پارت³

پارت³

هیوک: راستش هانا گفت که یکم دیر میاد

ات: نگفت کجا میره؟

هیوک: گفت میره قدم بزنه

جونگکوک خیلی خب..تا هانا بیاد بیاین ناهار رو آماده کنیم


یه ساعت بعد___

هانا بدونه اینکه کسی متوجه بشه برگشت خونه و یه لبخند تلخ زد، فکر میکرد با نبودنش همه خوشحالن


ات و جونگکوک: سلامممممم عزیزممم

هیوک: سلامممم آجی

هانا: سلام به همگی

جونگکوک: هانا بیا ناهار بخور

هانا: ممنون...میل ندارم میرم استراحت کنم

هانا رفت توی اتاقش و یه فکری به سرش زد، یه تیغ برداشت و محکم روی رگش فشار داد کم کم پاهاش سست شد ، هانا سیع کرد خودشو به در اتاق برسونه که یه گلدون محکم خورد به سرش و سیاهی...

جونگکوک: اون صدای چی بود؟

ات و هیوک: نمیدونم

همه رفتن سمت اتاقه هانا، جونگکوک با دیدن هانا پاهاش سست شد هانا غرق خون بود جونگکوک محکم هانا رو بغل کرد

جونگکوک:هانا...عزیزممم....قشنگم..بیدارشو ( گریه)

ات: هانااا بیدارشوووو ( گریه)

هانا رو بردن بیمارستان، هیچکس حالش خوب نبود مخصوصا جونگکوک

۲ساعت بعد_____

بلخره دکتر امد

جونگکوک: حالش چطوره دکتر ؟؟؟؟؟

ات: خواهش میکنم بگو که حالش خوبه

هیوک: هانا خوب میشه مگه نه؟؟؟؟

دکتر:........


ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۴)

پارت هفتویو هانابا چیزی که دیدم خشکم زد یونگی سانا رو بغل کر...

پارت۸که جونگکوک با گریه از خواب بیدار شد و محکم یوری رو بغل ...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۵ | خانه‌ای که همه‌چیز را به یاد ...

#تکپارتی_کوک*به مناسبت تولدشششش😆*ساعت ها همینجوری میگذشت..ات...

تا وقتی هفت نفر کنارم هستن(فصل۲)

وقتی دخترشی و از دستت عصبانی میشه...پارت آخرکم کم پاهاش سست ...

.......//برده ی زیبا//........

#درخواستیپارت۵که خونریزیه سر ات بیشتر شد و همه‌ی آرمیا متوجه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط