مژه هایم یکدیگر را در اغوش می کشند و روشنی چشمانم غروب می

مژه هایم یکدیگر را در اغوش می کشند و روشنی چشمانم غروب می کند ، در خوابی به اسم افکارم فرو می روم این خواب نتیجه اش بیداری است اما من در خواب هایم نیز بیدار اندیشیدم و به فردا نگاه کردم بزرگترین اشتباه من نیز همین بود در گذشته ماندم و به اینده امید داشتم در حالی که از حالِ خود غافل شدم و فکر کردم نام این روز ها روزمرگی است افسوس که من دورانی از جوانیم را باختم اما باخت خود شروعی برای پیروزی است
دیدگاه ها (۱)

پاییزی شدممثل برگ ها سقوط می کنم کاش زود تر می دانستمصدای خر...

حال شرح قصه نیست...خیلی وقت است...حال کنار هم گذاشتن حرفهای ...

قیصر امین پور چه زیبا گفت :مگر ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺨﺮﯾﺐ ﺭﻭﺡ ﻭ ﻗﻠﺐ ﻭ ...

در جمعی مشغول جدول حل کردن بودم. یکی گفت بلند بگو. گفتم یه ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط