پرونده ی باز
پرونده ی باز....؟
فصل1
p19/اخر
جیسو و لیسا، با چهرههایی رنگپریده، به هم نگاه میکردند. انگار هنوز نمیتوانستند باور کنند که یکی از اعضای گروه رو از دست دادهاند.
لیسا، با ارادهای که تازه در وجودش جوانه زده بود، گفت: «حق با جنیه. اون پیام... «بازسازی»... یعنی هنوز امیدی هست. شاید راهی باشه که نه تنها رزی رو برگردونیم، بلکه خودِ سیستم رو برای همیشه نابود کنیم.»
جیسو، در حالی که به دفتر نقاشیِ روی میز خیره شده بود، زمزمه کرد: «نقاشی... جنی، تو گفتی نقاشی تو تونست ما رو بیرون بکشه. شاید بتونیم ازش دوباره استفاده کنیم.»
جنی، سرش را بلند کرد. «چطور؟ اون فقط یه دفتر معمولی بود... یا شاید هم نبود. اون دفتر، خاطرات جیسو بود، ارتباطش با دنیای هنر. شاید قدرتش اینه که احساسات و خواستههای ما رو به شکلی دیگه تجسم میبخشه.»
لیسا اضافه کرد: «پس باید یه نقشه بکشیم. یه نقشه که هم بتونه رزی رو پیدا کنه و هم سیستم رو نابود کنه. این بار، نباید اشتباه کنیم.»
جنی، با الهام از صحبتهایشان، شروع به کشیدن یک نقشهی پیچیده کرد. نقاشی او، دیگر فقط یک تصویر نبود؛ بلکه ترکیبی از نمادهای گرافیکی، خطوط انرژی و مکانهایی بود که جیسو توصیف کرده بود. او سعی کرد، در مرکز نقشه، نمادی از «قلب سیستم» را بکشد؛ جایی که فکر میکردند رزی در آنجا زندانی شده و هستهی اصلی «کانال هفت» در آن قرار دارد.
«این... این داره کار میکنه!» جنی با هیجان فریاد زد. صفحه نقاشی شروع به درخشیدن کرد و تصویری سه بعدی از یک هزارتوی نورانی پدیدار شد.
«آمادهاید؟» جیسو پرسید، در حالی که دستش را به سمت صفحه درخشان دراز میکرد.
لیسا سر تکان داد. «برای رزی... و برای همه.»
این بار، دنیای نقاشی متفاوت بود. هزارتوی نورانی، به تدریج به راهروهایی تاریک و وهمآور تبدیل شد. دیوارهها، از جنس سایههای متحرک بودند و صداهای زمزمهمانند، انگار که هزاران کاربرِ فراموششده، در حال ناله کردن بودند.
«اینجا... مرکز کانال هفت است؟» جیسو با ترس پرسید.
لیسا گفت: «باید باشد. احساس میکنم انرژی اینجا خیلی متمرکز است.»
آنها با احتیاط پیش رفتند. در انتهای یکی از راهروها، نوری ضعیف دیدند. وقتی نزدیکتر شدند، متوجه شدند که نور از یک کریستال بزرگ ساطع میشود که در مرکز یک اتاقِ گرد معلق است. و کنار آن کریستال... رزی بود.
رزی، رنگپریده و ضعیف، به نظر میرسید که در حال جذب شدن به کریستال است. او چشمهایش را بسته بود و چهرهاش حالتی از تسلیم داشت.
«رزی!» جیسو فریاد زد.
صدای سیستم، این بار با قاطعیت بیشتری شنیده شد: **«کاربران ناخواسته. ورود شما به هستهی سیستم، غیرممکن است. این چرخه باید کامل شود.»**
ناگهان، سایهها به اطرافشان هجوم آوردند. جیسو، لیسا و جنی، خود را در محاصرهی تاریکی دیدند.
«باید کریستال رو نابود کنیم!» لیسا فریاد زد.
جنی، با تمام توانش، شروع به کشیدنِ تصویری از یک «شکاف» بر روی دیوارِ سایهای کرد. تصویر، با قدرتِ احساساتِ او، شروع به واقعی شدن کرد.
جیسو، با یادآوری قدرتِ گردنبندش، آن را از گردنش درآورد. «این گردنبند... قدرتِ آخرین انتخاب رو داره. باید یکی از ما...»
قبل از اینکه جیسو جملهاش را تمام کند، لیسا فریاد زد: «من انجامش میدم!»
لیسا، با شجاعتی باورنکردنی، خود را به سمت کریستال پرتاب کرد. گردنبند جیسو را از دستش گرفت و آن را روی کریستال گذاشت.
«لیسا، نه!» جیسو فریاد زد.
با تماس گردنبند با کریستال، انفجاری عظیم از نور و انرژی رخ داد. صدای سیستم، با خشم و درد، در فضا پیچید: **«غیرممکن... این انرژی... از کجا...؟»**
راهروهای تاریک شروع به فرو ریختن کردند. سایهها ناپدید شدند. و رزی، در میان نور، چشمانش را باز کرد.
لیسا، در کنار رزی، با لبخندی ضعیف، آخرین نفسش را کشید. گردنبند جیسو، در دستش، دیگر هیچ نوری نداشت.
جیسو، جنی و رزی، خود را در آپارتمان جیسو یافتند. نور صبحگاهی، دیگر دلگرمکننده بود.
رزی، هنوز گیج، به اطراف نگاه میکرد. «لیسا... کجاست؟»
جیسو، با چشمانی پر از اشک، رزی را در آغوش گرفت. «اون... اون ما رو نجات داد، رزی. اون خودش رو فدا کرد تا ما بتونیم برگردیم.»
جنی، با دفتر نقاشیِ در دستش، به سمت پنجره رفت. «سیستم... نابود شد. دیگه اثری ازش نیست.»
او به آسمانِ آبی بیرون نگاه کرد. «لیسا... راه رو برای ما باز کرد. حالا نوبت ماست که این آزادی رو جشن بگیریم. و به یادش باشیم.»
رزی، در حالی که اشک میریخت، گفت: «ما هیچ وقت فراموشش نمیکنیم. قول میدم.»
𝓽𝓱𝓮 𝓮𝓷𝓭
فصل1
p19/اخر
جیسو و لیسا، با چهرههایی رنگپریده، به هم نگاه میکردند. انگار هنوز نمیتوانستند باور کنند که یکی از اعضای گروه رو از دست دادهاند.
لیسا، با ارادهای که تازه در وجودش جوانه زده بود، گفت: «حق با جنیه. اون پیام... «بازسازی»... یعنی هنوز امیدی هست. شاید راهی باشه که نه تنها رزی رو برگردونیم، بلکه خودِ سیستم رو برای همیشه نابود کنیم.»
جیسو، در حالی که به دفتر نقاشیِ روی میز خیره شده بود، زمزمه کرد: «نقاشی... جنی، تو گفتی نقاشی تو تونست ما رو بیرون بکشه. شاید بتونیم ازش دوباره استفاده کنیم.»
جنی، سرش را بلند کرد. «چطور؟ اون فقط یه دفتر معمولی بود... یا شاید هم نبود. اون دفتر، خاطرات جیسو بود، ارتباطش با دنیای هنر. شاید قدرتش اینه که احساسات و خواستههای ما رو به شکلی دیگه تجسم میبخشه.»
لیسا اضافه کرد: «پس باید یه نقشه بکشیم. یه نقشه که هم بتونه رزی رو پیدا کنه و هم سیستم رو نابود کنه. این بار، نباید اشتباه کنیم.»
جنی، با الهام از صحبتهایشان، شروع به کشیدن یک نقشهی پیچیده کرد. نقاشی او، دیگر فقط یک تصویر نبود؛ بلکه ترکیبی از نمادهای گرافیکی، خطوط انرژی و مکانهایی بود که جیسو توصیف کرده بود. او سعی کرد، در مرکز نقشه، نمادی از «قلب سیستم» را بکشد؛ جایی که فکر میکردند رزی در آنجا زندانی شده و هستهی اصلی «کانال هفت» در آن قرار دارد.
«این... این داره کار میکنه!» جنی با هیجان فریاد زد. صفحه نقاشی شروع به درخشیدن کرد و تصویری سه بعدی از یک هزارتوی نورانی پدیدار شد.
«آمادهاید؟» جیسو پرسید، در حالی که دستش را به سمت صفحه درخشان دراز میکرد.
لیسا سر تکان داد. «برای رزی... و برای همه.»
این بار، دنیای نقاشی متفاوت بود. هزارتوی نورانی، به تدریج به راهروهایی تاریک و وهمآور تبدیل شد. دیوارهها، از جنس سایههای متحرک بودند و صداهای زمزمهمانند، انگار که هزاران کاربرِ فراموششده، در حال ناله کردن بودند.
«اینجا... مرکز کانال هفت است؟» جیسو با ترس پرسید.
لیسا گفت: «باید باشد. احساس میکنم انرژی اینجا خیلی متمرکز است.»
آنها با احتیاط پیش رفتند. در انتهای یکی از راهروها، نوری ضعیف دیدند. وقتی نزدیکتر شدند، متوجه شدند که نور از یک کریستال بزرگ ساطع میشود که در مرکز یک اتاقِ گرد معلق است. و کنار آن کریستال... رزی بود.
رزی، رنگپریده و ضعیف، به نظر میرسید که در حال جذب شدن به کریستال است. او چشمهایش را بسته بود و چهرهاش حالتی از تسلیم داشت.
«رزی!» جیسو فریاد زد.
صدای سیستم، این بار با قاطعیت بیشتری شنیده شد: **«کاربران ناخواسته. ورود شما به هستهی سیستم، غیرممکن است. این چرخه باید کامل شود.»**
ناگهان، سایهها به اطرافشان هجوم آوردند. جیسو، لیسا و جنی، خود را در محاصرهی تاریکی دیدند.
«باید کریستال رو نابود کنیم!» لیسا فریاد زد.
جنی، با تمام توانش، شروع به کشیدنِ تصویری از یک «شکاف» بر روی دیوارِ سایهای کرد. تصویر، با قدرتِ احساساتِ او، شروع به واقعی شدن کرد.
جیسو، با یادآوری قدرتِ گردنبندش، آن را از گردنش درآورد. «این گردنبند... قدرتِ آخرین انتخاب رو داره. باید یکی از ما...»
قبل از اینکه جیسو جملهاش را تمام کند، لیسا فریاد زد: «من انجامش میدم!»
لیسا، با شجاعتی باورنکردنی، خود را به سمت کریستال پرتاب کرد. گردنبند جیسو را از دستش گرفت و آن را روی کریستال گذاشت.
«لیسا، نه!» جیسو فریاد زد.
با تماس گردنبند با کریستال، انفجاری عظیم از نور و انرژی رخ داد. صدای سیستم، با خشم و درد، در فضا پیچید: **«غیرممکن... این انرژی... از کجا...؟»**
راهروهای تاریک شروع به فرو ریختن کردند. سایهها ناپدید شدند. و رزی، در میان نور، چشمانش را باز کرد.
لیسا، در کنار رزی، با لبخندی ضعیف، آخرین نفسش را کشید. گردنبند جیسو، در دستش، دیگر هیچ نوری نداشت.
جیسو، جنی و رزی، خود را در آپارتمان جیسو یافتند. نور صبحگاهی، دیگر دلگرمکننده بود.
رزی، هنوز گیج، به اطراف نگاه میکرد. «لیسا... کجاست؟»
جیسو، با چشمانی پر از اشک، رزی را در آغوش گرفت. «اون... اون ما رو نجات داد، رزی. اون خودش رو فدا کرد تا ما بتونیم برگردیم.»
جنی، با دفتر نقاشیِ در دستش، به سمت پنجره رفت. «سیستم... نابود شد. دیگه اثری ازش نیست.»
او به آسمانِ آبی بیرون نگاه کرد. «لیسا... راه رو برای ما باز کرد. حالا نوبت ماست که این آزادی رو جشن بگیریم. و به یادش باشیم.»
رزی، در حالی که اشک میریخت، گفت: «ما هیچ وقت فراموشش نمیکنیم. قول میدم.»
𝓽𝓱𝓮 𝓮𝓷𝓭
- ۳۰۰
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط