P
P/31
(سولار)
با تکون های نه چندان ریز ماشین بیدار شدم. وای خدا،بازم خوابیدم؟نگاهی به اطراف کردم ولی تهیونگ نبود. در ماشین رو باز کردم و زدم بیرون. فریاد کشیدم:تهیونگگگگگ!اینجا کجا بود؟وسط یه جاده ی تاریک بودیم!
تهیونگ:آروم بابا گوشم کر شد
با دیدن چهرش توی نیم متری خودم لبخندی زدم. دویدم سمتش و محکم بغلش کردم.
سولار:فکر کردم رفتی
دستی به موهام کشید و گفت:خوب اینکه من نرفتم یه خبر خوبه ولی یه خبر بد هم هست!
سولار:چه خبری؟
دست هاش رو پشت سرش گذاشت و موهاش رو خاروند:خب راستش...پنچر کردیم!
سولار:چییییی
انگشتش رو آروم روی لبم کشید و گفت:هیسسس چیزی نشده که. عمارت همین نزدیکی هاست،پیاده میریم!
سولار:ای خدا،بیا زودتر بریم
دستم رو به سمتش گرفتم که بعد از مدتی گرفتش. آروم ولی مطمئن.
تهیونگ:بریم
اولین قدم رو که برداشتیم بارون شدیدی اومد،اونم انقدر یهویی!لب زدم:به خشکی شانس!تهیونگ کت بلندی که داشت رو روی شونه هام گذاشت.
سولار:خودت چی؟
تهیونگ:لباس من ضخیمه ولی برا تو نه،بعدشم اگه مریض شدم...
مکثی کرد و ادامه داد:پرستارم تو میشی!
سولار:خیلی خب،گردن گیر میشم!
تهیونگ لبخند قشنگش رو زد،لبش رو نزدیک گوشم کرد و گفت:نمی خوای بریم؟هل کردم. تاحالا تو این فاصله باهاش نبودم. اجازه ی فکر زیادی بهم نداد و فورا دستم رو کشید دنبالش!
(Rose)
مدتی گذشت که بارون وایستاد. برای لحظه ای. تهیونگ دست های سولار رو گرفت و برد زیر درختی که در همون نزدیکی بود. هوا همچنان تاریک بود ولی چراغ های تو جاده کمی روشنش کرده بودن. هیچ ماشینی اون اطراف نبود. تهیونگ دستی به موهای خیس سولار زد و گفت:میبینم خیس شدی بچه!مطمئن نبود. بابت کاری میخواست بکنه. شک داشت. با این حال ترس و شجاعتش رو کنار هم گذاشت و با انگشت کشیدش چونه ی سولار رو بالا آورد. سولار ناباور نگاه میکرد ولی تقلا نمی کرد. این بود اطمینانی برای تهیونگ تا کارش رو انجام بده. سرش رو نزدیک کرد ولی نبوسید. انگار هنوز هم میترسید. مدتی نفس هاشون بهم برخورد میکرد. در آخر انجامش داد. خیلی آروم ولی محکم می بوسید. نمی خواست رهاش کنه. انگار که دیگه هیچ وقت بهش نمیرسید. اولین بوسه!
(سولار)
با تکون های نه چندان ریز ماشین بیدار شدم. وای خدا،بازم خوابیدم؟نگاهی به اطراف کردم ولی تهیونگ نبود. در ماشین رو باز کردم و زدم بیرون. فریاد کشیدم:تهیونگگگگگ!اینجا کجا بود؟وسط یه جاده ی تاریک بودیم!
تهیونگ:آروم بابا گوشم کر شد
با دیدن چهرش توی نیم متری خودم لبخندی زدم. دویدم سمتش و محکم بغلش کردم.
سولار:فکر کردم رفتی
دستی به موهام کشید و گفت:خوب اینکه من نرفتم یه خبر خوبه ولی یه خبر بد هم هست!
سولار:چه خبری؟
دست هاش رو پشت سرش گذاشت و موهاش رو خاروند:خب راستش...پنچر کردیم!
سولار:چییییی
انگشتش رو آروم روی لبم کشید و گفت:هیسسس چیزی نشده که. عمارت همین نزدیکی هاست،پیاده میریم!
سولار:ای خدا،بیا زودتر بریم
دستم رو به سمتش گرفتم که بعد از مدتی گرفتش. آروم ولی مطمئن.
تهیونگ:بریم
اولین قدم رو که برداشتیم بارون شدیدی اومد،اونم انقدر یهویی!لب زدم:به خشکی شانس!تهیونگ کت بلندی که داشت رو روی شونه هام گذاشت.
سولار:خودت چی؟
تهیونگ:لباس من ضخیمه ولی برا تو نه،بعدشم اگه مریض شدم...
مکثی کرد و ادامه داد:پرستارم تو میشی!
سولار:خیلی خب،گردن گیر میشم!
تهیونگ لبخند قشنگش رو زد،لبش رو نزدیک گوشم کرد و گفت:نمی خوای بریم؟هل کردم. تاحالا تو این فاصله باهاش نبودم. اجازه ی فکر زیادی بهم نداد و فورا دستم رو کشید دنبالش!
(Rose)
مدتی گذشت که بارون وایستاد. برای لحظه ای. تهیونگ دست های سولار رو گرفت و برد زیر درختی که در همون نزدیکی بود. هوا همچنان تاریک بود ولی چراغ های تو جاده کمی روشنش کرده بودن. هیچ ماشینی اون اطراف نبود. تهیونگ دستی به موهای خیس سولار زد و گفت:میبینم خیس شدی بچه!مطمئن نبود. بابت کاری میخواست بکنه. شک داشت. با این حال ترس و شجاعتش رو کنار هم گذاشت و با انگشت کشیدش چونه ی سولار رو بالا آورد. سولار ناباور نگاه میکرد ولی تقلا نمی کرد. این بود اطمینانی برای تهیونگ تا کارش رو انجام بده. سرش رو نزدیک کرد ولی نبوسید. انگار هنوز هم میترسید. مدتی نفس هاشون بهم برخورد میکرد. در آخر انجامش داد. خیلی آروم ولی محکم می بوسید. نمی خواست رهاش کنه. انگار که دیگه هیچ وقت بهش نمیرسید. اولین بوسه!
- ۲۹۷
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط