「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 3
✦.................................
راهروهای مدرسه کمکم از هیاهوی ظهرگاهی خالی میشد. صدای خندههای ریز و پچپچهای هیجانزده توی در و دیوار میپیچید، اما حالا همهچیز داشت رنگ یک واقعیتِ درس و مشقی به خودش میگرفت.
بدون اینکه حرفی بزنند، وارد کلاس شدند. معلم چند ثانیه بعد، با لبخندی که سعی داشت جدیت روز اول را حفظ کند، پا به داخل گذاشت. همه همصدا بلند شدند و با احترام تعظیم کردند.
سه زنگ با سرعتِ ناباوری گذشت. ساعت تقریباً ۱۲:۳۰ بود که صدای زنگ آخر
آیلین و کای وسایلشان را جمع کردند و به سمت حیاط راه افتادند. هوای خنک بیرون، حالا با بوی پاییزِ تازه ترکیب شده بود و برگهای زرد کف حیاط را فرشی رنگارنگ کرده بودند.
راننده آیلین کنار پیادهرو منتظر بود. آیلین نگاهی به کای انداخت و با لبخندی که گوشه لباش میرقصید، گفت:
+من دیگه باید برم... فردا میبینمت.
کای که انگار دلش نمیخواست این لحظه به همین سادگی تمام شود. سریع پرسید:
کای:برای عصر وقت داری؟ یه مسابقه بدیم؟
+موتور سواری؟
کای آرام، طوری که صدایش توی هیاهوی حیاط گم نشود، جواب داد:
کای:آره. ساعت ۵، همون جای همیشگی. منتظرتم.
و بدون اینکه منتظر جواب یا بهانهتراشی آیلین بماند، سریع از او دور شد و توی جمعیت محو گشت. آیلین لبخندی زد، دستی به موهایش کشید و به سمت ماشین قدم برداشت.
چند دقیقه بعد، ماشین جلوی خانه بزرگشان ترمز کرد. عمارتی با نمای سنتی و حیاطی پر از درختهای انار که پاییز، برگهایشان را نارنجی کرده بود. آیلین تشکر کوتاهی از راننده کرد و پیاده شد.
وارد خانه که شد، بوی عطر برنج توی فضای راهرو پیچیده بود. با دیدن خواهر بزرگترش سلین که با پیشبند گلدار ایستاده بود و با تمرکز آشپزی میکرد، شیطنتش گل کرد.
از پشت، محکم بغلش کرد. سلین بدون اینکه غافلگیر شود، خندید و قاشق را کنار گذاشت.
+ذوقزده به نظر میرسی سلین خانوم!
خبری شده؟
سلین دست از کار کشید، شعله گاز را کم کرد و با چهرهای که سعی داشت هیجانش را پنهان کند، برگشت. چشمانش مثل دو ستاره میدرخشید.
سلین:اگه بدونی امشب قراره کی بیاد، مطمئنم بال درمیاری!
قلب آیلین یک ضربآهنگ تندتر زد. حدسش را میزد، اما میخواست از زبان خود سلین بشنود.
+کیم نامجون؟
سلین طاقت نیاورد. خودش را توی آغوش آیلین انداخت و با صدایی که از خوشحالی میلرزید، گفت:
سلین:خودشه! بالاخره بابا اجازه داد بیان خواستگاری!
آیلین خواهرش را محکمتر بغل کرد. بوی عطر سلین توی مشامش پیچید، همان عطری که همیشه شب قرارهای مهم میزد. با ذوق پرسید:
+وای سلین! واقعاً؟ یعنی بالاخره اون انتظار لعنتی تموم شد؟ باورم نمیشه! همهچی آمادهست؟
سلین در حالی که از بغل آیلین بیرون میآمد و با دست، اشکی را که از سر شوق گوشه چشمش جمع شده بود پاک میکرد، گفت:
سلین:هنوز خیلی کار داریم! میدونی که بابا چقدر سختگیره... ولی نامجون امشب میاد تا حرفهای آخر رو بزنه. آیلین، خیلی استرس دارم... اگه بابا دوباره مخالفت کنه چی؟
چهره سلین برای لحظهای تیره شد. خاطره تلخ دفعه قبل که پدرشان بدون توضیح، درخواست خواستگاری را رد کرده بود، مثل خوره توی ذهنش میچرخید.
آیلین لبخند اطمینانبخشی به لب نشاند، اگرچه خودش هم ته دلش میدانست که در این خانواده، هیچچیزی به این سادگی نیست.
+هی، آروم باش. من اینجام، مگه نه؟ امشب قرار نیست چیزی خراب بشه. فقط به این فکر کن که بالاخره داری به کسی که دوستش داری میرسی.
همان موقع، صدای سنگین بسته شدن در ورودی آمد. صدای قدمهای آشنا و سنگین پدرشان بود که داشت به سمت آشپزخانه میآمد. هر دو خواهر بلافاصله ساکت شدند. جو خانه در یک ثانیه عوض شد؛ انگار سایهای از سنگینی و اقتدار روی همه چیز افتاد.
آیلین زیر لب به سلین گفت:
+سعی کن عادی باشی.
سلین سری تکان داد، اما نگاهش به در ورودی دوخته شده بود.
آیلین به ساعتش نگاه کرد. ۱۲:۴۸. تا ساعت ۵ و مسابقه با کای هنوز وقت داشت.
پدرشان وارد آشپزخانه شد. مردی بلندقامت با موهای جوگندمی و عینکی طلایی که روی بینیاش جا خوش کرده بود. با دیدن دخترانش لبخندی زد، عینکش را کمی جلو آورد و به آنها نزدیک شد. بوی ادکلن خاصش فضا را پر کرد.
اقای لی:خب، دخترهای من... امشب برای سلین شب مهمیه
صدایش آرام اما باصلابت بود. آیلین فقط سری تکان داد. پدر نگاهش را به سلین دوخت و با لبخندی مرموز ادامه داد:
اقای لی:امیدوارم این بار همهچیز خوب پیش بره.
سلین نفسش را در سینه حبس کرد. این جمله میتوانست معنیهای زیادی داشته باشد...
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 3
✦.................................
راهروهای مدرسه کمکم از هیاهوی ظهرگاهی خالی میشد. صدای خندههای ریز و پچپچهای هیجانزده توی در و دیوار میپیچید، اما حالا همهچیز داشت رنگ یک واقعیتِ درس و مشقی به خودش میگرفت.
بدون اینکه حرفی بزنند، وارد کلاس شدند. معلم چند ثانیه بعد، با لبخندی که سعی داشت جدیت روز اول را حفظ کند، پا به داخل گذاشت. همه همصدا بلند شدند و با احترام تعظیم کردند.
سه زنگ با سرعتِ ناباوری گذشت. ساعت تقریباً ۱۲:۳۰ بود که صدای زنگ آخر
آیلین و کای وسایلشان را جمع کردند و به سمت حیاط راه افتادند. هوای خنک بیرون، حالا با بوی پاییزِ تازه ترکیب شده بود و برگهای زرد کف حیاط را فرشی رنگارنگ کرده بودند.
راننده آیلین کنار پیادهرو منتظر بود. آیلین نگاهی به کای انداخت و با لبخندی که گوشه لباش میرقصید، گفت:
+من دیگه باید برم... فردا میبینمت.
کای که انگار دلش نمیخواست این لحظه به همین سادگی تمام شود. سریع پرسید:
کای:برای عصر وقت داری؟ یه مسابقه بدیم؟
+موتور سواری؟
کای آرام، طوری که صدایش توی هیاهوی حیاط گم نشود، جواب داد:
کای:آره. ساعت ۵، همون جای همیشگی. منتظرتم.
و بدون اینکه منتظر جواب یا بهانهتراشی آیلین بماند، سریع از او دور شد و توی جمعیت محو گشت. آیلین لبخندی زد، دستی به موهایش کشید و به سمت ماشین قدم برداشت.
چند دقیقه بعد، ماشین جلوی خانه بزرگشان ترمز کرد. عمارتی با نمای سنتی و حیاطی پر از درختهای انار که پاییز، برگهایشان را نارنجی کرده بود. آیلین تشکر کوتاهی از راننده کرد و پیاده شد.
وارد خانه که شد، بوی عطر برنج توی فضای راهرو پیچیده بود. با دیدن خواهر بزرگترش سلین که با پیشبند گلدار ایستاده بود و با تمرکز آشپزی میکرد، شیطنتش گل کرد.
از پشت، محکم بغلش کرد. سلین بدون اینکه غافلگیر شود، خندید و قاشق را کنار گذاشت.
+ذوقزده به نظر میرسی سلین خانوم!
خبری شده؟
سلین دست از کار کشید، شعله گاز را کم کرد و با چهرهای که سعی داشت هیجانش را پنهان کند، برگشت. چشمانش مثل دو ستاره میدرخشید.
سلین:اگه بدونی امشب قراره کی بیاد، مطمئنم بال درمیاری!
قلب آیلین یک ضربآهنگ تندتر زد. حدسش را میزد، اما میخواست از زبان خود سلین بشنود.
+کیم نامجون؟
سلین طاقت نیاورد. خودش را توی آغوش آیلین انداخت و با صدایی که از خوشحالی میلرزید، گفت:
سلین:خودشه! بالاخره بابا اجازه داد بیان خواستگاری!
آیلین خواهرش را محکمتر بغل کرد. بوی عطر سلین توی مشامش پیچید، همان عطری که همیشه شب قرارهای مهم میزد. با ذوق پرسید:
+وای سلین! واقعاً؟ یعنی بالاخره اون انتظار لعنتی تموم شد؟ باورم نمیشه! همهچی آمادهست؟
سلین در حالی که از بغل آیلین بیرون میآمد و با دست، اشکی را که از سر شوق گوشه چشمش جمع شده بود پاک میکرد، گفت:
سلین:هنوز خیلی کار داریم! میدونی که بابا چقدر سختگیره... ولی نامجون امشب میاد تا حرفهای آخر رو بزنه. آیلین، خیلی استرس دارم... اگه بابا دوباره مخالفت کنه چی؟
چهره سلین برای لحظهای تیره شد. خاطره تلخ دفعه قبل که پدرشان بدون توضیح، درخواست خواستگاری را رد کرده بود، مثل خوره توی ذهنش میچرخید.
آیلین لبخند اطمینانبخشی به لب نشاند، اگرچه خودش هم ته دلش میدانست که در این خانواده، هیچچیزی به این سادگی نیست.
+هی، آروم باش. من اینجام، مگه نه؟ امشب قرار نیست چیزی خراب بشه. فقط به این فکر کن که بالاخره داری به کسی که دوستش داری میرسی.
همان موقع، صدای سنگین بسته شدن در ورودی آمد. صدای قدمهای آشنا و سنگین پدرشان بود که داشت به سمت آشپزخانه میآمد. هر دو خواهر بلافاصله ساکت شدند. جو خانه در یک ثانیه عوض شد؛ انگار سایهای از سنگینی و اقتدار روی همه چیز افتاد.
آیلین زیر لب به سلین گفت:
+سعی کن عادی باشی.
سلین سری تکان داد، اما نگاهش به در ورودی دوخته شده بود.
آیلین به ساعتش نگاه کرد. ۱۲:۴۸. تا ساعت ۵ و مسابقه با کای هنوز وقت داشت.
پدرشان وارد آشپزخانه شد. مردی بلندقامت با موهای جوگندمی و عینکی طلایی که روی بینیاش جا خوش کرده بود. با دیدن دخترانش لبخندی زد، عینکش را کمی جلو آورد و به آنها نزدیک شد. بوی ادکلن خاصش فضا را پر کرد.
اقای لی:خب، دخترهای من... امشب برای سلین شب مهمیه
صدایش آرام اما باصلابت بود. آیلین فقط سری تکان داد. پدر نگاهش را به سلین دوخت و با لبخندی مرموز ادامه داد:
اقای لی:امیدوارم این بار همهچیز خوب پیش بره.
سلین نفسش را در سینه حبس کرد. این جمله میتوانست معنیهای زیادی داشته باشد...
- ۸۴۹
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط