تو میدانی که بر دردم دوا نیست

تو میدانی که بر دردم دوا نیست
بجز روی تو را برجان شفا نیست
شنیدم    مانده ای    تنهای  تنها
چرا دل در پی شهرِ وفا نیست؟
تو   میدانی   تبم   بالا    گرفته
میان خاک وخون و بر ملا نیست
کشیده   آتش  عشقت  به سینه
میان  سینه  جز دارِ بلا  نیست
همین   امشب  اگر  یادم نکردی
به فردا از دلم جُز خاکِ پا نیست
دیدگاه ها (۵)

صبحی که تو نباشی کی من به شب رسانم؟بی گلعزارِ  رویت  ، هر شب...

نشسته روی زمین آه عطر باران استهوای این دل دیوانه مثل آبان ا...

دوباره می رسد از کوی جانان بوی شب بوها دوباره می وزد باد بها...

از عاشقی از عشق از دیدار خسته ام از اینکه درگیر توام انگار خ...

P³زمان همه چیز را تغییر می‌دهد ویو ا/تهمینطور داشت منو می‌بو...

P16🐣&خوب این روزا خیلی از داداش شرمندم ~شرمنده چرا؟&خوب میدو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط