bonten
آت نگاهی به ساعت انداخت و دید ساعت یک شبهه اه کش داری سر داد و آخرین لیوان رو سفارش داد و همرو خورد
مرد های اونجا به لباس باز آت نگاه میکردم و پچ پچ میکردن حتی بعضی عاشون میخواستن مخ آت رو بزنن
آت بلند شد و پالتوی پشمی اش رو پوشید و با بدبختی خودشو به در رسوند البته سر راه با چندین نفر هم برخورد کرد وقتی رسید به در توانایی باز کردن اون درو نداشت و داشت زور میزد که ناگهان در باز شد و عطر تلخی توی اتاق پچید
آت چشماش تار میدی ولی راحت میتونس متوجه بشه چه اون بو بوی سانزو بود
سانزو وقتی سر و وعض آت رو دید عصبانی شد و به اطراف نگاه کرد که پر مردای هیز بودن
سانزو آت رو گرفت و اونو برد بیرون و غر غر کنان گفت
با همچین لباس و حالی رفتی بار میدونی میتونست هر اتفاقی برات بیوفته به خودت یه نگاه کن اینقدر خوردی که بوی الکل میدی
چند تا خوردی مگه ؟ وقتی ظرفیت نداری چرا میخوری!؟؟؟؟
آت دستش رو روی شونه سانزو انداخت و گفت پشمک صورتی خیلی غر میز......نی
سانزو آت رو بلند کرد و اونو گذاشت تو ماشین و در ماشین رو آروم بست و خودش نشست و شروع کرد به رانندگی
اونا رسیدن به ساختمان بوتن و مایکی رو دیدن که روی صندلی درحالی که پاشو به زمین میکوبید و استرس شدیدی داشت و زود اومد طرف آت
سانزو گفت حالش خوبه و اونو به اتاقش برد ماجرای سانزو و مایکی حل شده بود و مایکی کنار کشید
سانزو آت رو برد توی اتاق مشترکشون و اونو گذاشت روی تخت لباس هاشو آروم درآورد و یکی از تیشرت های خودش رو تنش کرد و دوباره آت رو گذاشت روی تخت خودش هم لباس هاشو عوض کرد و اومد پیش آت دراز کشید و دستش رو گرفت و پیشونی اونو بوس کرد
و در گوشش نجوا کرد
خوشبختت میکنم قول میدم
سانزو و آت برای همیشه کنار هم موندن و بعد چند وقت هم مایکی یه دختر رو پیدا کرد که براش عزیز شده بود
پایانننننننن سناریو بوتن و این آخرین پارت بود
امید وارم دوست داشته باشید
لایکککککک یادتون نزه نظر هم بدین که اگه دوست داشتیت از شخصیت های دیگه هم همینجوری بزارووممممممم
بوسسسسی باییییی✌️💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕🎧🎧🎧🎧🎧😎🎧🎧🥲🎧🐥🎧🐥🎧🐥🎧🐥🎧🐥🎧🐥🎧🐥🎧🐥🎧🐥🎧🐥💗🐥🎧💓💗🎧🐥💗💓🎧💕💕💗💓🎧💕🐥💗💓💗🐥💕🎧😑💗🐥🐥💓🎀😑🎧💕🐥💓😑😑💗🐥🐥😑🎀🎀🎧🥲
مرد های اونجا به لباس باز آت نگاه میکردم و پچ پچ میکردن حتی بعضی عاشون میخواستن مخ آت رو بزنن
آت بلند شد و پالتوی پشمی اش رو پوشید و با بدبختی خودشو به در رسوند البته سر راه با چندین نفر هم برخورد کرد وقتی رسید به در توانایی باز کردن اون درو نداشت و داشت زور میزد که ناگهان در باز شد و عطر تلخی توی اتاق پچید
آت چشماش تار میدی ولی راحت میتونس متوجه بشه چه اون بو بوی سانزو بود
سانزو وقتی سر و وعض آت رو دید عصبانی شد و به اطراف نگاه کرد که پر مردای هیز بودن
سانزو آت رو گرفت و اونو برد بیرون و غر غر کنان گفت
با همچین لباس و حالی رفتی بار میدونی میتونست هر اتفاقی برات بیوفته به خودت یه نگاه کن اینقدر خوردی که بوی الکل میدی
چند تا خوردی مگه ؟ وقتی ظرفیت نداری چرا میخوری!؟؟؟؟
آت دستش رو روی شونه سانزو انداخت و گفت پشمک صورتی خیلی غر میز......نی
سانزو آت رو بلند کرد و اونو گذاشت تو ماشین و در ماشین رو آروم بست و خودش نشست و شروع کرد به رانندگی
اونا رسیدن به ساختمان بوتن و مایکی رو دیدن که روی صندلی درحالی که پاشو به زمین میکوبید و استرس شدیدی داشت و زود اومد طرف آت
سانزو گفت حالش خوبه و اونو به اتاقش برد ماجرای سانزو و مایکی حل شده بود و مایکی کنار کشید
سانزو آت رو برد توی اتاق مشترکشون و اونو گذاشت روی تخت لباس هاشو آروم درآورد و یکی از تیشرت های خودش رو تنش کرد و دوباره آت رو گذاشت روی تخت خودش هم لباس هاشو عوض کرد و اومد پیش آت دراز کشید و دستش رو گرفت و پیشونی اونو بوس کرد
و در گوشش نجوا کرد
خوشبختت میکنم قول میدم
سانزو و آت برای همیشه کنار هم موندن و بعد چند وقت هم مایکی یه دختر رو پیدا کرد که براش عزیز شده بود
پایانننننننن سناریو بوتن و این آخرین پارت بود
امید وارم دوست داشته باشید
لایکککککک یادتون نزه نظر هم بدین که اگه دوست داشتیت از شخصیت های دیگه هم همینجوری بزارووممممممم
بوسسسسی باییییی✌️💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕🎧🎧🎧🎧🎧😎🎧🎧🥲🎧🐥🎧🐥🎧🐥🎧🐥🎧🐥🎧🐥🎧🐥🎧🐥🎧🐥🎧🐥💗🐥🎧💓💗🎧🐥💗💓🎧💕💕💗💓🎧💕🐥💗💓💗🐥💕🎧😑💗🐥🐥💓🎀😑🎧💕🐥💓😑😑💗🐥🐥😑🎀🎀🎧🥲
- ۳.۸k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط