پارت ⁷
پارت ⁷
چند روز بعد از اون شب، یونگی و سویون رفتن یه سفر کوتاه دو روزه به شمال. یه خونه اجاره کردن کنار دریا. عصر بود. غروب آفتاب. نشسته بودن روی ایوان، پاهاشون رو دراز کرده بودن، بوی دریا میاومد.
سویون تکیه داده بود به یونگی. دستش رو گذاشته بود رو سینهاش. آروم با انگشتاش خط میکشید روی تیشرت یونگی.
یونگی: «چی کار میکنی؟»
سویون با یه لبخند شیطونی: «هیچی... دارم خط میکشم.»
یونگی دستش رو گرفت: «اگه ادامه بدی، مجبورم کنی ببرمت تو خونه.»
سویون نگاهش کرد. چشمهاش برق میزد. «تهدید میکنی یا وعده؟» 😏
یونگی خندید و بلند شد. سویون رو بغل کرد و برداشت. بردش تو خونه. گذاشتش رو تخت.
سویون نفسش بریده بود. صورتش قرمز شده بود. «یونگی...»
«جان؟»
«نمیتونم صبر کنم. میدونی چقدر دلم برات تنگ شده؟ از صبح که بیدار شدی تا حالا...»
یونگی خندید: «چهار ساعت پیش بود.»
سویون: «چهار ساعت برام یه عمره.»
یونگی خم شد و بوسیدش. سویون جوابش رو داد با اشتیاق. دستاش رو برد زیر تیشرت یونگی. پوست گرمش رو لمس کرد.
سویون بین بوسههاش: «من میخوام... الان...»
یونگی: «میدونم عزیزم. منم میخوام.»
لباساشون یکی یکی دراومد. توی نور کم اتاق، سایههاشون روی دیوار میرقصید. صدای نفسهاشون توی سکوت شب پیچید.
سویون دستش رو کشید روی سینه یونگی. پایینتر. یونگی نفسش رو حبس کرد.
سویون با صدای گرفته: «ببین چقدر داغونی...»
یونگی: «تو باعثش شدی.»
سویون خندید و کشیدش سمت خودش. «بیا اینجا. بذار منم باعث بشم یه کارای دیگه...» 😈
---
بعد از یه ساعت، هر دو خسته و عرقکرده کنار هم دراز کشیده بودن. پنجره باز بود. صدای دریا میاومد. نسیم خنک میوزید تو اتاق.
سویون سرش رو گذاشته بود رو سینه یونگی. با انگشتش روی پوستش دایره میکشید.
یونگی: «خستهای؟»
سویون: «نه. ولی اگه بازم شروع کنی، ممکنه از حال برم.» 😂
یونگی خندید و بوسیدش رو موهاش. «پس بذار یه کم استراحت کنیم. بعدش...»
سویون سرش رو بلند کرد: «بعدش چی؟»
یونگی ابروهاش رو بالا انداخت: «بعدش یه دور دیگه.»
سویون زد تو سینهاش: «دیوونه!»
یونگی کشیدش سمت خودش و بغلش کرد. «دیوونهی تو.»
---
صبح فردا، سویون زودتر از یونگی بیدار شد. نشست و نگاهش کرد. یونگی توی خواب بود. صورتش آروم بود. سویون دستش رو کشید روی صورتش. از پیشونی تا چونه.
یونگی چشماش رو باز کرد. لبخند زد. «چقدر زود بیدار شدی؟»
سویون: «نتونستم بخوابم.»
یونگی: «چرا؟»
سویون خم شد و بوسیدش. یه بوسه کوتاه. بعد یه بوسه بلندتر. بعد دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه. رفت رو یونگی.
یونگی با تعجب: «سویون! صبح زوده!»
سویون: «صبح که هیچی. من که همیشه آمادهام.» 😈
یونگی خندید و دستاش رو گذاشت دور کمرش. «پس بیا شروع کنیم...»
چند روز بعد از اون شب، یونگی و سویون رفتن یه سفر کوتاه دو روزه به شمال. یه خونه اجاره کردن کنار دریا. عصر بود. غروب آفتاب. نشسته بودن روی ایوان، پاهاشون رو دراز کرده بودن، بوی دریا میاومد.
سویون تکیه داده بود به یونگی. دستش رو گذاشته بود رو سینهاش. آروم با انگشتاش خط میکشید روی تیشرت یونگی.
یونگی: «چی کار میکنی؟»
سویون با یه لبخند شیطونی: «هیچی... دارم خط میکشم.»
یونگی دستش رو گرفت: «اگه ادامه بدی، مجبورم کنی ببرمت تو خونه.»
سویون نگاهش کرد. چشمهاش برق میزد. «تهدید میکنی یا وعده؟» 😏
یونگی خندید و بلند شد. سویون رو بغل کرد و برداشت. بردش تو خونه. گذاشتش رو تخت.
سویون نفسش بریده بود. صورتش قرمز شده بود. «یونگی...»
«جان؟»
«نمیتونم صبر کنم. میدونی چقدر دلم برات تنگ شده؟ از صبح که بیدار شدی تا حالا...»
یونگی خندید: «چهار ساعت پیش بود.»
سویون: «چهار ساعت برام یه عمره.»
یونگی خم شد و بوسیدش. سویون جوابش رو داد با اشتیاق. دستاش رو برد زیر تیشرت یونگی. پوست گرمش رو لمس کرد.
سویون بین بوسههاش: «من میخوام... الان...»
یونگی: «میدونم عزیزم. منم میخوام.»
لباساشون یکی یکی دراومد. توی نور کم اتاق، سایههاشون روی دیوار میرقصید. صدای نفسهاشون توی سکوت شب پیچید.
سویون دستش رو کشید روی سینه یونگی. پایینتر. یونگی نفسش رو حبس کرد.
سویون با صدای گرفته: «ببین چقدر داغونی...»
یونگی: «تو باعثش شدی.»
سویون خندید و کشیدش سمت خودش. «بیا اینجا. بذار منم باعث بشم یه کارای دیگه...» 😈
---
بعد از یه ساعت، هر دو خسته و عرقکرده کنار هم دراز کشیده بودن. پنجره باز بود. صدای دریا میاومد. نسیم خنک میوزید تو اتاق.
سویون سرش رو گذاشته بود رو سینه یونگی. با انگشتش روی پوستش دایره میکشید.
یونگی: «خستهای؟»
سویون: «نه. ولی اگه بازم شروع کنی، ممکنه از حال برم.» 😂
یونگی خندید و بوسیدش رو موهاش. «پس بذار یه کم استراحت کنیم. بعدش...»
سویون سرش رو بلند کرد: «بعدش چی؟»
یونگی ابروهاش رو بالا انداخت: «بعدش یه دور دیگه.»
سویون زد تو سینهاش: «دیوونه!»
یونگی کشیدش سمت خودش و بغلش کرد. «دیوونهی تو.»
---
صبح فردا، سویون زودتر از یونگی بیدار شد. نشست و نگاهش کرد. یونگی توی خواب بود. صورتش آروم بود. سویون دستش رو کشید روی صورتش. از پیشونی تا چونه.
یونگی چشماش رو باز کرد. لبخند زد. «چقدر زود بیدار شدی؟»
سویون: «نتونستم بخوابم.»
یونگی: «چرا؟»
سویون خم شد و بوسیدش. یه بوسه کوتاه. بعد یه بوسه بلندتر. بعد دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه. رفت رو یونگی.
یونگی با تعجب: «سویون! صبح زوده!»
سویون: «صبح که هیچی. من که همیشه آمادهام.» 😈
یونگی خندید و دستاش رو گذاشت دور کمرش. «پس بیا شروع کنیم...»
- ۳۹۵
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط