³my monthپارت⁷
³my monthپارت⁷
یونگی روی مبل نشست و جیمین خودشو
توی بقلش جا کرد
یونگی: فیلم چی میبینی؟
جیمین: ترسناک
یونگی: هوم بازی آسانسور چطوره؟
جیمین: خوبه
یونگی فیلم رو گذاشت و وقتی صحنه ترسناکش بود
جیمین پرید بقل یونگی و روی دی*کش نشست و وقتی یه چیز سفتی زیرش حس کرد تازه متوجه شد که چیشده و سریع به جاش برگشت و دید که یونگی داره نگاهش میکنه و چشم تو چشم شدن و یونگی تلویزیون رو خاموش کرد و نزدیک جیمین شد و روش خیمه زد
جیمین: انقدر سریع تح*ریک شدی؟
یونگی: اوهوم، مگه میشه تو باشیو تح*ریک نشد؟
جیمین: نمیدونم
یونگی: ماه من؟
جیمین: جونم؟(عشوه)
یونگی: فدای اون عشوه هات
جیمین: الان شیطونیم گل کرده
یونگی: نشد دیگه
جیمین: من میخام شیطونی کنم
یونگی: نه نمیشه
جیمین: اینطوری خوش نمیگذره ها؟
یونگی: میگذره
جیمین: پس منم فقط گریه میکنم (بغض)
چشمای جیمین تر شدن و کم کم بغضش تبدیل به گریه شد
مثل یه بچه کوچولو گریه میکرد یونگی از روش بلند شد و آروم بقلش کرد و جیمین دست یونگی و کنار زد و از روی مبل بلند شد
جیمین: گول خوردی جناب مین
یونگی: میگیرمت
جیمین: عمرا اگه بتونی
و شروع به دوییدن کرد و با خنده میدویید و یونگی پشت سرش میدویید کل خونه رو یک دور دوییدن و یونگی بلخره تسلیم شد و جفتشون با نفس نفس بهم نگاه میکردن
یونگی: خب حالا شیطونیتم کردی، بیا ببینم جوجه
جیمین نزدیک اومد و خودش پیش قدم شد و ل*باشو روی ل*بای یونگی دستاشو زیر باس*نش گذاشت و جیمین دستاشو دور گردن و پاهاشو دور کمر یونگی حلقه کرد و یونگی بردش و گذاشتش روی اپن بعد چند مین از هم جدا شدن و نفس نفس میزدن
یونگی: مثل اینکه خیلی مشتاقی..این همه نفسو از کجا اوردی جوجه (نفس نفس)
جیمین خنده ریزی کرد
یونگی: خب حالا این جوجه مشتاق نمیخاد اون کوفتیا رو در بیاره و به دد*یش کمک کنه؟(خمار)
جیمین شلوار*شو درآوورد و....
................................
تشریف بیارید کامنتا قشنگام🎀✨
چایی و کیک تقدیم به شما 🍰☕
یونگی روی مبل نشست و جیمین خودشو
توی بقلش جا کرد
یونگی: فیلم چی میبینی؟
جیمین: ترسناک
یونگی: هوم بازی آسانسور چطوره؟
جیمین: خوبه
یونگی فیلم رو گذاشت و وقتی صحنه ترسناکش بود
جیمین پرید بقل یونگی و روی دی*کش نشست و وقتی یه چیز سفتی زیرش حس کرد تازه متوجه شد که چیشده و سریع به جاش برگشت و دید که یونگی داره نگاهش میکنه و چشم تو چشم شدن و یونگی تلویزیون رو خاموش کرد و نزدیک جیمین شد و روش خیمه زد
جیمین: انقدر سریع تح*ریک شدی؟
یونگی: اوهوم، مگه میشه تو باشیو تح*ریک نشد؟
جیمین: نمیدونم
یونگی: ماه من؟
جیمین: جونم؟(عشوه)
یونگی: فدای اون عشوه هات
جیمین: الان شیطونیم گل کرده
یونگی: نشد دیگه
جیمین: من میخام شیطونی کنم
یونگی: نه نمیشه
جیمین: اینطوری خوش نمیگذره ها؟
یونگی: میگذره
جیمین: پس منم فقط گریه میکنم (بغض)
چشمای جیمین تر شدن و کم کم بغضش تبدیل به گریه شد
مثل یه بچه کوچولو گریه میکرد یونگی از روش بلند شد و آروم بقلش کرد و جیمین دست یونگی و کنار زد و از روی مبل بلند شد
جیمین: گول خوردی جناب مین
یونگی: میگیرمت
جیمین: عمرا اگه بتونی
و شروع به دوییدن کرد و با خنده میدویید و یونگی پشت سرش میدویید کل خونه رو یک دور دوییدن و یونگی بلخره تسلیم شد و جفتشون با نفس نفس بهم نگاه میکردن
یونگی: خب حالا شیطونیتم کردی، بیا ببینم جوجه
جیمین نزدیک اومد و خودش پیش قدم شد و ل*باشو روی ل*بای یونگی دستاشو زیر باس*نش گذاشت و جیمین دستاشو دور گردن و پاهاشو دور کمر یونگی حلقه کرد و یونگی بردش و گذاشتش روی اپن بعد چند مین از هم جدا شدن و نفس نفس میزدن
یونگی: مثل اینکه خیلی مشتاقی..این همه نفسو از کجا اوردی جوجه (نفس نفس)
جیمین خنده ریزی کرد
یونگی: خب حالا این جوجه مشتاق نمیخاد اون کوفتیا رو در بیاره و به دد*یش کمک کنه؟(خمار)
جیمین شلوار*شو درآوورد و....
................................
تشریف بیارید کامنتا قشنگام🎀✨
چایی و کیک تقدیم به شما 🍰☕
- ۳۵۲
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط