ادامه ی داستان پیرزن پارت

ادامه ی داستان پیرزن پارت 3:
بعد از آن مشغول پختن شام شدند. با هم شام خوردند و خندیدند. آن شب بسیار به پیرزن خوش گذشت. طبق گفته ی او زن جوان و دو فرزندش به منزلش نقل مکان کردند.
2 سال بعد پیرزن فوت کرد. در وصیت نامه اش خانه و اثاثه را به نام زن جوان کرده بود. آخرین جمله ی وصیت نامه اش هم این بود: خدا در سال های پایانی زندگی ام بهشت را ارزانی من داشت و من این بهشت را نزد ماریان(نام زن جوان) عزیزم به ودیعه میگذارم. خداوند را بابت الطاف بیکرانش شاکرم.
فرزندانش بر سر مزارش قطره ای اشک نریختند و از او بسیار عصبانی بودند اما ماریان شب و روز دعایش میکرد.

یادمان باشد دست هایی که به کار نیک مبادرت میورزند، از دست هایی که به دعا بر میخیزند با ارزش ترند.

برگرفته از کتاب: در آغوش خدا
نویسنده: سعیده انصاریان
با اندکی تغییر.

چطور بود؟
دیدگاه ها (۳)

اندکی نقاشی بخوریداونی که بالای دسته نوشتم چرت و پرت محضه زی...

داستان دوم:آینهطبق معمول هر روز صبح، از خواب بیدار شد. به دس...

ادامه ی داستان پیرزن پارت 2:ناگهان صدای زنگ درب خانه به گوش ...

داستان اول: پیرزنپیرزن سالمند با چشمانی بی فروغ از پنجره آپا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط