قلبهایکهشکستن

#قلب.های.که.شکستن.

#پارت1

---------------------------------------------------------


ویو نویسنده:


ا.ت داشت به سمت شرکتی که باباش بهش بدهکار بود می رفت.طبق چیزی که باباش گفت قرار بود زیر دست ران هایتانی باشه.

با فکر اینکه دستیار دوست پسر سابقش شده نفس کلافه ای بیرون داد و با عصبانیت و دلخواه وارد شرکت شد

از وقتی با ران کات کرده بود شرکت تغییرات زیادی کرده بود ،حالا چه خوب یا بد ...
ولی الان بزرگترین مسئله برای ا.ت رو به رو شدن با ران و شنیدن کنایه هاش بود


ا.ت با قدم های محکم به سمت آسانسور رفت و منتظر موند که در آسانسور باز بشه اما به محض اینکه در باز شد کسی رو دید که ترجیح می داد تا آخر عمرش دیگه باهاش روبرو نشه


ا.ت:عالی شد.
ا.ت با کلافگی چشم هاشو چرخوند و وارد آسانسور شد و تا جای ممکن سعی کرد به ریندو توجه نکنه


سکوت خیلی سنگینی داخل آسانسور ایجاد شد و نگاه های خیره ریندو به ا.ت داشت ا.ت رو زیر اون همه فشار له می‌کرد تا اینکه ریندو بلاخره لب زد:
هعی،تو اینجا چیکار میکنی ؟ مگه ران از شرکت بیرونت نکرده بود؟

جای تعجب بود که ران چیزی در این مورد به ریندو نگفته بود، پس ا.ت هم تصمیم گرفت چیزی نگه تا ران خودش با ریندو صحبت کنه ...


ا.ت: هیچ ربطی به تو نداره بادمجون.
ا.ت به محض اینکه آسانسور متوقف شد پیاده شده حتا با اینکه اون طبقه آخر نبود. ترجیح داد که از پله‌ها استفاده کنه تا با اون هایتانی احمق که فقد دنبال دیدن دعوا هاش با ران بود باشه.

ریندو چون رفتار یهویی ا.ت براش عادی بود خیلی بی تفاوت منتظر موند تا در آسانسور بسته بشه و دوباره بتونه به ادامه کار هاش برسه


ا.ت با قدم های بلند و عزم از پله‌ها بالا می رفت و خسته گی شدیدی که داشت رو انکار می کرد تا بلاخره به طبقه آخر رسید و جلو درد ایستاد و شروع کرد نفس تازه کردن در حالی که با عصبانیت و نفرت به در خیره شده بود و با خودش فکر می کرد بین اون و ران فقد همین در هست

در زد و وقتی اجازه بهش داده شد با صحنه ای رو به رو شد که تعجب کرد اما براش دور از تصور هم نبود،ران در حالی که رو صندلی لم داده و دو تا دختر دور و برش رو گرفتن دستشو زیر نسبتأ لباس یکی از اون دخترا ها برده بود و با پوزخند مزحکی به ا.ت خیره شده بود

ا.ت چشمام چرخوند و بدون هیچ حرفی اومد داخل و حتا به دختر ها هم نگاه نکرد
ا.ت: سلام ا.ت ا.ف هستم از آشنایی با شما خوشبختم

ا.ت از سر ادب تعظیم کوچکی کرد و جوری رفتار کرد که انگار ران رو نمی شناسه

به هر حال تظاهر به نشناختن ران بهترین کار بود چون اینجوری هم حرص ران به حدی در می اومد که ا.ت رو اذیت نکنه هم شروع کار در اونجا براش راحت تر میشد

ا.ت سرش بالا آورد و منتظر بود تا حرفی از ران بشنوه شاید چیزی مثل کار باشه یا تحقیر و کنایه. با فکر کردن به این چیز ها خودش آماده کرد و با یه نگاه تند و تیز به ران نگاه کرد که باعث شد چشم های صورتی اش برق بزند و به شکل یک الماس زیبا در آید


ران زمانی که لحن ا.ت رو شنید تصمیم گرفت بر خلاف انتظار ا.ت اون هم به همین روش پیش بره
ران:سلام خانم ا.ف من ران هایتان هستم رئیس و صاحب نصف شرکت، کارتو فعلا نظافت کاری عه اما اگه خوب انجامش بدی به مرور ترفیع هم میگیری ،حالا اگه سوالی نیست برو ...
ا.ت تا خواست سوالی بپرسه ران درجا گفت:الان حوصله جواب دادن به سوالات رو ندارم از خانم * بپرس اون بهت جواب میده ،حالا هم برو...

از زبان راوی:ا.ت تا به حال اینقدر تحقیر نشده بود،اون بالاترین سطح تحصیلات رو داشت و پدرش هم بهش گفته بود که به عنوان حسابدار یا برنامه گذار شرکت قراره مشغول به کار بشه ولی نظافت؟،این کاری بود که ا.ت تا به حال یکبار هم علاقه ای به انجام دادنش نداشت و انجام نداده بود و حالا هم ران بازی کثیفی رو شروع کرده بود...


بچه‌ها من این سناریو رو با کمک بتمنم نوشتم 💗✨
دیدگاه ها (۱۲)

اینم از طراحی هیکی هاروچیو

آخرش هم نفهمیدم چی شد🗿🗿

p4 یه دور پاک شد 😭کوکو : تووووووو دخترههههه@#&$¥£€.............

یودو بار نوشتمش این بار سوم 🥲ریندو : خوناشامی ؟ا/ت : های رین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط