چنان پیدا شدی درمن، که من درخاطرم گم شد

چنان پیدا شدی درمن، که من درخاطرم گم شد
غمم بادیدنِ لبخندِ زیبایت تبسّم شد
قرارم را نسیمی ازنگاهت سخت برهم زد
دلِ دریایی‌ام باماهِ رویت پُرتلاطم شد
اگرچه از تبارِ باد بودم تا تو را دیدم
خیالم، خاطرم، خاکم اسیرِ بوی گندم شد
تمامِ عُمر در چشمِ سیاهت زُل زدم امّا
سیاهی قسمتِ من شد، نگاهت سهمِ مردم شد
قرار این بود یک لحظه بمانم پیشِ تو امّا
زمان دربینِ موهای تو مثلِ کودکی گم شد
دیدگاه ها (۶۳)

هرچه کردم با نگاهت ، مهربان باشم ،نشد!بر زلال چشم احساست ، ر...

عشقمان آبی‌ست بگذارند اگر!مملو از نابی‌ست بگذارند اگر!زیرِ ا...

این اشک ها بعد از تو نامش آبشار است گاهی شکستن اقتضای روزگار...

این گریه ها که میکند آسان، برای توستاین عاشق تا همیشه پریشان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط