(استاد جذاب من ) )ლ( پارت 107 `ლ
(استاد جذاب من ) )ლ( پارت 107 `ლ
دست اش را گذاشته روی دست گیره درب همانجا ایستاد و منتظر حرف آخرش ماند با صدای لرزون و چشم های گریون نجوا نمود
ات : نرو از پیشم ....
ولی این آخرین حرفش شد بهش پسره بدون حرفی از اتاق خارج شد و با قدم های بلندش راه رو بیمارستان را طی نمود سخت بود برای خودش مثله راه رفتن رویه لبه چاقوی تیز می ماند اما راهی جز این نداشت که بره
دختره نمیتونست بزاره به همین راحتی تموم بشه سریع به جون سوزن سرُم که تو دستش بود افتاد با بی رحمی اون رو از دستش کشید بدون توجه به خونه های که از دستش میریختن از رویه تخت بلند شد با پاهای برهنه شروع به دویدن کرد
بدون توجه به زخم اش که به شدت درد میکرد و کم مونده بود تا خونریزی کنه می دوید براش مهم نبود اگه همین الان جون میداد وقتی عشقی نبود زندگی هم براش تموم شده بود راه رو های بیمارستان را طی کرد همه مردم با تعجب به اون دختری که اشک هایش جاری بودن نگاه میکردن
خودش رو به حیاط بیمارستان رسوند برف میبارید هوا به شدت سرد بود اما اون با چشم های گریون به دنبال عشقش میگشت هیچ ردی ازش نبود با گریه داد زد ات : جیمین ...
نه هیچ جا نبود باز هم دوید سمته درب بزرگ بیمارستان به بیرون نگاه کرد بازم نبود دیگه نامید شده بود زانو هایش سست شدن بی اختیار رویه زمین سرد آن مکان نشست اون رفته بود و حال ات تنها شده بود گریه هایش شدت گرفتن و دیگه صدای گریه اش را همه می شنوید همه کارکنان و مریضان آن جا داشتند به او نگاه میکردن برادرش که تازه از موضوع خبر دار شده بود به حیاط بیمارستان رسید با دید خواهرش که روی زمین سرد نشسته و با صدای بلند گریه میکنه سریع به طرفش دوید
بلافاصله خواهرش رو به آغوش کشید و سرش را رویه شونه اش قرار داد و گذاشت از تحه دل گریه کنه با زجه های که میکشید داد زد ات : داداش اون رفت... من بعد از اون چطوری زندگی کنم ... زجه هایش را همه می شنویدن و قلب همه را به درد می آورد اما او همچنان داد زد : من نمیتونم بدون اون زندگی کنم نمیتونم نفس بکشم یه کاری بکن ....
برادرش با گریه های سوزناک خواهرش بغض کرده لب زد می کو : هییسس برمیگرده مطمئنم...
اما هیچی نمیتونست جلوی اشک های اون دختر رو بگیره قلبش دیگه نمی تپید دیگه خوشحال نمیشد بدون اون نمیتونست ادامه بده ات : رفت .. رفت .. دیگه نمیاد ... پارک جیمین هیچوقت نمی بخشمت..
با آخرین دادی که زد دیگه جونی واسه گریه کردن نداشت پلک هایش را نمی توانست بار نگه داره دیگه توانی نداشت، و حال رفت افتاد تویه بغل تنها برادرش...
دست اش را گذاشته روی دست گیره درب همانجا ایستاد و منتظر حرف آخرش ماند با صدای لرزون و چشم های گریون نجوا نمود
ات : نرو از پیشم ....
ولی این آخرین حرفش شد بهش پسره بدون حرفی از اتاق خارج شد و با قدم های بلندش راه رو بیمارستان را طی نمود سخت بود برای خودش مثله راه رفتن رویه لبه چاقوی تیز می ماند اما راهی جز این نداشت که بره
دختره نمیتونست بزاره به همین راحتی تموم بشه سریع به جون سوزن سرُم که تو دستش بود افتاد با بی رحمی اون رو از دستش کشید بدون توجه به خونه های که از دستش میریختن از رویه تخت بلند شد با پاهای برهنه شروع به دویدن کرد
بدون توجه به زخم اش که به شدت درد میکرد و کم مونده بود تا خونریزی کنه می دوید براش مهم نبود اگه همین الان جون میداد وقتی عشقی نبود زندگی هم براش تموم شده بود راه رو های بیمارستان را طی کرد همه مردم با تعجب به اون دختری که اشک هایش جاری بودن نگاه میکردن
خودش رو به حیاط بیمارستان رسوند برف میبارید هوا به شدت سرد بود اما اون با چشم های گریون به دنبال عشقش میگشت هیچ ردی ازش نبود با گریه داد زد ات : جیمین ...
نه هیچ جا نبود باز هم دوید سمته درب بزرگ بیمارستان به بیرون نگاه کرد بازم نبود دیگه نامید شده بود زانو هایش سست شدن بی اختیار رویه زمین سرد آن مکان نشست اون رفته بود و حال ات تنها شده بود گریه هایش شدت گرفتن و دیگه صدای گریه اش را همه می شنوید همه کارکنان و مریضان آن جا داشتند به او نگاه میکردن برادرش که تازه از موضوع خبر دار شده بود به حیاط بیمارستان رسید با دید خواهرش که روی زمین سرد نشسته و با صدای بلند گریه میکنه سریع به طرفش دوید
بلافاصله خواهرش رو به آغوش کشید و سرش را رویه شونه اش قرار داد و گذاشت از تحه دل گریه کنه با زجه های که میکشید داد زد ات : داداش اون رفت... من بعد از اون چطوری زندگی کنم ... زجه هایش را همه می شنویدن و قلب همه را به درد می آورد اما او همچنان داد زد : من نمیتونم بدون اون زندگی کنم نمیتونم نفس بکشم یه کاری بکن ....
برادرش با گریه های سوزناک خواهرش بغض کرده لب زد می کو : هییسس برمیگرده مطمئنم...
اما هیچی نمیتونست جلوی اشک های اون دختر رو بگیره قلبش دیگه نمی تپید دیگه خوشحال نمیشد بدون اون نمیتونست ادامه بده ات : رفت .. رفت .. دیگه نمیاد ... پارک جیمین هیچوقت نمی بخشمت..
با آخرین دادی که زد دیگه جونی واسه گریه کردن نداشت پلک هایش را نمی توانست بار نگه داره دیگه توانی نداشت، و حال رفت افتاد تویه بغل تنها برادرش...
- ۱۴.۵k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط