وقتی لال بودی و نمیتونستی صحبت کنی ولی ...

وقتی لال بودی و نمیتونستی صحبت کنی ولی ...

part:①

همه فکر می‌کنن چون لالم، چیزی برای گفتن ندارم...

ولی توی ذهنم هزاران جمله هست؛ جمله‌هایی که هیچ‌وقت از لب‌هام بیرون نمیان.

از بچگی به نگاه‌های عجیب مردم عادت کردم. به اینکه قبل از شناختنم، درباره‌م قضاوت کنن.

امروز اولین روز کاری من بود.

دفترچه‌ی کوچکم همیشه همراهم بود؛ هر وقت لازم می‌شد، توش می‌نوشتم.

همه مشغول کار خودشون بودن تا اینکه درِ شرکت باز شد.

جونگکوک وارد شد.

همه سلام کردن، اما من فقط سرم رو خم کردم.

چند دقیقه بعد، یکی از همکارا ازم سؤال پرسید. طبق عادت، دفترچه‌م رو درآوردم که جوابش رو بنویسم.

همون موقع صدای خنده‌ی آرومی از گوشه‌ی اتاق اومد.

«هنوزم باید همه چیزو بنویسه؟»

انگار این جمله برام جدید نبود...

خواستم بی‌تفاوت رد بشم که دیدم جونگکوک همون‌جا ایستاده.

اول به دفترچه‌ی من نگاه کرد، بعد به کسی که اون حرف رو زده بود.

بدون اینکه چیزی به من بگه، رو به اون شخص گفت:

«جواب دادن با نوشتن، از مسخره کردن دیگران خیلی باارزش‌تره.»

اتاق ساکت شد.

من فقط چند ثانیه بهش نگاه کردم.

نه به خاطر اینکه ازش خوشم اومده باشه...

فقط برای اولین بار، یکی قبل از اینکه صدای منو بشنوه، آدم بودنم رو دیده بود.
دیدگاه ها (۳)

وقتی لال بودی و نمیتونستی صحبت کنی ولی ...part:②از اون روز ب...

وقتی لال بودی و نمیتونستی صحبت کنی ولی ...part:③جونگکوک واقع...

وقتی میخواستی خودکشی کنی ولی ... وقتی میخواستی خودکش...

وقتی می خواستی خودکشی کنی ولی... وقتی میخواستی خودک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط