بازی خطرناک
بازی خطرناک
پارت : ۲۶
نسیم آرام شب از روی تپه میگذشت و موهای آوا را با خودش میبرد. زیر پایشان، چراغهای سئول مثل هزاران ستاره روی زمین میدرخشیدند. هیچ صدایی جز وزش باد شنیده نمیشد؛ انگار تمام شهر، برای چند دقیقه، سکوت کرده بود.
آوا آرام گفت: «عجیبه... شهری که همیشه اینقدر شلوغه، از این بالا انقدر آروم به نظر میرسه.» جونگ کوک نگاهش را از او برنداشت. «شاید چون برای اولین بار، ما از همهی اون شلوغیها دور شدیم.» صدایش آرام بود، اما چیزی در آن فرق کرده بود.
چند لحظه سکوت بینشان نشست. جونگ کوک نفس عمیقی کشید و انگار با خودش جنگید. بعد قدمی به آوا نزدیکتر شد و گفت: «تمام این مدت سعی کردم خودمو قانع کنم که فقط همتیمی منی... فقط کسی که باید ازش محافظت کنم.»
لبخند کمرنگی روی لبش نشست، اما چشمهایش پر از صداقت بود. «ولی هر بار که تو توی خطر افتادی، فهمیدم ترسم با قبل فرق داره. من از زخمی شدن خودم نمیترسیدم... از این میترسیدم که یه روز دیگه نتونم صداتو بشنوم یا ببینمت.»
آوا سرش را پایین انداخت. اشک بیصدا گوشهی چشمش جمع شده بود. سالها خودش را قوی نشان داده بود، اما حالا دیگر دلیلی برای پنهان کردن احساسش نداشت. آرام گفت: «فکر میکردم هیچوقت کسی نتونه دیوارهایی رو که دور خودم کشیدم، بشکنه.»
جونگ کوک با صدایی آرامتر ادامه داد: «تو شکستی... بدون اینکه حتی بخوای. از همون روزی که کنارم ایستادی، کمکم همهچیز عوض شد.» برای اولین بار، دیگر از گفتن حقیقت فرار نکرد. «آوا... عاشقت شدم.»
اشک از روی گونهی آوا پایین آمد، اما این بار از غم نبود. با لبخندی لرزان به چشمان جونگ کوک نگاه کرد و گفت: «میدونی از چی بیشتر از همه میترسیدم؟ اینکه یه روز این حرف رو ازت بشنوم... درست وقتی که دیگه دیر شده باشه.»
او یک قدم جلو آمد. فاصلهشان حالا فقط چند سانتیمتر بود. «منم دوستت دارم، جونگ کوک. خیلی وقته... فقط جرئت نداشتم اعتراف کنم. چون میترسیدم این بازی، قبل از اینکه فرصت زندگی کردن کنار هم رو پیدا کنیم، همهچیز رو ازمون بگیره.»
جونگ کوک لبخند زد؛ لبخندی که مدتها بود روی صورتش دیده نشده بود. خیلی آرام دست آوا را در دستش گرفت و انگشتانشان در هم گره خورد. بعد پیشانیاش را برای لحظهای به پیشانی آوا تکیه داد. هر دو چشمهایشان را بستند؛ انگار میخواستند آن لحظه را برای همیشه به خاطر بسپارند.
آوا آرام سرش را بالا آورد. جونگ کوک مکثی کوتاه کرد و وقتی مطمئن شد آوا هم همین را میخواهد، بوسهای کوتاه، آرام و سرشار از احساس میانشان شکل گرفت؛ بوسهای که بیشتر از هر کلمهای، قولِ کنار هم ماندن را در خودش داشت. جونگ کوک دستاش رو دور کمر دختر حلقه کرد و به خودش فشورد. آوا برای همکاری دستانش رو دور گردن جونگ کوک انداخت و مثل خودش عمیق می مکید.بعد از چند مین نفس کم اوردن.وقتی از هم فاصله گرفتند، هر دو لبخند میزدند و اشک هنوز در چشمهایشان برق میزد.
جونگ کوک دوباره به چراغهای سئول نگاه کرد و بعد دست آوا را کمی محکمتر فشرد. «هر اتفاقی که از فردا بیفته... دیگه تنها نیستیم.» آوا شانهاش را به شانهی او تکیه داد و آرام گفت: «این بار، تا آخر این بازی... کنار هم میجنگیم.»
در همان لحظه، صفحهی گوشی جونگ کوک روشن شد. فقط یک پیام روی صفحه دیده میشد:
"از اعترافتون لذت بردین؟
Player 01 تمام مدت شما رو تماشا میکرد..."
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دوستان بزارید یک نکته ای رو بگم چون همتون گیج شدید.
پلیر ۱ هویتش مشخص نشده ولی اخر های داستان متوجه میشید کیه.
پلیر ۲ جونگ کوکه که از بچه گی وارد بازی شده بود.
پلیر ۷ آوا هست. چرا ۷؟ چون قدیم و ندیم این توی یک گروه هفت نفره
بوده و چون کوچیک ترین عضو بود شماره ۷ بهش می گفتن و هکر بودن رو هم از کانگ ته جون یاد گرفته.
و خیلی ها حدس می زنین که کانگ ته جون پلیر ۱ است... ولی درواقع
اون فقط مهره پلیر ۱ بوده....
پارت : ۲۶
نسیم آرام شب از روی تپه میگذشت و موهای آوا را با خودش میبرد. زیر پایشان، چراغهای سئول مثل هزاران ستاره روی زمین میدرخشیدند. هیچ صدایی جز وزش باد شنیده نمیشد؛ انگار تمام شهر، برای چند دقیقه، سکوت کرده بود.
آوا آرام گفت: «عجیبه... شهری که همیشه اینقدر شلوغه، از این بالا انقدر آروم به نظر میرسه.» جونگ کوک نگاهش را از او برنداشت. «شاید چون برای اولین بار، ما از همهی اون شلوغیها دور شدیم.» صدایش آرام بود، اما چیزی در آن فرق کرده بود.
چند لحظه سکوت بینشان نشست. جونگ کوک نفس عمیقی کشید و انگار با خودش جنگید. بعد قدمی به آوا نزدیکتر شد و گفت: «تمام این مدت سعی کردم خودمو قانع کنم که فقط همتیمی منی... فقط کسی که باید ازش محافظت کنم.»
لبخند کمرنگی روی لبش نشست، اما چشمهایش پر از صداقت بود. «ولی هر بار که تو توی خطر افتادی، فهمیدم ترسم با قبل فرق داره. من از زخمی شدن خودم نمیترسیدم... از این میترسیدم که یه روز دیگه نتونم صداتو بشنوم یا ببینمت.»
آوا سرش را پایین انداخت. اشک بیصدا گوشهی چشمش جمع شده بود. سالها خودش را قوی نشان داده بود، اما حالا دیگر دلیلی برای پنهان کردن احساسش نداشت. آرام گفت: «فکر میکردم هیچوقت کسی نتونه دیوارهایی رو که دور خودم کشیدم، بشکنه.»
جونگ کوک با صدایی آرامتر ادامه داد: «تو شکستی... بدون اینکه حتی بخوای. از همون روزی که کنارم ایستادی، کمکم همهچیز عوض شد.» برای اولین بار، دیگر از گفتن حقیقت فرار نکرد. «آوا... عاشقت شدم.»
اشک از روی گونهی آوا پایین آمد، اما این بار از غم نبود. با لبخندی لرزان به چشمان جونگ کوک نگاه کرد و گفت: «میدونی از چی بیشتر از همه میترسیدم؟ اینکه یه روز این حرف رو ازت بشنوم... درست وقتی که دیگه دیر شده باشه.»
او یک قدم جلو آمد. فاصلهشان حالا فقط چند سانتیمتر بود. «منم دوستت دارم، جونگ کوک. خیلی وقته... فقط جرئت نداشتم اعتراف کنم. چون میترسیدم این بازی، قبل از اینکه فرصت زندگی کردن کنار هم رو پیدا کنیم، همهچیز رو ازمون بگیره.»
جونگ کوک لبخند زد؛ لبخندی که مدتها بود روی صورتش دیده نشده بود. خیلی آرام دست آوا را در دستش گرفت و انگشتانشان در هم گره خورد. بعد پیشانیاش را برای لحظهای به پیشانی آوا تکیه داد. هر دو چشمهایشان را بستند؛ انگار میخواستند آن لحظه را برای همیشه به خاطر بسپارند.
آوا آرام سرش را بالا آورد. جونگ کوک مکثی کوتاه کرد و وقتی مطمئن شد آوا هم همین را میخواهد، بوسهای کوتاه، آرام و سرشار از احساس میانشان شکل گرفت؛ بوسهای که بیشتر از هر کلمهای، قولِ کنار هم ماندن را در خودش داشت. جونگ کوک دستاش رو دور کمر دختر حلقه کرد و به خودش فشورد. آوا برای همکاری دستانش رو دور گردن جونگ کوک انداخت و مثل خودش عمیق می مکید.بعد از چند مین نفس کم اوردن.وقتی از هم فاصله گرفتند، هر دو لبخند میزدند و اشک هنوز در چشمهایشان برق میزد.
جونگ کوک دوباره به چراغهای سئول نگاه کرد و بعد دست آوا را کمی محکمتر فشرد. «هر اتفاقی که از فردا بیفته... دیگه تنها نیستیم.» آوا شانهاش را به شانهی او تکیه داد و آرام گفت: «این بار، تا آخر این بازی... کنار هم میجنگیم.»
در همان لحظه، صفحهی گوشی جونگ کوک روشن شد. فقط یک پیام روی صفحه دیده میشد:
"از اعترافتون لذت بردین؟
Player 01 تمام مدت شما رو تماشا میکرد..."
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دوستان بزارید یک نکته ای رو بگم چون همتون گیج شدید.
پلیر ۱ هویتش مشخص نشده ولی اخر های داستان متوجه میشید کیه.
پلیر ۲ جونگ کوکه که از بچه گی وارد بازی شده بود.
پلیر ۷ آوا هست. چرا ۷؟ چون قدیم و ندیم این توی یک گروه هفت نفره
بوده و چون کوچیک ترین عضو بود شماره ۷ بهش می گفتن و هکر بودن رو هم از کانگ ته جون یاد گرفته.
و خیلی ها حدس می زنین که کانگ ته جون پلیر ۱ است... ولی درواقع
اون فقط مهره پلیر ۱ بوده....
- ۳۱
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط