هنوز حرف نامجون تموم نشده بود ،دختری در را باز کرد و گفت

هنوز حرف نامجون تموم نشده بود ،دختری در را باز کرد و گفت :《زود بیاین تو .》

وقتی به سالن پذیرایی رسیدن ،خبری از مبل نبود . تو اتاق خبری از تخت نبود فقط یک فرش کوچک پهن بود.
دیدگاه ها (۱)

کوک از دختر پرسید :《شما اینجا مبلی ،کاناپه ای ،یه تختی چیزی ...

بای

پارت ۱۵ :کوک گفت :《در بزن ،در بزن شاید زنگ در خرابه .》شوگا ب...

شوگا گفت :《ممنونم ازت ،راستی این آبنبات هم برای تو هست .》پسر...

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏𝐏𝐚𝐫𝐭:۹۹بعد اینکه شام خوردن دیار به اتاقش...

خون شیرین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط