رمان : عشق وارونه ریدل p۱
رمان : عشق وارونه ریدل p۱
میا و تئودور خیلی وقت بود که عاشق هم بودند ولی میا بعضی از اوقات به تئودور شک میکنه که شاید کامل دوسش نداشته باشه ولی خودشو اروم میکنه و اطمینان میده که تئو دوسش داره اما هیچ چیزی بعید و معلوم نیست . توی دنیای عشق تئو و میا پسری جذاب و سنگ دل که البته از نظر میا اینطور بود وگرنه اگه این پسر عاشق میشد کلمه سنگ دل که شابد قلب خودش باشه رو زیر پا خورد میکنه .
این پسر کسی نیست جز متیو ریدل پسر لرد شرور که کل دنیا ترس و نفرت از عادی ترین حس هاشون به این خانواده است . اما هیچ کسی از دل این پسر سیاه خبر نداره اون چندین ساله که شاهد عشق بین میا و تئو هست و به خودش قول داده میا مال اون میشه فقط به کمی زمان نیاز داره میا هر دفعه متیو رو به شدت پس میزنه ولی متیو تا میا رو بدست نیاره دست بردار نیست .
میا تک دختری از خانواده بلک است که پدرش مرگخواری وفادار و همچنین قدیمی ولدمورت ( پدر متیو ) است . بالاخره شب عقد تئو و میا سر میرسه
از زبان میا : انقدری ذوق داشتم که باورم نمیشد بالاخره داشتم بعد از ۵ سال به عشقم میرسیدم بالاخره بره تئو میشم و متیو نمیتونه بهم نزدیک بشه . لباس عروسم که برای امشب یعنی مراسم عقدم خریدم و پوشیدم و خدمتکارا موهامو و ارایشمو درست کردن بعد از اینکه تموم شد خانواده تئودور سر رسیدن خیلی خوشحال بودم از با استرس پامو از اتاق گذاشتم بیرون و چایی ریختم بابامو و پدر تئو حرف هاشونو زده بودند چایی هارو تعارف کردم و کنار تئو نشستم بعد از چند دقیقه عاقد اومد و شروع کرد به خوندن خطبه هنوز یزره هم نخونده بود که در عمارتمون با شدت زیادی باز شد و ولدمورت وارد شد قلبم یخ زد و پاهام سست شدند خیلی ترسیده بودم همه بلند شدیم و با استرس تعظیم کردیم
ولدمورت : خب خب .. میبینم بدون رضایت من دارید عقد میکنید میدونید که برای ازدواج فرزند های خانواده هایی که مرگخوار هستند باید اجازه من صادر بشه وگرنه نمیتونید پیمان ببندید مخصوصا این دختر که سهم پسر منه ، جک ( اسم پدر میا ) چطور جرعت کردی بدون اجازه من عروسم به عقد این پسر در بیاری ؟ هانننن ؟
یه لحظه احساس کردم زانو هام خالی کرد و گلوم پر پر شد اشک تو چشمام حلقه زد یعنی قبلا بابا و ولدمورت باهم حرف زدند ؟ بابا قبول نکرده ولی مگه میشه از دستورش گذشت اخه ولی نه من نمیزارم عمرا زورکی با متیو ریدل ازدواج کنم نمیخوام عمرم تباه بشه
جک : قربان من که عرض کردم دخترم عاشق کس دیگری نمیتونه با پسرتون ازدواج کنه دارید میبینید که
ولدمورت : برام مهم نیست متیو عاشقشه اون عروس متیوعه
تئودور : نه قربان اون عروس منه من عاشقشم و اونم عاشقمه پسر شما نمیتونه هرکی رو که خواست ببره با خودش اون مال منه
ناخوداگاه لبخندی زدم و از هر لحظه دیگه بیشتر عاشق تئو شدم ولی ناگهان جلوی چشمم پر پر شد ولدمورت یه ورد قوی رو بهش زد و حالا تئو توی بغل من مرده بود و دیگه نفسای داغش رو حس نمیکردم دنیامو ازم گرفتند ولدمورت به طرف پدرم خیز برداشت که با صورت اشکبم و صدای پر از کنایه و سختیم حرف زدم
میا : نه نه تئو عزیزم رو ازم گرفتی ولی خانوادم نه خواهش میکنم نه باهاشون کاری نداشته باش تروخدا.....
ولدمورت : اگر با پسرم ازدواج کنی کاریشون ندارم
مجبور بودم با چوب دستیش منو به سمت خودش کشید و باهم تلپورت شدیم عمارت ریدل خونه خودشون مثل قصر میموند یهو زانو هام خالی کرد و چشمام سیاهی رفت
............. ادامه دارد
میا و تئودور خیلی وقت بود که عاشق هم بودند ولی میا بعضی از اوقات به تئودور شک میکنه که شاید کامل دوسش نداشته باشه ولی خودشو اروم میکنه و اطمینان میده که تئو دوسش داره اما هیچ چیزی بعید و معلوم نیست . توی دنیای عشق تئو و میا پسری جذاب و سنگ دل که البته از نظر میا اینطور بود وگرنه اگه این پسر عاشق میشد کلمه سنگ دل که شابد قلب خودش باشه رو زیر پا خورد میکنه .
این پسر کسی نیست جز متیو ریدل پسر لرد شرور که کل دنیا ترس و نفرت از عادی ترین حس هاشون به این خانواده است . اما هیچ کسی از دل این پسر سیاه خبر نداره اون چندین ساله که شاهد عشق بین میا و تئو هست و به خودش قول داده میا مال اون میشه فقط به کمی زمان نیاز داره میا هر دفعه متیو رو به شدت پس میزنه ولی متیو تا میا رو بدست نیاره دست بردار نیست .
میا تک دختری از خانواده بلک است که پدرش مرگخواری وفادار و همچنین قدیمی ولدمورت ( پدر متیو ) است . بالاخره شب عقد تئو و میا سر میرسه
از زبان میا : انقدری ذوق داشتم که باورم نمیشد بالاخره داشتم بعد از ۵ سال به عشقم میرسیدم بالاخره بره تئو میشم و متیو نمیتونه بهم نزدیک بشه . لباس عروسم که برای امشب یعنی مراسم عقدم خریدم و پوشیدم و خدمتکارا موهامو و ارایشمو درست کردن بعد از اینکه تموم شد خانواده تئودور سر رسیدن خیلی خوشحال بودم از با استرس پامو از اتاق گذاشتم بیرون و چایی ریختم بابامو و پدر تئو حرف هاشونو زده بودند چایی هارو تعارف کردم و کنار تئو نشستم بعد از چند دقیقه عاقد اومد و شروع کرد به خوندن خطبه هنوز یزره هم نخونده بود که در عمارتمون با شدت زیادی باز شد و ولدمورت وارد شد قلبم یخ زد و پاهام سست شدند خیلی ترسیده بودم همه بلند شدیم و با استرس تعظیم کردیم
ولدمورت : خب خب .. میبینم بدون رضایت من دارید عقد میکنید میدونید که برای ازدواج فرزند های خانواده هایی که مرگخوار هستند باید اجازه من صادر بشه وگرنه نمیتونید پیمان ببندید مخصوصا این دختر که سهم پسر منه ، جک ( اسم پدر میا ) چطور جرعت کردی بدون اجازه من عروسم به عقد این پسر در بیاری ؟ هانننن ؟
یه لحظه احساس کردم زانو هام خالی کرد و گلوم پر پر شد اشک تو چشمام حلقه زد یعنی قبلا بابا و ولدمورت باهم حرف زدند ؟ بابا قبول نکرده ولی مگه میشه از دستورش گذشت اخه ولی نه من نمیزارم عمرا زورکی با متیو ریدل ازدواج کنم نمیخوام عمرم تباه بشه
جک : قربان من که عرض کردم دخترم عاشق کس دیگری نمیتونه با پسرتون ازدواج کنه دارید میبینید که
ولدمورت : برام مهم نیست متیو عاشقشه اون عروس متیوعه
تئودور : نه قربان اون عروس منه من عاشقشم و اونم عاشقمه پسر شما نمیتونه هرکی رو که خواست ببره با خودش اون مال منه
ناخوداگاه لبخندی زدم و از هر لحظه دیگه بیشتر عاشق تئو شدم ولی ناگهان جلوی چشمم پر پر شد ولدمورت یه ورد قوی رو بهش زد و حالا تئو توی بغل من مرده بود و دیگه نفسای داغش رو حس نمیکردم دنیامو ازم گرفتند ولدمورت به طرف پدرم خیز برداشت که با صورت اشکبم و صدای پر از کنایه و سختیم حرف زدم
میا : نه نه تئو عزیزم رو ازم گرفتی ولی خانوادم نه خواهش میکنم نه باهاشون کاری نداشته باش تروخدا.....
ولدمورت : اگر با پسرم ازدواج کنی کاریشون ندارم
مجبور بودم با چوب دستیش منو به سمت خودش کشید و باهم تلپورت شدیم عمارت ریدل خونه خودشون مثل قصر میموند یهو زانو هام خالی کرد و چشمام سیاهی رفت
............. ادامه دارد
- ۳۶۸
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط