#قرارداد_دوستانه p4
#قرارداد_دوستانه p4
ویو لیلی :
خیلی خسته بودم ، ذهنم قفل کرده بود ، از پشت میز طراحی بلند شدم و سمت میز کارم رفتم ، گوشیم رو برداشتم و با تیم طراحی تماس گرفتم ، ازشون خواستم که برام طراحی جدید رو بفرستن . حتی سرمایه گذار های جدید رو نمیشناختم،
گوشی رو کنار گذاشتم و کامپیوتر رو روشن کردم ، ایمیل هام رو باز کردم تا طرح جدید رو بررسی کنم .
با ایمیل ناشناس مواجه شدم ،
(سلام خانم جانگ ، مدل و سرمایه گذار جدید شرکتتون هستم ، خواستم بهتون یاداوری کنم که فردا طرح هاتون رو همراه خودتون بیارید ، با احترام جئون جانگکوک)
به ایمیل خیره شدم...
بهش گفتم که طرح هارو میبرم و از پشت میز بلند شدم و سمت مانکنی که رو به روی میزم درست وسط اتاق جا گرفته بود رفتم . روی صندلی کوچیک رو به روی مانکن نشستم و مشغول مولاژ روی مانکن شدم.
چندین ساعت مشغول بودم...
به ساعتم نگاه کردم ساعت 21:21 بود همیشه عاشق ساعت های رند بودم .
از روی صندلی بلند شدم و سمت اینه گوشه دفتر رفتم ، کیفم رو. برداشتم و آرایشم رو تمدید کردم ، قبلا از آرایش کردن متنفر بودنم ، الان برام لذت بخش بود .
پالتوم رو از روی مبل کنارم برداشتم و از اتاق خارج شدم که باهم مواجه شدیم .
هانا : فکر کردم قراره هم رو توی پارکینگ ببینیم (خنده )
لیلی : نکنه بدت میاد کنار من ببیننت (خنده )
دستم رو دور بازوش حلقه کردم و سمت آسانسور رفتیم .
ویو هانا :
از آسانسور پیاده شدیم . به سمتBMW زرشکی قدم برداشت صدای پاشنه کفش هاش توی پارکینگ طنین انداز شده بود
به پاهاش نگاه کردم ، همیشه از کفش های پاشنه بلند متنفر بودم ، نگاهم رو به پاهای خودم دوختم ، بو بوت های قهوه ای سوخته ام خیره شدم ، پاشنه نداشت ، با این حال ازش بلند تر بود .
سمت در راننده رفت و روی صندلی نشست
پالتوش رو درآورد و روی دستام انداخت، توی آینه ماشین به خودش خیره شد و چتی هاش رو درست کرد .
از پارکینگ بیرون رفتیم ، تند رانندگی کردن عادتش بود. ، نمیتونم بگم که از این کارش وحشت نداشتم .
با اعتماد به نفس رانندگی میکرد و پاشنه کفش هاش مانع این کارش نمیشد....
ویو لیلی :
خیلی خسته بودم ، ذهنم قفل کرده بود ، از پشت میز طراحی بلند شدم و سمت میز کارم رفتم ، گوشیم رو برداشتم و با تیم طراحی تماس گرفتم ، ازشون خواستم که برام طراحی جدید رو بفرستن . حتی سرمایه گذار های جدید رو نمیشناختم،
گوشی رو کنار گذاشتم و کامپیوتر رو روشن کردم ، ایمیل هام رو باز کردم تا طرح جدید رو بررسی کنم .
با ایمیل ناشناس مواجه شدم ،
(سلام خانم جانگ ، مدل و سرمایه گذار جدید شرکتتون هستم ، خواستم بهتون یاداوری کنم که فردا طرح هاتون رو همراه خودتون بیارید ، با احترام جئون جانگکوک)
به ایمیل خیره شدم...
بهش گفتم که طرح هارو میبرم و از پشت میز بلند شدم و سمت مانکنی که رو به روی میزم درست وسط اتاق جا گرفته بود رفتم . روی صندلی کوچیک رو به روی مانکن نشستم و مشغول مولاژ روی مانکن شدم.
چندین ساعت مشغول بودم...
به ساعتم نگاه کردم ساعت 21:21 بود همیشه عاشق ساعت های رند بودم .
از روی صندلی بلند شدم و سمت اینه گوشه دفتر رفتم ، کیفم رو. برداشتم و آرایشم رو تمدید کردم ، قبلا از آرایش کردن متنفر بودنم ، الان برام لذت بخش بود .
پالتوم رو از روی مبل کنارم برداشتم و از اتاق خارج شدم که باهم مواجه شدیم .
هانا : فکر کردم قراره هم رو توی پارکینگ ببینیم (خنده )
لیلی : نکنه بدت میاد کنار من ببیننت (خنده )
دستم رو دور بازوش حلقه کردم و سمت آسانسور رفتیم .
ویو هانا :
از آسانسور پیاده شدیم . به سمتBMW زرشکی قدم برداشت صدای پاشنه کفش هاش توی پارکینگ طنین انداز شده بود
به پاهاش نگاه کردم ، همیشه از کفش های پاشنه بلند متنفر بودم ، نگاهم رو به پاهای خودم دوختم ، بو بوت های قهوه ای سوخته ام خیره شدم ، پاشنه نداشت ، با این حال ازش بلند تر بود .
سمت در راننده رفت و روی صندلی نشست
پالتوش رو درآورد و روی دستام انداخت، توی آینه ماشین به خودش خیره شد و چتی هاش رو درست کرد .
از پارکینگ بیرون رفتیم ، تند رانندگی کردن عادتش بود. ، نمیتونم بگم که از این کارش وحشت نداشتم .
با اعتماد به نفس رانندگی میکرد و پاشنه کفش هاش مانع این کارش نمیشد....
- ۱.۴k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط