⭕️ خودم هم نفهمیدم چطور سر از دارالذکر درآوردم. شاید بعده
⭕️ خودم هم نفهمیدم چطور سر از دارالذکر درآوردم. شاید بعدها جزئیاتش را نوشتم.
🔹گوشه صحن آزادی سیمان و ماسه سنگ روی هم ریخته بود و کارگرها با فرغون سیمان آماده میبردند داخل. چند تا از محافظها جمع شده بودند و میخواستند حالا که کارشان تمام شده بروند فاتحهای بدهند به قبر رهبرشان. بینشان ایستادم. لباسم و هیبت و کلاهم من را همشکل آنها کرده بود. چندتا چندتا داخل شدیم.
🔹کارگرها داشتند کف دارالذکر را سنگ میکردند، سنگهای ابر و بادی سبزرنگ مثل بقیه کف آنجا. کنار دارالذکر سنگهای سفید مرمر آماده بود که روی کف قرار بگیرد به نشانه محل دفن.
🔹کف آنجا بیفرش بود. فقط قالیچهای بود و رحل قرآنی روی قالیچه. اول سید امید مؤذنی نشست و خواند. بعد صوت را راه انداختند و احمد ابوالقاسمی نشست به قرائت.
🔹کارگرها سیمان میریختند و با کمچه مرتب میکردند و سنگ میگذاشتند و با تراز صاف میکردند و ابوالقاسمی میخواند.
🔹پیش خودم فکر کردم شاید در این شلوغیها کسی فکر نکرده باشد برای آقا و به جای او زیارتنامه بخواند، خواندم ...
🔹تمام چهار دیوار دارالذکر با کاشیکاریها و هنر ایرانی پوشیده بود، حتا سقف. تصاویر تهران و جمکران و نجف و کربلا و مشهد از جلوی چشمانم گذشت. قرآنی برداشتم و توی دلم گفتم خدایا یک چیزی نشانم بده. قرآن را باز کردم اولین آیهای که در چشمم نشست، آیه ۵۷ سوره مریم بود:
وَرَفَعْنَاهُ مَكَانًا عَلِيًّا
[و او را به جایگاه و مقام بلندی ارتقا دادیم.]🇮🇷🤲🥀🖤💔🔥🇮🇷
✍️ روایت مهدی قزلی از خاکسپاری آقای شهید
🔹گوشه صحن آزادی سیمان و ماسه سنگ روی هم ریخته بود و کارگرها با فرغون سیمان آماده میبردند داخل. چند تا از محافظها جمع شده بودند و میخواستند حالا که کارشان تمام شده بروند فاتحهای بدهند به قبر رهبرشان. بینشان ایستادم. لباسم و هیبت و کلاهم من را همشکل آنها کرده بود. چندتا چندتا داخل شدیم.
🔹کارگرها داشتند کف دارالذکر را سنگ میکردند، سنگهای ابر و بادی سبزرنگ مثل بقیه کف آنجا. کنار دارالذکر سنگهای سفید مرمر آماده بود که روی کف قرار بگیرد به نشانه محل دفن.
🔹کف آنجا بیفرش بود. فقط قالیچهای بود و رحل قرآنی روی قالیچه. اول سید امید مؤذنی نشست و خواند. بعد صوت را راه انداختند و احمد ابوالقاسمی نشست به قرائت.
🔹کارگرها سیمان میریختند و با کمچه مرتب میکردند و سنگ میگذاشتند و با تراز صاف میکردند و ابوالقاسمی میخواند.
🔹پیش خودم فکر کردم شاید در این شلوغیها کسی فکر نکرده باشد برای آقا و به جای او زیارتنامه بخواند، خواندم ...
🔹تمام چهار دیوار دارالذکر با کاشیکاریها و هنر ایرانی پوشیده بود، حتا سقف. تصاویر تهران و جمکران و نجف و کربلا و مشهد از جلوی چشمانم گذشت. قرآنی برداشتم و توی دلم گفتم خدایا یک چیزی نشانم بده. قرآن را باز کردم اولین آیهای که در چشمم نشست، آیه ۵۷ سوره مریم بود:
وَرَفَعْنَاهُ مَكَانًا عَلِيًّا
[و او را به جایگاه و مقام بلندی ارتقا دادیم.]🇮🇷🤲🥀🖤💔🔥🇮🇷
✍️ روایت مهدی قزلی از خاکسپاری آقای شهید
- ۱۳۶
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط