🕯️ لبخند زیر بازجویی

🕯️ لبخند زیر بازجویی
پارت پنجم

فئولای
فئودور نیکولای
سگ های ولگرد بانگو


وقتی فئودور چشماشو باز کرد، فقط نیکولای رو دید که بازوش رو گرفته و از در پشتی می‌کشه بیرون.
بیرون برف می‌بارید.
نیکولای خندید، نفس‌نفس‌زنان.
ـ ببین؟ من همیشه راه فرار دارم.

فئودور با صدای خسته گفت:
ـ تو دیوونه‌ای.

نیکولای لبخند زد، دستش هنوز روی بازوی فئودور بود.
ـ شاید. ولی فعلاً تنها دیوونه‌ای‌ام که باعث نشدم بمیری.

صدای فریاد ایلیا از دور شنیده می‌شد.
نیکولای گفت:
ـ یه انتخاب داری، فئودور. یا برگردی پیش آدم‌هات و منو تعقیب کنی...
یه قدم نزدیک‌تر شد.
ـ یا اینکه یه بار هم شده، بدون یونیفورم فکر کنی و بفهمی چرا هنوز دنبالمی.

فئودور چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد.
برف روی موهای سفید نیکولای نشسته بود، لبخندش خسته بود ولی هنوز خطرناک.
نیکولای آهسته گفت:
ـ تا فردا شب، اگر نیومدی، می‌فهمم جواب "نه" دادی.
بعد بین کوچه‌های تاریک ناپدید شد.

فئودور موند،
با اسلحه‌ای در دست،
و ذهنی که دیگه مطمئن نبود طرفش کیه: دشمن، یا تنها کسی که تا حالا واقعاً فهمیده بودش.
دیدگاه ها (۱)

🕯️ لبخند زیر بازجوییپارت ششمفئولایفئودور نیکولایسگ های ولگر...

خب من پارت نوشتم ولی میشینم اینجا تا شما یه تصمیمی برای خوند...

🕯️ لبخند زیر بازجوییپارت چهارمفئولایفئودور نیکولایسگ های ول...

🕯️ لبخند زیر بازجوییپارت سومفئولایفئودور نیکولایسگ های ولگر...

پارت بیست شیشم گوشه ای از تاریکی ...........ـمکان فعلی:........

پارت چهاردهم قسمتی از تاریکی ............ـمکان فعلی:.....فئو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط