگاه می‌کرد. لیندا سرش رو بالا گرفت و با همون لحنِ مغرورش گفت:
«من هیچ‌کس نیستم که برام لباس بپوشونن.»

جونگ‌کوک خم شد، درست کنار گوشش:
«نه... تو کسی‌ای که همه دارن تظاهر می‌کنن مالِ من نیستی.»

لیندا نفسش حبس شد. برای یک ثانیه، همه‌چیز توی سالن ایستاد.

بعد مادرِ کوک گفت:
«خوبه. پس همین‌طور که هستی می‌مونی. عروسِ من لازم نیست مطیع باشه. فقط باید خطرناک باشه.»

و مهمانی ادامه پیدا کرد، اما دیگه هیچ‌کس اون جمع رو مثل قبل نمی‌دید.

همه فهمیدن این دو نفر فقط یه زوج نیستن؛
یه اتحادِ خطرناک بودن.
یه بمبِ ساعتی.
و بدتر از همه؟
ظاهراً خودِ خانواده هم داشت با لبخند، این انفجار رو امضا می‌کرد.

---
#ویسگون
دیدگاه ها (۱)

پارت چهارم---فیک.مخفی مهمونی هنوز روی میزها می‌چرخید، هنوز ف...

پارت پنجم---فیک مخفیصدای ضربه‌ی آرامِ انگشت روی در، مثل تیغ ...

پارت دوم***صدای فلاش دوربین‌ها مثل رگبار می‌پیچه تو سالن. خب...

پارت اول---فیک: بازیِ کثیفِ قدرت/ مخفیموقعیت: «لیندا» وارث ی...

part32 عشق پنهانات: من میرم بخوابمجونگ کوک: باشه《خنده ی شیطا...

پلیس من...p2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط