خوشبختی گاهی ، آنقدر دم دستمان است که نمیبینیمش که حسش کن

خوشبختی گاهی ، آنقدر دم دستمان است که نمیبینیمش که حسش کنیم ....چایی که مادر برایمان میریخت و میخوردیم ،خوشبختی بود ، دستهای بزرگ و زبر بابا را گرفتن ، خوشبختی بود ، خنده های کودکیهامان ، شیطنت ها ، آهنگ های نوجووانیمان ، خوشبختی بود ، اما ، ندیدیم و آرام از کنارشان گذشتیم ، چای را به غُرغُر خوردیم که کمرنگ یا پر رنگ است ، سرد یا داغ است ،......زور زدیم تا دستمان را از دست بابا جدا کنیم
و آسوده بدویم ، گفتند ساکت ، مردم خوابیده اند و ما ، غُرغُر کردیم و توپمان را محکمتر به دیوار کوبیدیم ، خوشبختی را ندیدیم یا ، نخواستیم ببینیم شاید...

اما ، حالا #رفیق-جـانم ، هر‌کجا که هستی ، هر چند ساله که هستی ، با تمام گرفتاریهای تمام نشدنی که همه مان داریم ، فردا را ، قدر بدان ، خوشبختی های کوچکت را بشناس و بفهم و باور کن ، روز عشق را بهانه کن ، برای بوییدن دامان مادرت که هنوز داریش..... برای بوسیدن دست پدرت که هنوز نمیلرزد ، هنوزکنارت هست ، بهانه کن برای به آغوش کشیدن یک دوست ، برای تقدیم یک شاخه گل به همسرت ، یا یک بوسهٔ پنهانی حتی ، رفیق جانم ، خوشبختی ها مانا نیستند ، اما ، میشود تا هستند زندگیشان کرد ،نفسشان کشید....
یادمان باشد ، بزرگترین خوشبختی #عشق است....

_#روزگـارتون-سر-شار-از-عشــق
دیدگاه ها (۵)

دوست دارم #تو را،برای یک روز،از #خدا قرض بگیرم...و فردا،هر چ...

#تو به من؛یک نگاه بدهکار بودی#من به تو؛یک جان!طلبت را از ورا...

برداشت آزاد !ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﮐﻮﭼﮏ ﺗﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻣﺪﺍﺩ ﻗﺮﻣﺰﺵ ...ﮐﻮﺩﮐﯽ ﮐﻪ ﻧﻘ...

بخدا غیر خودم ،چشم بدوزی به کسی مثل مو در جهت باد ، بهم میری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط