رمان:#دخترم_باش

رمان:#دخترم_باش
#پارت_۱۸
شاهین دود قلیون رو بیرون داد و گفت : هیچ کاره،
وللا این پسر بزرگه آرمین خیلی جلبه هیچ جوره زیر
بار نرفت، همه چیزو انداخت گردن اون دوتا بچه و
از اون خونه زد بیرون .
داداش کوچیکه اسمش آرازه اون بدبختم یه چند وقتی
مثل چی کار کرد دید فایده ای نداره، شنیدم چند روزیه
خورده خالف می کنه !
دستی به موهای کوتاهم کشیدم .
نمیدونم چرا یه لحظه دلم سوخت .
_ خب خواهره چی ؟
حسین پقی زد زیر خنده .
با اخم نگاهش کردم .
_ چته؟
شاهین سری به دو طرف تکون داد و گفت : آخ امان
از این خواهره یه تخس و جلبیه که لنگه نداره !
باور کن عین همون اکبر عوضیه !
جدی نگاهش کردم .
_ پشت سر دختره مردم درست حرف بزن .
پوفی کرد و گفت : چشم داداش شرمنده ولی خیلی شره نیم متر قد داره چنان با طلبکارا دهن به دهن میشه آدم کرک و پرش میریزه !
اسمشم نمیدونم چی بود غوغا قیامت یه چنین چیزی به ریخت و قالبشم میاد .
مهدی به پاش زد .
_ نخود مغز اسمش آشوبه، آشوب !
ولی خیلی بچه س داداش معصومیت داره فقط افتاده
بین یه مشت شغال .
سرم رو پایین انداختم و نگاه آرومم رو به سینی روی
میز دوختم .
_نمیدونم چرا یه چیزایی داره تو ذهنم نقش می بنده
انگار این دختره توی اون کوچه و محل آشناس برام !
فکر کنم کم کم داره ی ادم میاد دختره عجیب وحشی
بود !
یادمه قبل از حبس یه روز از کوچشون که میگذشتم
توپ بازی میکرد، دختر بودا نمیدونم چرا تنهایی
داشت با خودش توپ بازی میکرد !
توپش خورد به پام بیحوصله بودم پرتش کردم اون
ور یه چشم غره هم به اون بچه رفتم !
اون موقع ها خیلی کوچیک تر بود .
از کنارش رد شدم، دو قدم نرفته توپ از پشت محکم
خورد تو کمرم، یه لحظه از شدت ضربه تعجب کردم
چه زوری داره یذره بچه !
همین که برگشتم سمتش زبونشو برام درآورد و با
جیغ فرار کرد، خالصه گیر میفتاد یه پس گردنی
درست و حسابی می خورد از همون بچگی معلوم بود
بد تخسه !
بچه ها خنده شون گرفته بود .
_ الان بدتر شده داداش !
این قضیه برای من خنده نداشت هر لحظه بیشتر داشتم اذیت میشدم، فکر این که سها بخواد با طلبکاری دهن به دهن بشه یا خانوادم زیر بار قرض چند تا بی شرف باشن دیوونه م میکرد !
نگاهی به پسری که اسمش آرمین بود انداختم هرچند
دقیقه برمیگشت و به من خیره میشد .
حس کردم بابت این حجم از بی غیرتیش بیشتر ازش
متنفرم !
_ واسه الان بسته هرجی شنفتم، واسه اینام بسته
هرچی از من دیدن و شنیدن پاشید جمع کنیم بریم که
کلی کار سرمون ریخته .
تو کل زمان صحبتمون سپهر عصبی بود و یه سره
پاش رو تکون میداد با شنیدن حرفم سریع از جا پرید .
نمی دونستم عصبانیتش از کجا آب میخورد .
دیدگاه ها (۰)

رمان:#دخترم_باش#پارت_۱۹بعد از خارج شدن از قهوه خونه بهش گفتم...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۸۲نالیدم: واي خدا تو دانشگاه پخش نش...

رمان:#دخترم_باش#پارت_۱۷_ من وقت این کارا رو ندارم، دیر اومدم...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۸۰که با ترس به عقب هلش دادم اما باد...

اینم عکس کامل از شخصیت اصلی های انیمه متولد ابیس

ܝ݆ߺܢܚܝ‌ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ #boy_in_love#ᴘᴀʀᴛ‌:𝟷اون روز مثل همیشه از بیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط