part 9
part 9
سرینا : چشم امره دیگه ای نیست قربان
جیمین : آدرس بفرست دارم میام
سرینا : باشه خدافظ
جیمین : خدافظ
گوشی رو قطع کردم و آدرس رو براش فرستادم رفتم بغله خیابون روی نیمکت نشستم تا جیمین بیاد نمیدونستم حرف های پیرزن رو گوش منم یا نه آخه اون از کجا میدونسته چرا باید بابام مارو ول کنه ولی خدا دیوونه شدم همین طوری با خودم درگیر بودم که جیمین رسید سوار ماشین شدم
و به طرف عمارت حرکت کردم دوباره بغض داشت خفن میکرد رفتم تو اتاق مه جیمین هم پشت سرم اومد.
جیمین : چته
سرینا : هیچی ( بغض)
جیمین : یه سره نخ پیدا کردن ناراحت نشو خیلی زود میری پیشه آبجیت
سرینا : واقعا ( بغض )
جیمین : آره با کمک جنکوک
سرینا : جنکوک کیه
جیمین : داداشم
سرینا : اون میدونه آبجیم کجاست
جیمین : آره پیداش کرده فردا شب کارو شروع میکنیم
سرینا : ممنونم
جیمین : اشکال ندارع در عوضش برام جبران میکنی
سرینا : چی داری میگی
جیمین : بعداً میفهمی
( ویو لیانا )
لیانا : آروم آروم چشمام و باز کردم تو یه اتاق تاریک زندونی شده بودن دست پان بسته بود کل بدنم خونی از وقتی که دیروز شکنجم داد همه چی رو دارم فراموش میکنم چند شبه که اینجا کم شدم ولی سرینا ورا نمیاد کمکم کنه
اصلا براش مهم نیستم ناگهان دره اتاق باز شد بازم این لاش مورده اومد طرفم
آقای لی: سلام کوچولو میبینم که بد بیجون شدی
لیانا : وی از جونم میخوای
آقای لی: هیچی فقط میخوام انتقام بگیرم همین
لیانا : مگه تو می هستی
آقای لی: براچی باید بدونی من کی هستم
لیانا : پس چرا ولم نمیکنی چرا منو اینجا زندونی کردی ( داد)
آقای لی: میدونی من کی هستم ( پوز خنده )
لیانا : آره که میدونم تو گوه خرم نیستی
وقتی اینو گفتم محکم زد تو گوشم که اون ور افتادم
آقای لی: حرف دهنتو مزه مزه کن وقتی میخوای حرف بزنی
لیانا : بیا برو گمشو آشغال
بهتره خبر مرگتو به خواهرت بدم
لیانا : نه ترو خدا نه کاری به اون نداشته باش ( گریه )
ویو سرینا
ساعت حدود ۶ بعد از ظهر بود خورشید داشت طلوع میکرد
رفتم رو تخت دراز کشیدم جیمین هم از حموم با بالا تنه لخت اومد بیرون
سرینا : نتروخدا راحت باش
جیمین : نمیگفتی هم راحتم
سرینا : مگه زنتم که این طوری جلوم وایسادی
جیمین : به زودی میشی
سرینا : وای خدااا نجاتم بده
سرینا : چشم امره دیگه ای نیست قربان
جیمین : آدرس بفرست دارم میام
سرینا : باشه خدافظ
جیمین : خدافظ
گوشی رو قطع کردم و آدرس رو براش فرستادم رفتم بغله خیابون روی نیمکت نشستم تا جیمین بیاد نمیدونستم حرف های پیرزن رو گوش منم یا نه آخه اون از کجا میدونسته چرا باید بابام مارو ول کنه ولی خدا دیوونه شدم همین طوری با خودم درگیر بودم که جیمین رسید سوار ماشین شدم
و به طرف عمارت حرکت کردم دوباره بغض داشت خفن میکرد رفتم تو اتاق مه جیمین هم پشت سرم اومد.
جیمین : چته
سرینا : هیچی ( بغض)
جیمین : یه سره نخ پیدا کردن ناراحت نشو خیلی زود میری پیشه آبجیت
سرینا : واقعا ( بغض )
جیمین : آره با کمک جنکوک
سرینا : جنکوک کیه
جیمین : داداشم
سرینا : اون میدونه آبجیم کجاست
جیمین : آره پیداش کرده فردا شب کارو شروع میکنیم
سرینا : ممنونم
جیمین : اشکال ندارع در عوضش برام جبران میکنی
سرینا : چی داری میگی
جیمین : بعداً میفهمی
( ویو لیانا )
لیانا : آروم آروم چشمام و باز کردم تو یه اتاق تاریک زندونی شده بودن دست پان بسته بود کل بدنم خونی از وقتی که دیروز شکنجم داد همه چی رو دارم فراموش میکنم چند شبه که اینجا کم شدم ولی سرینا ورا نمیاد کمکم کنه
اصلا براش مهم نیستم ناگهان دره اتاق باز شد بازم این لاش مورده اومد طرفم
آقای لی: سلام کوچولو میبینم که بد بیجون شدی
لیانا : وی از جونم میخوای
آقای لی: هیچی فقط میخوام انتقام بگیرم همین
لیانا : مگه تو می هستی
آقای لی: براچی باید بدونی من کی هستم
لیانا : پس چرا ولم نمیکنی چرا منو اینجا زندونی کردی ( داد)
آقای لی: میدونی من کی هستم ( پوز خنده )
لیانا : آره که میدونم تو گوه خرم نیستی
وقتی اینو گفتم محکم زد تو گوشم که اون ور افتادم
آقای لی: حرف دهنتو مزه مزه کن وقتی میخوای حرف بزنی
لیانا : بیا برو گمشو آشغال
بهتره خبر مرگتو به خواهرت بدم
لیانا : نه ترو خدا نه کاری به اون نداشته باش ( گریه )
ویو سرینا
ساعت حدود ۶ بعد از ظهر بود خورشید داشت طلوع میکرد
رفتم رو تخت دراز کشیدم جیمین هم از حموم با بالا تنه لخت اومد بیرون
سرینا : نتروخدا راحت باش
جیمین : نمیگفتی هم راحتم
سرینا : مگه زنتم که این طوری جلوم وایسادی
جیمین : به زودی میشی
سرینا : وای خدااا نجاتم بده
- ۴.۴k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط