فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟤
فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟤
یونگی با لیوان ابی که دستش بود از اشپزخونه بیرون اومد و رو به روی جیمین نشست
- بیا اب بخور حتما ترسیدی
- ممنونم
لیوان رو گرفت و خورد
- خب پسر اسمت چیه؟
- جیمین، پارک جیمین
- منم یونگیم، مین یونگی
- خوشبختم
و دوباره لبخندی زد که قلب یونگی لرزید
- منم، خب تعریف کن ببینم اونا کی بودن؟ همه چی رو از اول تعریف کن و بهم اعتماد کن
- باشه، ا.. اونا طلبکارن و از من.. یعنی از بابام پول میخوان
- پس چرا دنبال تو ان؟
- بابام.. از پس قرضاش بر نمیاد و به اونا گفته بود.. قرضامو از پسرم بگیرین
- تو چند سالته؟
- بیست سالمه
- خب پول رو از کجا در میاوردی؟
- تو یک رستوران کار میکنم ولی پولش در برابر قرضای بابام هیچی نیست، من مادری هم ندارم که تو خرجا کمکم کنه، مامانم خیلی برای بچه دار شدن ضعیف بود، مخصوصا وقتی ضعیف تر شد که بابام وقتی تو شکمش بودم کتکش میزد، و ب.. بعدشکه منو به دنیا اورد.. خودش مرد
اشک رو توی چشمای پسرک مو نارنجی میشد دید، هر لحظه امکان داشت پسرک منفجر بشه و گریه کنه
- تا وقتی که شدم شونزده ساله از مادربزرگم پول میگرفت بعد از اون هم از من
و نیشخندی از روی عصبانیت زد، اون پسر بیست ساله مثل نو جوون های دیگه نبود، وقتی بقیه ی هم سن و سالاش خوش میگذروندن، اون سعی میکرد پول در بیاره تا خرج باباشو بده، یونگی وقتی اینارو شنید قلبش تیر کشید، عجیب بود چون تا حالا همچین چیزی براش اتفاق نیوفتاده بود، شاید فقط از سر دلسوزی بوده مگه نه؟
- پیش من بمون
یونگی گفت و جیمین با تعجب بهش خیره شد
- ب.. بله؟
- پیش من بمون و پیش بابات نرو
- نه نه اصلا من یک دوست دارم میرم پیش اون نیازی نیست
- خب من خودم دارم میگم پیش من بمون نمیخوام جای دیگه ای بری نگرانت میشم
- من نمیتونم همچین چیزیو قبول کنم
- چرا؟
- خب مزاحمتون می---
یونگی نزاشت جیمین حرفش رو کامل کنه
- مزاحم نمیشی خودم دارم بهت میگم
- خیلی خب باشه ولی مدت خیلی کم تا بتونم یک خونه بگیرم
- تا هروقت خواستی میتونی بمونی من خانواده ای ندارم و تنهام اینجوری از تنهایی در میام
- خیلی خیلی خیلی زیاد ازتون ممنونم نمیدونستم ادم های خوبی هم توی دنیا وجود داره
- خواهش میکنم بیا بریم یه اتاق برات اماده کنم
و لبخند لثه ای زد و جیمین هم ناخوداگاه به خندش خندید و باشه ای گفت
ولی اون نمیدونست که با این تصمیم سرنوشتش رو کامل عوض میکنه..
حمایت؟💞
#جونگکوک #کوک #جیمین #نامجون #تهیونگ #وی #جین #شوگا #یونگی #جیهوپ #فیک_بی تی_اس #بی_تی_اس #یونمین #تهکوک #نامجین #فیک_یونمین #بنگتن
یونگی با لیوان ابی که دستش بود از اشپزخونه بیرون اومد و رو به روی جیمین نشست
- بیا اب بخور حتما ترسیدی
- ممنونم
لیوان رو گرفت و خورد
- خب پسر اسمت چیه؟
- جیمین، پارک جیمین
- منم یونگیم، مین یونگی
- خوشبختم
و دوباره لبخندی زد که قلب یونگی لرزید
- منم، خب تعریف کن ببینم اونا کی بودن؟ همه چی رو از اول تعریف کن و بهم اعتماد کن
- باشه، ا.. اونا طلبکارن و از من.. یعنی از بابام پول میخوان
- پس چرا دنبال تو ان؟
- بابام.. از پس قرضاش بر نمیاد و به اونا گفته بود.. قرضامو از پسرم بگیرین
- تو چند سالته؟
- بیست سالمه
- خب پول رو از کجا در میاوردی؟
- تو یک رستوران کار میکنم ولی پولش در برابر قرضای بابام هیچی نیست، من مادری هم ندارم که تو خرجا کمکم کنه، مامانم خیلی برای بچه دار شدن ضعیف بود، مخصوصا وقتی ضعیف تر شد که بابام وقتی تو شکمش بودم کتکش میزد، و ب.. بعدشکه منو به دنیا اورد.. خودش مرد
اشک رو توی چشمای پسرک مو نارنجی میشد دید، هر لحظه امکان داشت پسرک منفجر بشه و گریه کنه
- تا وقتی که شدم شونزده ساله از مادربزرگم پول میگرفت بعد از اون هم از من
و نیشخندی از روی عصبانیت زد، اون پسر بیست ساله مثل نو جوون های دیگه نبود، وقتی بقیه ی هم سن و سالاش خوش میگذروندن، اون سعی میکرد پول در بیاره تا خرج باباشو بده، یونگی وقتی اینارو شنید قلبش تیر کشید، عجیب بود چون تا حالا همچین چیزی براش اتفاق نیوفتاده بود، شاید فقط از سر دلسوزی بوده مگه نه؟
- پیش من بمون
یونگی گفت و جیمین با تعجب بهش خیره شد
- ب.. بله؟
- پیش من بمون و پیش بابات نرو
- نه نه اصلا من یک دوست دارم میرم پیش اون نیازی نیست
- خب من خودم دارم میگم پیش من بمون نمیخوام جای دیگه ای بری نگرانت میشم
- من نمیتونم همچین چیزیو قبول کنم
- چرا؟
- خب مزاحمتون می---
یونگی نزاشت جیمین حرفش رو کامل کنه
- مزاحم نمیشی خودم دارم بهت میگم
- خیلی خب باشه ولی مدت خیلی کم تا بتونم یک خونه بگیرم
- تا هروقت خواستی میتونی بمونی من خانواده ای ندارم و تنهام اینجوری از تنهایی در میام
- خیلی خیلی خیلی زیاد ازتون ممنونم نمیدونستم ادم های خوبی هم توی دنیا وجود داره
- خواهش میکنم بیا بریم یه اتاق برات اماده کنم
و لبخند لثه ای زد و جیمین هم ناخوداگاه به خندش خندید و باشه ای گفت
ولی اون نمیدونست که با این تصمیم سرنوشتش رو کامل عوض میکنه..
حمایت؟💞
#جونگکوک #کوک #جیمین #نامجون #تهیونگ #وی #جین #شوگا #یونگی #جیهوپ #فیک_بی تی_اس #بی_تی_اس #یونمین #تهکوک #نامجین #فیک_یونمین #بنگتن
- ۳۱۴
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط