ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁷⁸
داهی ناخودآگاه صاف ایستاد.
چشمهای اون پسر، برادرخواندهاش، چند ثانیه بیحرکت روی صورت داهی موند.
انگار اون هم داشت سعی میکرد تصویر دختری که سالها پیش رفته بود رو با دختری که حالا جلوش ایستاده بود، یکی کنه.
مادرخوانده با لبخند گفت:" بالاخره... بعد از این همه سال"
سکوت، برای چند ثانیه بینشون کش اومد.
نه از اون سکوتهای راحت و عادی.
از اون مدل سکوتی که پر از نگاهه، پر از چیزهای نگفتهست، پر از سنجیدن و از نو شناختنه.
اول اون بود که قدمی جلو اومد.
آروم. بدون عجله.
"داهی..."
داهی لبهاش رو از هم باز کرد." خیلی عوض شدی"
گوشهی لبش بالا رفت. یه لبخند خیلی کمرنگ، خیلی کوتاه." تو هم"
داهی تقریباً خواست بگه نه، منظورش این نبود. منظورش این بود که تو خیلی قد کشیدی، خیلی بزرگ شدی، خیلی... زیادی فرق کردی.
اما کلمهها توی گلوش گیر میکردن و حس معذبی خفه کننده ای داشت.
مادرخوانده، که انگار سنگینی فضا رو حس کرده بود، سریع گفت:" داهی جان، بشین. من برات یه نوشیدنی میارم"
همین جمله کافی بود تا فضای ساکت، یه ذره بشکنه.
داهی نگاهش رو دزدید و سمت مبل رفت.
حرف زدن سخت بود، دستهاش رو روی زانوهاش جابهجا کرد و آروم گفت:" فکر نمیکردم... اینقدر فرق کرده باشی"
او که به چارچوب در تکیه داده بود، نگاهش رو از داهی نگرفت. "تو هم خیلی فرق کردی"
"حداقل من اینقدر ترسناک نشدم"
این بار خندید.
یک خندهی کوتاه و بم." ترسوندَمت؟"
داهی نیمنگاهی بهش انداخت و لبخند هنوز رو لبش بود." یکم"
"عجیبه" سرش رو کمی کج کرد. "تو قبلاً از من نمیترسیدی"
داهی با لبخند محوی گفت:" قبلاً تو نصف الانِت بودی"
داهی فنجون قهوه رو بین دستهاش نگه داشته بود و سعی میکرد حواسش رو به صدای مادرخواندهاش بده.
با ذوق از همسایههای قدیمی حرف میزد، از زنِ طبقهی بالا که هنوز هم عادت داشت عصرها بلندبلند تلفنی حرف بزند، از نونوایی سر کوچه که حالا پسر صاحبمغازه ادارهاش میکرد، از درخت قدیمی حیاط که یک بار نزدیک بود توی طوفان بیفتد اما هنوز سرپا بود...
بعد از چند دقیقه با حسرت گفت:" ای وای، من شیرینی رو از توی آشپزخونه نیاوردم. داهی جان، تو بشین. الان میارم"
و قبل از اینکه داهی چیزی بگوید، از جا بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت.
در همان لحظه، سکوتی نرم اما نامطمئن توی نشیمن نشست.
داهی فنجونش را روی زیرلیوانی گذاشت:" خونه خیلی همونطوری مونده"
شیوو که تا آن لحظه کمی دورتر ایستاده بود، این بار آمد و روی مبل تکنفرهی روبهرو نشست.
"مامان نمیذاره چیزی زیاد عوض بشه" گفت و تکیه داد عقب. "میگه بعضی چیزا باید همونطوری بمونن"
امشب تا پارت اعتراف رو احتمالا میزارم...
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁷⁸
داهی ناخودآگاه صاف ایستاد.
چشمهای اون پسر، برادرخواندهاش، چند ثانیه بیحرکت روی صورت داهی موند.
انگار اون هم داشت سعی میکرد تصویر دختری که سالها پیش رفته بود رو با دختری که حالا جلوش ایستاده بود، یکی کنه.
مادرخوانده با لبخند گفت:" بالاخره... بعد از این همه سال"
سکوت، برای چند ثانیه بینشون کش اومد.
نه از اون سکوتهای راحت و عادی.
از اون مدل سکوتی که پر از نگاهه، پر از چیزهای نگفتهست، پر از سنجیدن و از نو شناختنه.
اول اون بود که قدمی جلو اومد.
آروم. بدون عجله.
"داهی..."
داهی لبهاش رو از هم باز کرد." خیلی عوض شدی"
گوشهی لبش بالا رفت. یه لبخند خیلی کمرنگ، خیلی کوتاه." تو هم"
داهی تقریباً خواست بگه نه، منظورش این نبود. منظورش این بود که تو خیلی قد کشیدی، خیلی بزرگ شدی، خیلی... زیادی فرق کردی.
اما کلمهها توی گلوش گیر میکردن و حس معذبی خفه کننده ای داشت.
مادرخوانده، که انگار سنگینی فضا رو حس کرده بود، سریع گفت:" داهی جان، بشین. من برات یه نوشیدنی میارم"
همین جمله کافی بود تا فضای ساکت، یه ذره بشکنه.
داهی نگاهش رو دزدید و سمت مبل رفت.
حرف زدن سخت بود، دستهاش رو روی زانوهاش جابهجا کرد و آروم گفت:" فکر نمیکردم... اینقدر فرق کرده باشی"
او که به چارچوب در تکیه داده بود، نگاهش رو از داهی نگرفت. "تو هم خیلی فرق کردی"
"حداقل من اینقدر ترسناک نشدم"
این بار خندید.
یک خندهی کوتاه و بم." ترسوندَمت؟"
داهی نیمنگاهی بهش انداخت و لبخند هنوز رو لبش بود." یکم"
"عجیبه" سرش رو کمی کج کرد. "تو قبلاً از من نمیترسیدی"
داهی با لبخند محوی گفت:" قبلاً تو نصف الانِت بودی"
داهی فنجون قهوه رو بین دستهاش نگه داشته بود و سعی میکرد حواسش رو به صدای مادرخواندهاش بده.
با ذوق از همسایههای قدیمی حرف میزد، از زنِ طبقهی بالا که هنوز هم عادت داشت عصرها بلندبلند تلفنی حرف بزند، از نونوایی سر کوچه که حالا پسر صاحبمغازه ادارهاش میکرد، از درخت قدیمی حیاط که یک بار نزدیک بود توی طوفان بیفتد اما هنوز سرپا بود...
بعد از چند دقیقه با حسرت گفت:" ای وای، من شیرینی رو از توی آشپزخونه نیاوردم. داهی جان، تو بشین. الان میارم"
و قبل از اینکه داهی چیزی بگوید، از جا بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت.
در همان لحظه، سکوتی نرم اما نامطمئن توی نشیمن نشست.
داهی فنجونش را روی زیرلیوانی گذاشت:" خونه خیلی همونطوری مونده"
شیوو که تا آن لحظه کمی دورتر ایستاده بود، این بار آمد و روی مبل تکنفرهی روبهرو نشست.
"مامان نمیذاره چیزی زیاد عوض بشه" گفت و تکیه داد عقب. "میگه بعضی چیزا باید همونطوری بمونن"
امشب تا پارت اعتراف رو احتمالا میزارم...
- ۵۱۹
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط