ای ساقیا مستانه رو آن یار را آواز ده

ای ساقیا مستانه رو آن یار را آواز ده
گر او نمی آید بگو آن دل که بردی باز ده

افتاده ام در کوی تو پیچیده ام بر موی تو
نازیده ام بر روی تو آن دل که بردی باز ده

بنگر که مشتاق توام مجنون غمناک توام ..
گرچه که من خاک توام آن دل که بردی باز ده

ای دلبر زیبای من ، ای سرو خوش بالای من
لعل لبت حلوای من آن دل که بردی باز ده

ما را به غم کردی رها شرمی نکردی از خدا
اکنون بیا در کوی ما آن دل که بردی باز ده

تا چند خونریزی کنی با عاشقان تیزی کنی
خود قصد تبریزی کنی آن دل که بردی باز ده

از عشق تو شاد آمدم از هجر آزاد آمدم
نزد تو بر داد آمدم آن دل که بردی باز ده
دیدگاه ها (۳)

کاش منتظرت نبودمتا دیگر به نیامدنت اهمیتی نمی دادمتا مثل در ...

كارون چو گيسوان پريشان دختري بر شانه هاي لخت زمين تاب مي خور...

تو شبستون چشات پای پله های پلکت مچ مهتابو می گیرماون دمی که ...

وای از آن شب که تو مهمان شده باشی جاییمست با این ، بغلِ آن ش...

عشق شرطی

🔰 مهدی جان!هفت آسمان را گشته‌ام، در آرزوی دیدنتدنبال ردّپای ...

فراتر از خویش

۲۷ شهریور، روز شعر و ادب فارسی و بزرگداشت استاد شهریاربه یاد...

سناریو اوبیکاکا

when silence became a scream last part

پارت۹(در عمق نگاه تو)ایزوکو با تعجب او را نگاه می‌کرد. باید ...

Eleven

Thirteen

پارت ۹گیجی و سردردم کمی فروکش کرده بود از جا بلند شدم. بالاخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط