استاد جئون
استاد جئون
part 4
رینا:
رسیدیم خونه جونگکوک الان باید می اومد؟ نکنه امشبم دیر میاد
به دوهیون گفتم بره لباس هاشو عوض کنه تکالیفش رو بنویسه منم لباس هامو عوض کردم ومشغول غذاپختن شدم غذای مورد علاقه ی جونگکوک رو درست کردم «پاستا»، اشپزی رو دوست دارم ارامش بخشه
پاستارو درست کردم دوهیون رو صدا زدم که بیاد
دوهیون: اوووو مامان چه بوی خوبیییی
~ما اینیم دیگه
دوهیون: دمت گرم
رینا خندید
همون لحظه صدای کیلید توی در پیچید
دوهیون: باباییی
بدو بدو رفت سمت جونگکوک
_سلام پسر بابا
~سلام
جونگکوک نگاهش رو از دوهیون گرفت و به رینا داد
_سلام
~به موقع رسیدی ماهم تازه میخواستیم شام بخوریم برولباس هاتو عوض کن وبیا
جونگکوک فقط سری تکون دادو رفت
ویو سر میز شام:
_خب امروز کجاها رفتی دوهیون
دوهیون: وایییی بابا رفتیم شهر باز همچی سوار شدم حتی ماشین بازی هم کردم
_اوه واقع
دوهیون: اره بعد ی اقای خیلی خوشگلومهربون که کنار مامان نشسته بودرو دیدم اون برای منو مامان بستنی خرید اسمش هم وایسا ببینم چی بود؟؟؟؟؟؟ اهااااا تهیونگ بود
~دوهیون
_دوهیون برو اتاقت
دوهیون: ولی من هنوز غذام وتموم نکردم
_مامان برات میاره اتاق
دوهیون: باشه
بعد اینکه دوهیون رفت اتاقش:
_جدی الان دیگه فکر این زده به سرت که بهم خیانت کنی؟!
قیافه رینا جدی شد
~اینطور نیست
_توضیح بده
~مگه اصلا برات مهمه
_رینا حوصله دعوا ندارم
~منم نخواستم دعوا کنم
_پس توضیح بده
~توی پارک نشسته بودم داشتم بازی کردن دوهیون رو میدیدم اون اومد پیشم ازم شماره خواست ولی من گفتم همسر دارم.......«همچی رو براش تعریف کرد»
_امید وارم همینطور باشه ولی اگه غیر از این باشه بد میبینی
~مهمه مگه
_چرا مدام داری اینو میگی
رینا خنده عصبی کرد
~متوجه سرد شدنت باهام نشدی
_من همیشه همین بودم
بغض رینا ترکید اشک ها اروم از گوشه چشمش پایین میریخت
~ نه تو این نبودی جونگکوک، جونگکوک من هروقت برات غذا درست میکردم تا تهش میخوردی، جونگکوک تو همیشه برای من وقت اضافه داشتی......
چند لحظه سکوت کرد دوباره ادامه داد
~جونگکوک تو همیشه شبا بغلم میکردی وبعد میخوابیدی الان ی مثل غریبه ها باهام رفتار میکنی بعد برای من قصه میبافی که همیشه همین بودی تا کی میخوای ادامه اگه واقع منو نمیخوای میرم، برو باهمونی که جای منو برات پرکرده .
رینا بلند شد از جفت جونگکوک رد شد ولی جونگکوک همون لحظه دستش رو کشید و روی پاهای خودش نشوندش اروم لباش رو روی لبای رینا گذاشت از اونجایی ولع لباش رو میدونست باولع میبوسید ولی رینا همکاری نمیکرد بعد چند دقیقه بعد که رینا نفسم کم اورد زد به سی. نه جونگکوک، جونگکوک لبای رینا رو رها کرد رینا با تعجب بهش نگاه کرد
_توهم قبلا باهام همکاری میکردی
رینا خودش رو روی پای جونگکوک تکون داد
_اه تکون نخور
~الان من شدم مقصر
جونگکوک توی چشمای رینا نگاه کرد وتک خنده ای کرد و خیلی اروم گفت:
_من فقط خسته ببخشید باعث شدم اذییت بشی
رینا خوب جونگکوک رو درک میکرد ولی با این حال بازم گفت
~میدونی من فکر کردم دیگه دوسم نداری
جونگکوک سر رینارو روی سینه ی خودش گذاشت
_من عاشقتم رینا هیچ وقت از دوست داشتنت دست بر نمیدارم
~خرم نکن
_عه رینا جدیم
رینا باشیطنت تمام دوباره خودش رو روی پای جونگکوک تکون داد
_اه بهت گفتم تکون نخور
~دلم میخواد
جونگکوک کمر رینا رو گرفت و اونو به خودش چسبوند سرش رو برد سمت صورت خودش پیشونیش رو به پیشونی رینا چسبوند
_دلت براش تنگ شده اره
~نخیرم
_پس انقدر روم تکون نخور وگرنه قول میدم همین الان به فا. کت بدم
رینا دوباره تکون خورد اینبار اون لباش رو روی لبای جونگکوک کبوند همو میبوسیدن
همون لحظه صدای دوهیون اومد
دوهیون: یعنی منم باید بازنم این کارو کنم؟
رینا نگاش رو به دوهیون داد با دست پاچگی از روی پای جونگکوک بلند شد با دست لباسش رو مرتب کرد
~چی
دوهیون: منم باید لبای زنم رو ببوسم وبهش بگم به فا. کش میدم
جونگکوک که داشت از خنده پاره میشد
_اره بابایی
~جونگکوک
_چیه خب«مظلوم»
~تو حق نداری توی این سن درمورد این چیزا حرف بزنی
دوهیون: پس شما چرا جلوی چشم من از این کارا انجام میدین
_جواب نده
~چون من بهت نگفتم از اتاقت بیرون بیای
دوهیون: ببخشید دیگه تکرار نمیشه
_میشه بقیقه شاممون رو بخوریم گشنمه
دوهیون: موافقم
~اره اره
از اون روز به بعد زندگی خیلی خوبی داشتن
بچه ها این رومان چند پارتی بود رومان بعدی از کی باشه؟؟؟
از این به بعد چند پارتی مینویسم اوکی! نظرتون رو حتما بگید
part 4
رینا:
رسیدیم خونه جونگکوک الان باید می اومد؟ نکنه امشبم دیر میاد
به دوهیون گفتم بره لباس هاشو عوض کنه تکالیفش رو بنویسه منم لباس هامو عوض کردم ومشغول غذاپختن شدم غذای مورد علاقه ی جونگکوک رو درست کردم «پاستا»، اشپزی رو دوست دارم ارامش بخشه
پاستارو درست کردم دوهیون رو صدا زدم که بیاد
دوهیون: اوووو مامان چه بوی خوبیییی
~ما اینیم دیگه
دوهیون: دمت گرم
رینا خندید
همون لحظه صدای کیلید توی در پیچید
دوهیون: باباییی
بدو بدو رفت سمت جونگکوک
_سلام پسر بابا
~سلام
جونگکوک نگاهش رو از دوهیون گرفت و به رینا داد
_سلام
~به موقع رسیدی ماهم تازه میخواستیم شام بخوریم برولباس هاتو عوض کن وبیا
جونگکوک فقط سری تکون دادو رفت
ویو سر میز شام:
_خب امروز کجاها رفتی دوهیون
دوهیون: وایییی بابا رفتیم شهر باز همچی سوار شدم حتی ماشین بازی هم کردم
_اوه واقع
دوهیون: اره بعد ی اقای خیلی خوشگلومهربون که کنار مامان نشسته بودرو دیدم اون برای منو مامان بستنی خرید اسمش هم وایسا ببینم چی بود؟؟؟؟؟؟ اهااااا تهیونگ بود
~دوهیون
_دوهیون برو اتاقت
دوهیون: ولی من هنوز غذام وتموم نکردم
_مامان برات میاره اتاق
دوهیون: باشه
بعد اینکه دوهیون رفت اتاقش:
_جدی الان دیگه فکر این زده به سرت که بهم خیانت کنی؟!
قیافه رینا جدی شد
~اینطور نیست
_توضیح بده
~مگه اصلا برات مهمه
_رینا حوصله دعوا ندارم
~منم نخواستم دعوا کنم
_پس توضیح بده
~توی پارک نشسته بودم داشتم بازی کردن دوهیون رو میدیدم اون اومد پیشم ازم شماره خواست ولی من گفتم همسر دارم.......«همچی رو براش تعریف کرد»
_امید وارم همینطور باشه ولی اگه غیر از این باشه بد میبینی
~مهمه مگه
_چرا مدام داری اینو میگی
رینا خنده عصبی کرد
~متوجه سرد شدنت باهام نشدی
_من همیشه همین بودم
بغض رینا ترکید اشک ها اروم از گوشه چشمش پایین میریخت
~ نه تو این نبودی جونگکوک، جونگکوک من هروقت برات غذا درست میکردم تا تهش میخوردی، جونگکوک تو همیشه برای من وقت اضافه داشتی......
چند لحظه سکوت کرد دوباره ادامه داد
~جونگکوک تو همیشه شبا بغلم میکردی وبعد میخوابیدی الان ی مثل غریبه ها باهام رفتار میکنی بعد برای من قصه میبافی که همیشه همین بودی تا کی میخوای ادامه اگه واقع منو نمیخوای میرم، برو باهمونی که جای منو برات پرکرده .
رینا بلند شد از جفت جونگکوک رد شد ولی جونگکوک همون لحظه دستش رو کشید و روی پاهای خودش نشوندش اروم لباش رو روی لبای رینا گذاشت از اونجایی ولع لباش رو میدونست باولع میبوسید ولی رینا همکاری نمیکرد بعد چند دقیقه بعد که رینا نفسم کم اورد زد به سی. نه جونگکوک، جونگکوک لبای رینا رو رها کرد رینا با تعجب بهش نگاه کرد
_توهم قبلا باهام همکاری میکردی
رینا خودش رو روی پای جونگکوک تکون داد
_اه تکون نخور
~الان من شدم مقصر
جونگکوک توی چشمای رینا نگاه کرد وتک خنده ای کرد و خیلی اروم گفت:
_من فقط خسته ببخشید باعث شدم اذییت بشی
رینا خوب جونگکوک رو درک میکرد ولی با این حال بازم گفت
~میدونی من فکر کردم دیگه دوسم نداری
جونگکوک سر رینارو روی سینه ی خودش گذاشت
_من عاشقتم رینا هیچ وقت از دوست داشتنت دست بر نمیدارم
~خرم نکن
_عه رینا جدیم
رینا باشیطنت تمام دوباره خودش رو روی پای جونگکوک تکون داد
_اه بهت گفتم تکون نخور
~دلم میخواد
جونگکوک کمر رینا رو گرفت و اونو به خودش چسبوند سرش رو برد سمت صورت خودش پیشونیش رو به پیشونی رینا چسبوند
_دلت براش تنگ شده اره
~نخیرم
_پس انقدر روم تکون نخور وگرنه قول میدم همین الان به فا. کت بدم
رینا دوباره تکون خورد اینبار اون لباش رو روی لبای جونگکوک کبوند همو میبوسیدن
همون لحظه صدای دوهیون اومد
دوهیون: یعنی منم باید بازنم این کارو کنم؟
رینا نگاش رو به دوهیون داد با دست پاچگی از روی پای جونگکوک بلند شد با دست لباسش رو مرتب کرد
~چی
دوهیون: منم باید لبای زنم رو ببوسم وبهش بگم به فا. کش میدم
جونگکوک که داشت از خنده پاره میشد
_اره بابایی
~جونگکوک
_چیه خب«مظلوم»
~تو حق نداری توی این سن درمورد این چیزا حرف بزنی
دوهیون: پس شما چرا جلوی چشم من از این کارا انجام میدین
_جواب نده
~چون من بهت نگفتم از اتاقت بیرون بیای
دوهیون: ببخشید دیگه تکرار نمیشه
_میشه بقیقه شاممون رو بخوریم گشنمه
دوهیون: موافقم
~اره اره
از اون روز به بعد زندگی خیلی خوبی داشتن
بچه ها این رومان چند پارتی بود رومان بعدی از کی باشه؟؟؟
از این به بعد چند پارتی مینویسم اوکی! نظرتون رو حتما بگید
- ۳۳۲
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط