پارت ۴۸
پارت ۴۸
اتاق برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت.
آریانا هنوز به گوشی جین خیره بود.
ـ یعنی یکی از خودمون دوربین رو نصب کرده؟
جین گوشی را پایین آورد.
ـ احتمالاً.
جونگکوک اخم کرد.
ـ ولی «خودمون» یعنی کی؟
مأمور پرونده آرام گفت:
ـ فعلاً هیچکس رو متهم نمیکنیم.
سوآ ناگهان گفت:
ـ یه لحظه...
همه به سمتش برگشتند.
ـ دو هیون گفت «هنوز بین شماست».
جین پرسید:
ـ خب؟
سوآ گفت:
ـ یعنی احتمالاً کسیه که از اول کنار ما بوده.
جونگکوک با شک به اطراف نگاه کرد.
ـ پس باید حواسمون به همه باشه.
آریانا آرام دست جونگکوک را گرفت.
ـ حتی به همدیگه؟
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ به همه... جز تو.
آریانا لبخند خیلی کوچکی زد.
اما لبخندش خیلی زود محو شد.
چون مأمور پرونده ناگهان گفت:
ـ یه مشکل داریم.
جین پرسید:
ـ چی؟
مأمور پوشه را باز کرد.
ـ دوربین اتاق شمارهی هفت هیچوقت در پرونده ثبت نشده.
ـ یعنی چی؟
ـ یعنی کسی عمداً اطلاعاتش رو حذف کرده.
جونگکوک گفت:
ـ پس باید بریم اون بیمارستان.
مأمور مخالفت کرد.
ـ نه. اون ساختمان سالهاست متروکهست.
جین گفت:
ـ اتفاقاً همین باعث میشه بهترین جا برای پیدا کردنش باشه.
نیم ساعت بعد...
ماشین جلوی بیمارستان قدیمی توقف کرد.
ساختمان تاریک و متروکه بود.
آریانا از پنجره بیرون را نگاه کرد.
ـ اینجا...
جونگکوک پرسید:
ـ چی شد؟
آریانا دستش را روی شیشه گذاشت.
ـ اینجا رو یادمه.
جین پیاده شد.
ـ پس بریم.
چهار نفر وارد ساختمان شدند.
راهروها تاریک و خاکگرفته بودند.
آریانا قدمهایش را آهسته برداشت.
ـ اتاق هفت...
جین پرسید:
ـ میدونی کجاست؟
آریانا چشمهایش را بست.
ـ سمت راست...
چند قدم جلو رفت.
ـ بعد راهروی دوم.
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
ـ انگار داری نقشهی بیمارستان رو از حفظ میگی.
آریانا آرام جواب داد:
ـ چون یه جایی از ذهنم هنوز همهچیز رو یادشه.
به درِ اتاق رسیدند.
روی در، عدد ۷ هنوز دیده میشد.
جین در را باز کرد.
اتاق تقریباً خالی بود.
اما آریانا ناگهان به سقف نگاه کرد.
ـ اونجاست.
جونگکوک چراغ قوه را بالا گرفت.
یک دوربین کوچک قدیمی، گوشهی سقف باقی مانده بود.
جین با احتیاط آن را باز کرد.
داخلش یک کارت حافظه بود.
ـ پیداش کردیم.
چند دقیقه بعد، کارت حافظه را داخل لپتاپ گذاشتند.
یک فایل تصویری ظاهر شد.
تاریخ فایل:
دوازده سال قبل.
ویدیو شروع شد.
تصویر اتاق شمارهی هفت بود.
آریانا روی تخت نشسته بود.
جین کنار در ایستاده بود.
مدیر وارد شد.
پدر جونگکوک هم پشت سرش وارد اتاق شد.
جونگکوک زیر لب گفت:
ـ خدای من...
اما ناگهان تصویر متوقف شد.
صفحه سیاه شد.
یک پیام روی صفحه ظاهر شد:
«اگر میخواهید ادامهی ویدیو را ببینید، به کسی اعتماد نکنید.»
آریانا با نگرانی گفت:
ـ این دیگه چیه؟
جین فایل را بررسی کرد.
ـ ویدیو دستکاری شده.
جونگکوک گفت:
ـ یعنی یکی بعداً این پیام رو اضافه کرده.
جین سر تکان داد.
ـ آره.
ناگهان صدای قدمهایی از راهرو آمد.
همه ساکت شدند.
جین لپتاپ را بست.
ـ کسی اینجاست.
جونگکوک آرام به سمت در رفت.
ـ کی؟
صدای قدمها نزدیکتر شد.
دستگیره پایین رفت.
در باز شد.
همه آماده بودند...
اما وقتی چهرهی فرد را دیدند، جین خشکش زد.
ـ تو؟!
آریانا با ناباوری گفت:
ـ امکان نداره...
مرد لبخند زد.
ـ چرا؟
چند قدم جلو آمد.
ـ فکر کردید فقط شما دنبال حقیقتید؟
جونگکوک با خشم گفت:
ـ تو اینجا چی کار میکنی؟
مرد جواب داد:
ـ اومدم چیزی رو بهتون بدم که سالهاست دنبالش میگردید.
یک فلش کوچک از جیبش بیرون آورد.
ـ ادامهی فیلم روی اینه.
جین به فلش خیره شد.
ـ از کجا آوردیش؟
مرد لبخند زد.
ـ چون...
من کسی بودم که دوربین رو نصب کردم.
پایان پارت ۴۸...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
اتاق برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت.
آریانا هنوز به گوشی جین خیره بود.
ـ یعنی یکی از خودمون دوربین رو نصب کرده؟
جین گوشی را پایین آورد.
ـ احتمالاً.
جونگکوک اخم کرد.
ـ ولی «خودمون» یعنی کی؟
مأمور پرونده آرام گفت:
ـ فعلاً هیچکس رو متهم نمیکنیم.
سوآ ناگهان گفت:
ـ یه لحظه...
همه به سمتش برگشتند.
ـ دو هیون گفت «هنوز بین شماست».
جین پرسید:
ـ خب؟
سوآ گفت:
ـ یعنی احتمالاً کسیه که از اول کنار ما بوده.
جونگکوک با شک به اطراف نگاه کرد.
ـ پس باید حواسمون به همه باشه.
آریانا آرام دست جونگکوک را گرفت.
ـ حتی به همدیگه؟
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ به همه... جز تو.
آریانا لبخند خیلی کوچکی زد.
اما لبخندش خیلی زود محو شد.
چون مأمور پرونده ناگهان گفت:
ـ یه مشکل داریم.
جین پرسید:
ـ چی؟
مأمور پوشه را باز کرد.
ـ دوربین اتاق شمارهی هفت هیچوقت در پرونده ثبت نشده.
ـ یعنی چی؟
ـ یعنی کسی عمداً اطلاعاتش رو حذف کرده.
جونگکوک گفت:
ـ پس باید بریم اون بیمارستان.
مأمور مخالفت کرد.
ـ نه. اون ساختمان سالهاست متروکهست.
جین گفت:
ـ اتفاقاً همین باعث میشه بهترین جا برای پیدا کردنش باشه.
نیم ساعت بعد...
ماشین جلوی بیمارستان قدیمی توقف کرد.
ساختمان تاریک و متروکه بود.
آریانا از پنجره بیرون را نگاه کرد.
ـ اینجا...
جونگکوک پرسید:
ـ چی شد؟
آریانا دستش را روی شیشه گذاشت.
ـ اینجا رو یادمه.
جین پیاده شد.
ـ پس بریم.
چهار نفر وارد ساختمان شدند.
راهروها تاریک و خاکگرفته بودند.
آریانا قدمهایش را آهسته برداشت.
ـ اتاق هفت...
جین پرسید:
ـ میدونی کجاست؟
آریانا چشمهایش را بست.
ـ سمت راست...
چند قدم جلو رفت.
ـ بعد راهروی دوم.
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
ـ انگار داری نقشهی بیمارستان رو از حفظ میگی.
آریانا آرام جواب داد:
ـ چون یه جایی از ذهنم هنوز همهچیز رو یادشه.
به درِ اتاق رسیدند.
روی در، عدد ۷ هنوز دیده میشد.
جین در را باز کرد.
اتاق تقریباً خالی بود.
اما آریانا ناگهان به سقف نگاه کرد.
ـ اونجاست.
جونگکوک چراغ قوه را بالا گرفت.
یک دوربین کوچک قدیمی، گوشهی سقف باقی مانده بود.
جین با احتیاط آن را باز کرد.
داخلش یک کارت حافظه بود.
ـ پیداش کردیم.
چند دقیقه بعد، کارت حافظه را داخل لپتاپ گذاشتند.
یک فایل تصویری ظاهر شد.
تاریخ فایل:
دوازده سال قبل.
ویدیو شروع شد.
تصویر اتاق شمارهی هفت بود.
آریانا روی تخت نشسته بود.
جین کنار در ایستاده بود.
مدیر وارد شد.
پدر جونگکوک هم پشت سرش وارد اتاق شد.
جونگکوک زیر لب گفت:
ـ خدای من...
اما ناگهان تصویر متوقف شد.
صفحه سیاه شد.
یک پیام روی صفحه ظاهر شد:
«اگر میخواهید ادامهی ویدیو را ببینید، به کسی اعتماد نکنید.»
آریانا با نگرانی گفت:
ـ این دیگه چیه؟
جین فایل را بررسی کرد.
ـ ویدیو دستکاری شده.
جونگکوک گفت:
ـ یعنی یکی بعداً این پیام رو اضافه کرده.
جین سر تکان داد.
ـ آره.
ناگهان صدای قدمهایی از راهرو آمد.
همه ساکت شدند.
جین لپتاپ را بست.
ـ کسی اینجاست.
جونگکوک آرام به سمت در رفت.
ـ کی؟
صدای قدمها نزدیکتر شد.
دستگیره پایین رفت.
در باز شد.
همه آماده بودند...
اما وقتی چهرهی فرد را دیدند، جین خشکش زد.
ـ تو؟!
آریانا با ناباوری گفت:
ـ امکان نداره...
مرد لبخند زد.
ـ چرا؟
چند قدم جلو آمد.
ـ فکر کردید فقط شما دنبال حقیقتید؟
جونگکوک با خشم گفت:
ـ تو اینجا چی کار میکنی؟
مرد جواب داد:
ـ اومدم چیزی رو بهتون بدم که سالهاست دنبالش میگردید.
یک فلش کوچک از جیبش بیرون آورد.
ـ ادامهی فیلم روی اینه.
جین به فلش خیره شد.
ـ از کجا آوردیش؟
مرد لبخند زد.
ـ چون...
من کسی بودم که دوربین رو نصب کردم.
پایان پارت ۴۸...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
- ۳۰۱
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط