رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۷۴
اخم کردم.
-اونوقت چرا؟
-چون من میگم.
دندونهامو روي هم فشار دادم.
بازم نگاهش یخ زد.
_ببین مطهره، من زیاد صبر ندارم، یا الان قبول کن یا ایمان مثل سگ کتک میخوره و تن بیجونشو
میندازم جلوي مامانش.
از حرف و لحنش نفسم بند اومد.
نالیدم: نکن اینکارا رو مهرداد.
با تحکم گفت: زود باش مطهره.
مطمئن گفتم: تو ایمانو نمیکشی.
لبخند مرموزي رو لبش نشست.
-میخواي امتحانم کنی دانشجو کوچولو؟ باشه.
آب دهنمو با استرس قورت دادم.
گوشیشو از روي میز برداش
با ترس گفتم: میخواي چیکار بکنی؟
با کمی مکث گوشیو روي گوشش گذاشت.
-میخوام بهت ثابت کنم که بخاطر تو حاضرم قاتل
بشم.
قلبم از کار افتاد و تنم لرزید.
-نه نه مهرداد، غلط کردم زنگ نزن.
-سعید اونجاست؟
با شتاب بلند شدم و کنارش رفتم.
با بغض گفتم: مهرداد توروخدا.
سعی کردم گوشیشو بگیرم.
-کار ایمانو تموم...
با بغض داد زدم: مهرداد، غلط کردم.
اشکهام روونه شدند که کنارش روي زمین افتادم و
صداي هق هقم بلند شد.
-توروخدا نگو.
-یه لحظه صبر کن.
بعد گوشیشو پایین آورد.
-میشنوم.
با گریه بهش نگاه کردم.
این نگاهش واسم غریبه بود.
انگار دیگه نمیشناختمش.
با هق هق گفتم: باشه... باشه هر چی تو بگی قبوله
فقط کار باهاش نداشته باش.
گوشیو روي میز گذاشت.
-الان شدي دختر خوب.
با گریه چشمهامو بستم و لبمو به دندون گرفتم.
-حالا هم بدون گریه کردن جوابمو بده.
سعی کردم اشکهامو پس بزنم.
اگه الان ایمان داره زجر میکشه تقصیر منه، همه
چیز تقصیر منه، کاش اون عصبانیت و دلخوري
لعنتی باعث نمیشد که تصمیم عجولانهاي بگیرم،
کاش سعی میکردم با مهرداد وضعیتو درست کنم
نه اینکه از لج بازي برم با ایمان ازدواج کنم.
همونطور که گفتم، تو لیاقتت زنی بهتر از منه
ایمان.
اشکهامو پاك و چشمهامو باز کردم.
با صداي گرفته گفتم: قسم میخوري که دیگه کار
بهش نداشته باشی؟
-به روح مامانم قسم میخورم که باور کنی.
خواستم حرف بزنم که زودتر گفت: اول بلند شو.
به صندلی دست گذاشتم و بلند شدم.
سعی کردم جدي باشم.
-قبول میکنم.
چشمهاش برقی زدند.
-یه چیزي هم فکرش میکنم به خانوادم میگم، اما
ایمان چی؟ اون نباید امضا کنه؟
با لبخند پیروزمندانهاي گفت: اونش پاي من، خودم
کاراتونو راست و ریست میکنم، فقط امضاي تو رو لازم داره، صفتهها هم توي اتاقمه میارمشون که
امضاشون کنی.
****
روي مبل نشسته بودم.
پوزخندي زدم.
عمرا اگه بتونه ایمانو راضی به طلاق کنه.
با پوست لبم بازي کردم و به شمارهی مامان چشم
دوختم.
آخه چی بهش بگم؟
به ساعت نگاه کردم.
پنج بود.
مهرداد از صبح که بیرون رفته تا حالا برنگشته.
درا رو هم قفل کرده که نتونم فرار کنم.
خندم گرفت.
این رسما دیوونه شده!
نفس عمیقی کشیدم.
پایینتر رفتم و سرمو به مبل تکیه دادم.
دیدگاه ها (۱۳)

مهردادمون:)بچه‌ی من:)

نیما جذابمون.ادم بده داستان:)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۷۳نفسمو به بیرون فوت کردم و با بدن ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۷۲*****#مطهرهبا حس خوبی که بخاطر ای...

عشق واقعی p24

p9

Plan Aویو تام: اروم رفتم سمتش جوری که منو نبینه دوتا دستاشو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط