الماسی گم شده در مه 💎🌫️
الماسی گم شده در مه 💎🌫️
پارت ۱۸
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتیپاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[همچنان داخل جنگل...🌳🍃]
{بعد از رفتن گوزن، سکوت آرومی دوباره بین درختها حاکم شد.🍃}
هانائو:*هنوز لبخند روی لبش بود.* 🥹🤍
روباه:*آروم جلوتر راه میرفت و هر چند قدم یک بار برمیگشت تا مطمئن بشه اون دوتا دنبالش میان.* 🦊
مویچیرو:*با آرامش قدم برمیداشت.*
{چند دقیقه بعد...}
{درختهای بلند کمکم کنار رفتن و به یه تپهی کوچیک رسیدن.☀️}
هانائو:*با ذوق گفت.* وای...!
{از بالای تپه، تقریباً تمام جنگل دیده میشد؛ مه نازکی بین درختها شناور بود و نور خورشید منظره رو طلایی کرده بود.🌫️✨}
هانائو:*آروم زمزمه کرد.* انگار... همهی جنگل زیر پامونه...
مویچیرو:*کنار هانائو ایستاد.* ...قشنگه.
هانائو:*لبخند زد.* خیلی...
{نسیم ملایمی وزید و چند تار از موهای هانائو روی صورتش افتاد.🍃}
مویچیرو:*بدون فکر کردن، خیلی آروم اون تار مو رو کنار زد.*
{هانائو برای چند لحظه کاملاً ماتش برد.😳🌸}
مویچیرو:*وقتی متوجه شد چی کار کرده، آروم دستش رو عقب کشید.* ...ببخشید.
هانائو:*با گونههای سرخ، لبخند کوچیکی زد.* ن... نه... اشکالی نداشت...🥹💚
{هر دو چند لحظه ساکت شدن.}
{روباه آروم نشست و به اون دوتا نگاه کرد، انگار منتظر بود حرکت بعدیشون رو ببینه.🦊🤍}
{همون لحظه...}
کلاغ قاصد:*از بالای درختها پرواز کرد.* قار! مأموریت با موفقیت به پایان رسید! قار! فوراً به عمارت پروانه بازگردید!🐦
هانائو:*آروم نفس کشید.* پس... وقت برگشتنه.
مویچیرو:*سرش رو تکون داد.* ...آره.
هانائو:*خم شد و سر روباه رو نوازش کرد.* ممنون که همهی این جاهای قشنگو بهمون نشون دادی، کوچولو.🙂🤍
روباه:*آروم دمش رو تکون داد.* 🦊
{روباه چند قدم عقب رفت، آخرین نگاه رو به هانائو انداخت و بین درختها ناپدید شد.🌳🍃}
هانائو:*لبخند آرومی زد.* ...امیدوارم دوباره ببینمت.
مویچیرو:*به مسیر برگشت نگاه کرد.* ...بریم.
{هر دو کنار هم از جنگل خارج شدن و راه عمارت پروانه رو در پیش گرفتن؛ نور غروب کمکم بین شاخههای درختها پخش میشد.🌅🍃}
ادامه دارد...🗿🎀
نویسنده ✍️: خووووووووو🥹بالاخرههههه مأموریت تموم شددددد🥳✨ روباه کوچولو هم با هانائو خداحافظی کرددددد🦊🤍 ولیییی قبل از رفتن... مویچیرو یواشکی موهای هانائو رو از روی صورتش کنار زدددددد😳💚🤧🌸 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایت کنینننننن🗿💔
پارت ۱۸
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتیپاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[همچنان داخل جنگل...🌳🍃]
{بعد از رفتن گوزن، سکوت آرومی دوباره بین درختها حاکم شد.🍃}
هانائو:*هنوز لبخند روی لبش بود.* 🥹🤍
روباه:*آروم جلوتر راه میرفت و هر چند قدم یک بار برمیگشت تا مطمئن بشه اون دوتا دنبالش میان.* 🦊
مویچیرو:*با آرامش قدم برمیداشت.*
{چند دقیقه بعد...}
{درختهای بلند کمکم کنار رفتن و به یه تپهی کوچیک رسیدن.☀️}
هانائو:*با ذوق گفت.* وای...!
{از بالای تپه، تقریباً تمام جنگل دیده میشد؛ مه نازکی بین درختها شناور بود و نور خورشید منظره رو طلایی کرده بود.🌫️✨}
هانائو:*آروم زمزمه کرد.* انگار... همهی جنگل زیر پامونه...
مویچیرو:*کنار هانائو ایستاد.* ...قشنگه.
هانائو:*لبخند زد.* خیلی...
{نسیم ملایمی وزید و چند تار از موهای هانائو روی صورتش افتاد.🍃}
مویچیرو:*بدون فکر کردن، خیلی آروم اون تار مو رو کنار زد.*
{هانائو برای چند لحظه کاملاً ماتش برد.😳🌸}
مویچیرو:*وقتی متوجه شد چی کار کرده، آروم دستش رو عقب کشید.* ...ببخشید.
هانائو:*با گونههای سرخ، لبخند کوچیکی زد.* ن... نه... اشکالی نداشت...🥹💚
{هر دو چند لحظه ساکت شدن.}
{روباه آروم نشست و به اون دوتا نگاه کرد، انگار منتظر بود حرکت بعدیشون رو ببینه.🦊🤍}
{همون لحظه...}
کلاغ قاصد:*از بالای درختها پرواز کرد.* قار! مأموریت با موفقیت به پایان رسید! قار! فوراً به عمارت پروانه بازگردید!🐦
هانائو:*آروم نفس کشید.* پس... وقت برگشتنه.
مویچیرو:*سرش رو تکون داد.* ...آره.
هانائو:*خم شد و سر روباه رو نوازش کرد.* ممنون که همهی این جاهای قشنگو بهمون نشون دادی، کوچولو.🙂🤍
روباه:*آروم دمش رو تکون داد.* 🦊
{روباه چند قدم عقب رفت، آخرین نگاه رو به هانائو انداخت و بین درختها ناپدید شد.🌳🍃}
هانائو:*لبخند آرومی زد.* ...امیدوارم دوباره ببینمت.
مویچیرو:*به مسیر برگشت نگاه کرد.* ...بریم.
{هر دو کنار هم از جنگل خارج شدن و راه عمارت پروانه رو در پیش گرفتن؛ نور غروب کمکم بین شاخههای درختها پخش میشد.🌅🍃}
ادامه دارد...🗿🎀
نویسنده ✍️: خووووووووو🥹بالاخرههههه مأموریت تموم شددددد🥳✨ روباه کوچولو هم با هانائو خداحافظی کرددددد🦊🤍 ولیییی قبل از رفتن... مویچیرو یواشکی موهای هانائو رو از روی صورتش کنار زدددددد😳💚🤧🌸 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایت کنینننننن🗿💔
- ۳۸۶
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط