چندپارتی
#چندپارتی
قولی کنار ریل ها
PART=2
ا.ت:_ در مورد چی؟
جین:_ در مورد اینکه این عشق…
واژه رو قورت داد. تا آن لحظه، هیچکدامشان آن را به زبان نیاورده بودند. همهچیز بین شوخیها، (دوستت دارم)های خیلی مبهم، مسخرهبازیها و پیامهای نصف شبی پنهان شده بود.
ا.ت ناباور نگاهش کرد.
ا.ت:_دوباره بگو.
جین:_ چی رو؟
ا.ت:_ همین کلمهی نصفهکاره رو.
جین:_ کدوم؟
ا.ت:_ مسخره بازی در نیار خودت خوب فهمیدی.
جین:_ این عشق…
شانههای ا.ت فرو ریخت؛ هم سبک شد، هم سنگین.
ا.ت:_ این عشق چی؟
جین:_ این عشق، از اون چیزایی نیست که دو سال بخوابونیش و بیدار نشه.
قطار نزدیکتر شد، صدایش حالا واضح بود. بلندگوی ایستگاه اعلام کرد:
(مسافران محترم آمادهی سوار شدن باشند.)
درهای قطار هنوز باز نشده بود، ولی جدایی از همون لحظه شروع شده بود.
ا.ت سعی کرد تصویرش را در شیشهی پنجرهی قطار پیداشده نگاه کند، اما فقط صورتهایی را دید که مال آنها نبود.
ا.ت_میترسم.
جین:_از چی؟
ا.ت:_ از اینکه برگردی و من دیگه شبیه الان نباشم. از اینکه یه روز پیام بدم و ببینم دو تیک خورده، ولی جوابی نیاد. از اینکه یه نفر توی پایگاهتون… نمیدونم… حواست رو پرت کنه، بخندونهت، کنارت بایسته موقع شام و…
جین:_ ا.ت.
ا.ت_چی؟
جین:_هیچکس مثل تو نمیتونه سر یه پیام دیدمت توی خواب، تا سه روز باهام بحث کنه که خوابهام مال خودمن، چرا بدون اجازه توش ظاهر شدی.
ا.ت، با اینکه چشمانش خیس شده بود، خندید.
ا.ت:_اون واقعاً سؤال جدی بود.
جین:_ میدونم. برای همین عاش…
جین مکث کرد، بعد اینبار بدون مکث گفت:
_ برای همین عاشقتم......
صدای قطار، صدای جمعیت، صدای بلندگو، همه با هم قاطی شد؛ ولی این سه کلمه مثل این بود که کسی یکهو همهی دنیا را ساکت کرده باشد.
ا.ت چشمهایش را بست.
ا.ت:_ دوباره بگو، اینبار بلندتر.
جین:_عاشقتم.
ا.ت:_ یه بار دیگه.
جین:_عاشقتم، ا.ت.
ا.ت:_ تموم شد. همین الان رسمیش کردی. نمیتونی پسش بگیری.
اشک، بیاجازه سُر خورد. عجیب بود؛ هیچوقت در رویاهایش گریهاش اینقدر واقعی نبود.
ا.ت_ منم عاشقتم،خیلیی.
جین:_ چمدونم رو میبینی؟
ا.ت:_ آره.
جین:_ نصف چیزایی که داخلشه، یا از توئه، یا یاد توئه. فکر میکنی آدم این حجم از تورو به راحتی بتونه فراموش کنه؟
جین لبخند زد؛ اینبار آرام، بدون آن حالت دفاعی.
ا.ت:_این یعنی…
جین:_ یعنی اگه رفتم و برگشتم و من هنوز همینقدر لجباز بودم، بدون که عاشقتم.
قطار ایستاد. درها باز شدند. موج آدمها تکان خورد. مادری بچهاش را بوسید، دو برادر همدیگر را محکم بغل کردند، چند نفر کیف به دست بیحوصله راه افتادند.
سربازها را صدا زدند.
قولی کنار ریل ها
PART=2
ا.ت:_ در مورد چی؟
جین:_ در مورد اینکه این عشق…
واژه رو قورت داد. تا آن لحظه، هیچکدامشان آن را به زبان نیاورده بودند. همهچیز بین شوخیها، (دوستت دارم)های خیلی مبهم، مسخرهبازیها و پیامهای نصف شبی پنهان شده بود.
ا.ت ناباور نگاهش کرد.
ا.ت:_دوباره بگو.
جین:_ چی رو؟
ا.ت:_ همین کلمهی نصفهکاره رو.
جین:_ کدوم؟
ا.ت:_ مسخره بازی در نیار خودت خوب فهمیدی.
جین:_ این عشق…
شانههای ا.ت فرو ریخت؛ هم سبک شد، هم سنگین.
ا.ت:_ این عشق چی؟
جین:_ این عشق، از اون چیزایی نیست که دو سال بخوابونیش و بیدار نشه.
قطار نزدیکتر شد، صدایش حالا واضح بود. بلندگوی ایستگاه اعلام کرد:
(مسافران محترم آمادهی سوار شدن باشند.)
درهای قطار هنوز باز نشده بود، ولی جدایی از همون لحظه شروع شده بود.
ا.ت سعی کرد تصویرش را در شیشهی پنجرهی قطار پیداشده نگاه کند، اما فقط صورتهایی را دید که مال آنها نبود.
ا.ت_میترسم.
جین:_از چی؟
ا.ت:_ از اینکه برگردی و من دیگه شبیه الان نباشم. از اینکه یه روز پیام بدم و ببینم دو تیک خورده، ولی جوابی نیاد. از اینکه یه نفر توی پایگاهتون… نمیدونم… حواست رو پرت کنه، بخندونهت، کنارت بایسته موقع شام و…
جین:_ ا.ت.
ا.ت_چی؟
جین:_هیچکس مثل تو نمیتونه سر یه پیام دیدمت توی خواب، تا سه روز باهام بحث کنه که خوابهام مال خودمن، چرا بدون اجازه توش ظاهر شدی.
ا.ت، با اینکه چشمانش خیس شده بود، خندید.
ا.ت:_اون واقعاً سؤال جدی بود.
جین:_ میدونم. برای همین عاش…
جین مکث کرد، بعد اینبار بدون مکث گفت:
_ برای همین عاشقتم......
صدای قطار، صدای جمعیت، صدای بلندگو، همه با هم قاطی شد؛ ولی این سه کلمه مثل این بود که کسی یکهو همهی دنیا را ساکت کرده باشد.
ا.ت چشمهایش را بست.
ا.ت:_ دوباره بگو، اینبار بلندتر.
جین:_عاشقتم.
ا.ت:_ یه بار دیگه.
جین:_عاشقتم، ا.ت.
ا.ت:_ تموم شد. همین الان رسمیش کردی. نمیتونی پسش بگیری.
اشک، بیاجازه سُر خورد. عجیب بود؛ هیچوقت در رویاهایش گریهاش اینقدر واقعی نبود.
ا.ت_ منم عاشقتم،خیلیی.
جین:_ چمدونم رو میبینی؟
ا.ت:_ آره.
جین:_ نصف چیزایی که داخلشه، یا از توئه، یا یاد توئه. فکر میکنی آدم این حجم از تورو به راحتی بتونه فراموش کنه؟
جین لبخند زد؛ اینبار آرام، بدون آن حالت دفاعی.
ا.ت:_این یعنی…
جین:_ یعنی اگه رفتم و برگشتم و من هنوز همینقدر لجباز بودم، بدون که عاشقتم.
قطار ایستاد. درها باز شدند. موج آدمها تکان خورد. مادری بچهاش را بوسید، دو برادر همدیگر را محکم بغل کردند، چند نفر کیف به دست بیحوصله راه افتادند.
سربازها را صدا زدند.
- ۱۴۸
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط