سلام دوباره برگشتم حالتون خوب باشه بریم واسه ی این پارت
سلام دوباره برگشتم حالتون خوب باشه بریم واسه ی این پارت😊
٭دوریاکی کوچولوم٭
فصل دو پارت سوم
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
## ✦ دوریاکی کوچولوم
### فصل دوم: پارت سوم
داشتیم با تمام توان میدویدیم. نفسهام به شماره افتاده بود و پاهام دیگه جون نداشت. وقتی از اون محل دور شدیم، یهدفعه به سمت مایکی برگشتم و با عصبانیت فریاد زدم:
«چرا من باید به خاطر تو بیفتم توی همچین دردسری؟ تو منو ول کردی رفتی...
(با گریه) هق... ازت بدم میاد... هق... تو... تو...»
مایکی روبهرویم ایستاد. نگاهش سرد بود و صداش بیاحساس.
«مهم نیست چی شد... مهم اینه که زنده برگردیم خونههامون، هرکدوم جدا.»
ا/ت خشکش زد. انتظار نداشت مایکی اینطوری بگه.
مایکی ادامه داد:
«از این به بعد منو مایکی صدا نزن... یا مانجیرو. فکر کردی چون خرشانس بودی من بهت اهمیت میدم؟ نه خانمِ خرشانس، اگه گیر میافتادی، منم گیر میافتادم!»
دختر اشکهایش را پاک کرد. نگاهی به دستان لرزانش انداخت؛ غرور همیشگیاش شکسته بود. با صدایی گرفته گفت:
«دانشآموزام چی میشن؟ من بهعنوان معلم باید ازشون مراقبت کنم!»
مایکی تند جواب داد:
«زیادهروی نکن، ا/ت! اونا شاگردتن، قبول، ولی الان اگه بری دنبالشون، خودت و اونا رو تو خطر میندازی. اون آدما... انسان نیستن. انسانیت—»
«ساکت باش!»
صدای دختر برید میان حرفش.
«از انسانیت نگو، وقتی غرور منو له کردی!»
برگشت و رفت...
گریهاش رو پنهون نکرد. مایکی هم نه صداش زد، نه دنبال رفت. راهشون از هم جدا شد — بدتر از همیشه.
ا/ت در تاریکیِ کوچه قدم میزد. اشکهاش مثل بارون میباریدن و با هر قدم خشم و سردرگمی تو چهرهاش قاتی میشد. آسمون تاریک بود، شهر ساکت، و دلش پر از سؤال.
لبخند کمرنگی زد، شاید از تظاهر به قوی بودن. اما خاطرهی روزهای نوجوانی با مایکی دوباره زنده شد... همان روزهایی که پر از خنده و دعواهای بچهگانه بود.
زیر لب گفت:
«لعنتی... چرا باید هنوز بهت فکر کنم؟»
گاهی خاطرات از زندگی واقعی دردناکترن.
داشت از خیابون رد میشد که چند مرد مست رو دید. ساعت از نیمهشب گذشته بود، صحنهای عادی اما وحشتناک برای زنی تنها.
پشتسرش صدای قدم اومد. برگشت — مایکی بود. این بار اما اون مایکیِ همیشه نبود؛ چشماش سردتر، نگاهش تیرهتر.
«برو خونه. همین حالا.»
صداش محکم بود، بدون هیچ احساسی.
دختر با دلهره سر تکون داد و رفت.
به خونه که رسید، نفسش رو با لرز بیرون داد. تنهایی همیشه حس بدی میداد، اما اون شب فرق داشت...
لباس عوض کرد، اما یه چیزی عجیب بود. وسایل خونه، دقیقاً مثل قبل نبودن. انگار کسی لمسشون کرده بود...
«نه، حتماً خیالاتی شدم... من که همیشه مرتبم.»
لباس تمیز پوشید و روی تخت دراز کشید. نفسهاش یکنواخت شد، پلکهاش سنگین...
تا اینکه...
صدای خیلی خفیفی از آشپزخونه اومد...
صدایی مثل صدای باز شدن در...
🌙 **پایان پارت سوم**
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
این پارت تمام شد مرسی که خوندی. بیشتر فعالیت میکنم. البته یک شرطی باید حمایت هم بشه تا بیشتر پارت بزارم.
٭دوریاکی کوچولوم٭
فصل دو پارت سوم
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
## ✦ دوریاکی کوچولوم
### فصل دوم: پارت سوم
داشتیم با تمام توان میدویدیم. نفسهام به شماره افتاده بود و پاهام دیگه جون نداشت. وقتی از اون محل دور شدیم، یهدفعه به سمت مایکی برگشتم و با عصبانیت فریاد زدم:
«چرا من باید به خاطر تو بیفتم توی همچین دردسری؟ تو منو ول کردی رفتی...
(با گریه) هق... ازت بدم میاد... هق... تو... تو...»
مایکی روبهرویم ایستاد. نگاهش سرد بود و صداش بیاحساس.
«مهم نیست چی شد... مهم اینه که زنده برگردیم خونههامون، هرکدوم جدا.»
ا/ت خشکش زد. انتظار نداشت مایکی اینطوری بگه.
مایکی ادامه داد:
«از این به بعد منو مایکی صدا نزن... یا مانجیرو. فکر کردی چون خرشانس بودی من بهت اهمیت میدم؟ نه خانمِ خرشانس، اگه گیر میافتادی، منم گیر میافتادم!»
دختر اشکهایش را پاک کرد. نگاهی به دستان لرزانش انداخت؛ غرور همیشگیاش شکسته بود. با صدایی گرفته گفت:
«دانشآموزام چی میشن؟ من بهعنوان معلم باید ازشون مراقبت کنم!»
مایکی تند جواب داد:
«زیادهروی نکن، ا/ت! اونا شاگردتن، قبول، ولی الان اگه بری دنبالشون، خودت و اونا رو تو خطر میندازی. اون آدما... انسان نیستن. انسانیت—»
«ساکت باش!»
صدای دختر برید میان حرفش.
«از انسانیت نگو، وقتی غرور منو له کردی!»
برگشت و رفت...
گریهاش رو پنهون نکرد. مایکی هم نه صداش زد، نه دنبال رفت. راهشون از هم جدا شد — بدتر از همیشه.
ا/ت در تاریکیِ کوچه قدم میزد. اشکهاش مثل بارون میباریدن و با هر قدم خشم و سردرگمی تو چهرهاش قاتی میشد. آسمون تاریک بود، شهر ساکت، و دلش پر از سؤال.
لبخند کمرنگی زد، شاید از تظاهر به قوی بودن. اما خاطرهی روزهای نوجوانی با مایکی دوباره زنده شد... همان روزهایی که پر از خنده و دعواهای بچهگانه بود.
زیر لب گفت:
«لعنتی... چرا باید هنوز بهت فکر کنم؟»
گاهی خاطرات از زندگی واقعی دردناکترن.
داشت از خیابون رد میشد که چند مرد مست رو دید. ساعت از نیمهشب گذشته بود، صحنهای عادی اما وحشتناک برای زنی تنها.
پشتسرش صدای قدم اومد. برگشت — مایکی بود. این بار اما اون مایکیِ همیشه نبود؛ چشماش سردتر، نگاهش تیرهتر.
«برو خونه. همین حالا.»
صداش محکم بود، بدون هیچ احساسی.
دختر با دلهره سر تکون داد و رفت.
به خونه که رسید، نفسش رو با لرز بیرون داد. تنهایی همیشه حس بدی میداد، اما اون شب فرق داشت...
لباس عوض کرد، اما یه چیزی عجیب بود. وسایل خونه، دقیقاً مثل قبل نبودن. انگار کسی لمسشون کرده بود...
«نه، حتماً خیالاتی شدم... من که همیشه مرتبم.»
لباس تمیز پوشید و روی تخت دراز کشید. نفسهاش یکنواخت شد، پلکهاش سنگین...
تا اینکه...
صدای خیلی خفیفی از آشپزخونه اومد...
صدایی مثل صدای باز شدن در...
🌙 **پایان پارت سوم**
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
این پارت تمام شد مرسی که خوندی. بیشتر فعالیت میکنم. البته یک شرطی باید حمایت هم بشه تا بیشتر پارت بزارم.
- ۶.۵k
- ۲۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط