🍷 شراب قرمز
🍷 شراب قرمز
قسمت پنجم: اتاق شرقی
رینا به درِ بستهی اتاق شرقی خیره شد.
«پنج ساله قفله...»
جونگکوک آرام گفت:
«آره.»
«پس چرا امشب باز بوده؟»
«نمیدونم.»
رینا با تعجب نگاهش کرد.
«تو رئیس این خونهای و نمیدونی؟»
جونگکوک اخم کرد.
«همهچیز تحت کنترل من نیست.»
رینا دستگیره را گرفت.
«میتونم واردش بشم؟»
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
«اگه میخوای حقیقت رو بدونی، آره.»
در باز شد.
اتاق تاریک و پر از وسایل قدیمی بود.
روی دیوار چند عکس قرار داشت.
رینا جلو رفت.
«این... پدر منه.»
جونگکوک کنار او ایستاد.
«و پدر من.»
رینا به عکس دیگری نگاه کرد.
هر دو مرد کنار یک میز نشسته بودند.
روی میز، یک بطری شراب قرمز بود.
رینا آرام گفت:
«همیشه همین شراب قرمزه...»
جونگکوک گفت:
«اون بطری توی بیشتر عکسهای قدیمیشون هست.»
رینا به سمت میز رفت.
یک دفترچهی قدیمی روی آن بود.
«جونگکوک... اینو ببین.»
دفتر را باز کرد.
صفحهی اول فقط یک جمله داشت:
«اگر روزی رینا و جونگکوک به این دفتر رسیدند، یعنی معامله شکست خورده.»
رینا با ناباوری گفت:
«اسم ما؟»
جونگکوک دفتر را از دستش گرفت.
«صبر کن.»
صفحهی بعد را باز کرد.
چند خط نوشته شده بود.
جونگکوک شروع به خواندن کرد.
«این قرارداد برای محافظت از دو خانواده تنظیم شده...»
رینا گفت:
«ادامه بده.»
جونگکوک مکث کرد.
«در صورتی که یکی از دو طرف قرارداد را بشکند، نسل بعد باید پیمان را دوباره برقرار کند.»
رینا آهسته گفت:
«نسل بعد... یعنی ما.»
جونگکوک سرش را تکان داد.
«ظاهراً.»
رینا با عصبانیت گفت:
«پس پدرهای ما از قبل میدونستن که ممکنه مجبورمون کنن ازدواج کنیم!»
جونگکوک جواب داد:
«احتمالاً.»
«و هیچکس به من چیزی نگفت!»
ناگهان صدای بسته شدن در آمد.
هر دو برگشتند.
درِ اتاق شرقی بسته شده بود.
رینا گفت:
«جونگکوک؟»
او جلو رفت و دستگیره را امتحان کرد.
قفل شده بود.
«یکی ما رو اینجا حبس کرده.»
رینا با نگرانی پرسید:
«کی؟»
جونگکوک اطراف اتاق را نگاه کرد.
«کسی که میخواسته این دفتر رو پیدا کنیم.»
رینا گفت:
«ولی چرا؟»
جونگکوک جواب داد:
«برای اینکه بعد از خوندنش، مجبور بشیم ادامهش رو پیدا کنیم.»
رینا به دفتر نگاه کرد.
«ادامه داره؟»
جونگکوک چند صفحه را ورق زد.
صفحهی آخر پاره شده بود.
فقط گوشهای از یک جمله باقی مانده بود:
«خیانت از نزدیکترین فرد آغاز خواهد شد...»
رینا آرام گفت:
«نزدیکترین فرد...»
جونگکوک به در نگاه کرد.
«باید قبل از اینکه اون فرد حرکت بعدیش رو انجام بده، بفهمیم کیه.»
رینا پرسید:
«از کجا شروع کنیم؟»
جونگکوک برای اولین بار با لحنی جدیتر گفت:
«از آدمهایی که بهشون اعتماد داریم.»
صدای ضربهای از پشت دیوار آمد.
هر دو ساکت شدند.
رینا آهسته پرسید:
«اون صدا چی بود؟»
جونگکوک به دیوار نزدیک شد.
سه ضربهی دیگر آمد.
تق.
تق.
تق.
جونگکوک زیر لب گفت:
«اینجا یه اتاق مخفی هست.»
رینا با تعجب گفت:
«یعنی چی؟»
جونگکوک به دیوار خیره شد.
«و فکر کنم کسی داخلشه.»
قسمت پنجم: اتاق شرقی
رینا به درِ بستهی اتاق شرقی خیره شد.
«پنج ساله قفله...»
جونگکوک آرام گفت:
«آره.»
«پس چرا امشب باز بوده؟»
«نمیدونم.»
رینا با تعجب نگاهش کرد.
«تو رئیس این خونهای و نمیدونی؟»
جونگکوک اخم کرد.
«همهچیز تحت کنترل من نیست.»
رینا دستگیره را گرفت.
«میتونم واردش بشم؟»
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
«اگه میخوای حقیقت رو بدونی، آره.»
در باز شد.
اتاق تاریک و پر از وسایل قدیمی بود.
روی دیوار چند عکس قرار داشت.
رینا جلو رفت.
«این... پدر منه.»
جونگکوک کنار او ایستاد.
«و پدر من.»
رینا به عکس دیگری نگاه کرد.
هر دو مرد کنار یک میز نشسته بودند.
روی میز، یک بطری شراب قرمز بود.
رینا آرام گفت:
«همیشه همین شراب قرمزه...»
جونگکوک گفت:
«اون بطری توی بیشتر عکسهای قدیمیشون هست.»
رینا به سمت میز رفت.
یک دفترچهی قدیمی روی آن بود.
«جونگکوک... اینو ببین.»
دفتر را باز کرد.
صفحهی اول فقط یک جمله داشت:
«اگر روزی رینا و جونگکوک به این دفتر رسیدند، یعنی معامله شکست خورده.»
رینا با ناباوری گفت:
«اسم ما؟»
جونگکوک دفتر را از دستش گرفت.
«صبر کن.»
صفحهی بعد را باز کرد.
چند خط نوشته شده بود.
جونگکوک شروع به خواندن کرد.
«این قرارداد برای محافظت از دو خانواده تنظیم شده...»
رینا گفت:
«ادامه بده.»
جونگکوک مکث کرد.
«در صورتی که یکی از دو طرف قرارداد را بشکند، نسل بعد باید پیمان را دوباره برقرار کند.»
رینا آهسته گفت:
«نسل بعد... یعنی ما.»
جونگکوک سرش را تکان داد.
«ظاهراً.»
رینا با عصبانیت گفت:
«پس پدرهای ما از قبل میدونستن که ممکنه مجبورمون کنن ازدواج کنیم!»
جونگکوک جواب داد:
«احتمالاً.»
«و هیچکس به من چیزی نگفت!»
ناگهان صدای بسته شدن در آمد.
هر دو برگشتند.
درِ اتاق شرقی بسته شده بود.
رینا گفت:
«جونگکوک؟»
او جلو رفت و دستگیره را امتحان کرد.
قفل شده بود.
«یکی ما رو اینجا حبس کرده.»
رینا با نگرانی پرسید:
«کی؟»
جونگکوک اطراف اتاق را نگاه کرد.
«کسی که میخواسته این دفتر رو پیدا کنیم.»
رینا گفت:
«ولی چرا؟»
جونگکوک جواب داد:
«برای اینکه بعد از خوندنش، مجبور بشیم ادامهش رو پیدا کنیم.»
رینا به دفتر نگاه کرد.
«ادامه داره؟»
جونگکوک چند صفحه را ورق زد.
صفحهی آخر پاره شده بود.
فقط گوشهای از یک جمله باقی مانده بود:
«خیانت از نزدیکترین فرد آغاز خواهد شد...»
رینا آرام گفت:
«نزدیکترین فرد...»
جونگکوک به در نگاه کرد.
«باید قبل از اینکه اون فرد حرکت بعدیش رو انجام بده، بفهمیم کیه.»
رینا پرسید:
«از کجا شروع کنیم؟»
جونگکوک برای اولین بار با لحنی جدیتر گفت:
«از آدمهایی که بهشون اعتماد داریم.»
صدای ضربهای از پشت دیوار آمد.
هر دو ساکت شدند.
رینا آهسته پرسید:
«اون صدا چی بود؟»
جونگکوک به دیوار نزدیک شد.
سه ضربهی دیگر آمد.
تق.
تق.
تق.
جونگکوک زیر لب گفت:
«اینجا یه اتاق مخفی هست.»
رینا با تعجب گفت:
«یعنی چی؟»
جونگکوک به دیوار خیره شد.
«و فکر کنم کسی داخلشه.»
- ۱.۰k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط