به نام خدایی که جان و روح را آفرید

به نام خدایی که جان و روح را آفرید
CENTER
قسمت*۱۳*
سه روز بعد، الکس برگشت.
رینا صدای قدم‌هایش را از ته راهرو شناخت. کشیدن سنگین پا،مثل اینکه هر قدم برایش آخرین قدم باشد. از جلوی سلول‌ها رد شد. بچه‌های دیگر نگاهش می‌کردند. بعضی صورتشان را برگرداندند. بعضی خیره ماندند.
الکس دیگر الکس نبود.
یک چشمش بسته بود. کبودی سیاه و بنفش دور حدقه را گرفته بود. دست چپش بانداژ بود، ضخیم و سفید، با لکه‌های قرمز که از زیرش بیرون زده بود. اما بدترین چیز جای دیگری بود. روی گردنش. زیر کد ۲۰۵۲. یک عدد جدید خالکوبی شده بود: ۳. با خط درشت سیاه. نه با جوهر آبی مثل بقیه. با جوهر سیاه. عمیق تر. انگار با چاقو نوشته شده باشد.
نگهبان در سلول الکس را باز کرد. الکس داخل رفت، روی تشک افتاد ولی صدا نداد.
آن شب، چراغ‌ها که خاموش شد، رینا دستش را گذاشت روی دیوار. سه بار زد. یعنی:
"می شنوی؟"
یک ضربه برگشت. یعنی:
"آره."
"چشمت چی شده؟"
"چیز مهمی نیست."
"عدد سه یعنی چی؟"
سکوت طولانی. رینا فکر کرد الکس جواب نمی‌دهد.
"یعنی این سومین باره که تلاش برای فرار می‌کنم."
رینا دستش را روی دیوار محکم فشار داد. "چه تلاشی؟ تو که هیچ تلاشی نکردی. چاقو مال قبل بود."
"برام مهم نیست. اونا می‌خوان یه چیزی رو امتحان کنن روی من. یه چیز جدید. می‌خوان ببینن یه سوژه بعد از چند بار مجازات... تبدیل به چی می‌شه."
"میخوان ببینند ما تبدیل به چی می‌شه؟"
صدای الکس لرزید. اولین بار بود که رینا صدای لرزش را توی حرف‌هایش می‌شنید. "فعلاً که چشمم هنوز می‌بینه."
رینا چیزی نگفت. دستش را برداشت. روی تشک دراز کشید. به سقف سیاه خیره شد.
صبح که از خواب پرید، چیزی عجیب حس کرد. انگشت سبابه‌اش. دیروز موقع غذا خوردن، لبه قوطی کنسرو دستش را بریده بود. یک بریدگی کوچک، عمیق نبود ولی خون آمده بود. رینا آن را با آب شسته بود و فکر کرده بود که چند روز طول می‌کشد تا خوب شود.
اما خوب شده بود. یک شب اثری ازش نبود. نه جای زخم. نه خط سفید. نه هیچ چیز.
به دستش نگاه کرد. انگشتش را برگرداند. هیچی نبود.
فکر کرد اشتباه کرده. شاید دست دیگرش بود، شاید اصلاً بریده نشده بود.
اما همان روز بعدازظهر، توی سالن زرد، وقتی جرمی صفحه‌های فلزی را به کف دست‌هایش چسباند و جریان الکتریسیته را فرستاد توی بدنش، رینا یک جای دیگرش سوخت. یک نقطه کوچک روی بازوی چپ. جایی که صفحه فلزی لبه‌اش توی پوست فرو رفته بود. بعد از آزمایش، پرستار به آن نگاه کرد، چیزی روی دفترچه نوشت، و رینا را فرستاد سلول.
آن شب، زیر نور فلورسنت، به بازویش نگاه کرد. سوختگی بود. نه عمیق، اما قرمز بود و پوست اطرافش تاول زده بود.
نفس کشید. رفت زیر پتو. صبح که بیدار شد، اول به بازویش نگاه کرد.
جای سوختگی رفته بود.
کاملاً رفته بود. مثل اینکه هیچ وقت نبوده. نه قرمزی، نه تاول. فقط پوست صاف، کمی روشن‌تر از بقیه جاها، طوری که اگر دقیق نگاه نمی‌کردی، حتی آن را هم نمی‌دیدی.
دیدگاه ها (۰)

به نام خدایی که جان و روح را آفریدCENTERقسمت*۱۲*رینا کارت را...

به نام خدایی که جان و روح را آفریدCenterقسمت*۱۱*"۲۰۵۲ رو برد...

به نام خدایی که جان و روح را آفریدCenterقسمت *۶*دستگاهی که س...

به نام خدایی که جان و روح را آفریدCENTERقسمت*۹*سه روز بعد، ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط