دو روز بعد از اتفاق کلاس ریاضی، تماس رسمی از مدرسه به پرو
دو روز بعد از اتفاق کلاس ریاضی، تماس رسمی از مدرسه به پرورشگاه منتقل شد. همون روز، پیام اومد برای شوگا:
«لطفاً فردا ساعت ۱۰ صبح برای بررسی وضعیت دانشآموز، در دفتر مشاوره مدرسه حاضر باشید.»
شوگا، با بیحوصلگی پیام رو خوند، گوشی رو پرت کرد گوشه میز و زیر لب گفت:
شوگا: "وضعیت دانشآموز؟ من دکتر روان نیستم..."
صبح فردا، مدرسه.
دفتر مشاوره. هوای اتاق پر بود از رایحه قهوه و اضطراب.
سوآ روی صندلی کوچکی نشسته بود، ساکت. عینکش کمی بخار گرفته بود. گوشه چشمهاش نگران، اما بدون توقع.
کنارش شوگا، تکیهزده به صندلی، بازوها بسته، نگاه بیحوصله به ساعت دیواری.
مشاور مدرسه — زنی حدوداً چهلساله با عینک گرد و صدایی آرام — حرفش را شروع کرد:
مشاور: آقای مین، ما نگران وضعیت سوآ هستیم. ایشون از نظر تحصیلی خیلی قویان، ولی نشانههای اضطراب و گوشهگیری شدید دارن. این هفته دوبار خوندماغ شدن. امروز هم گفتن دیشب شام نخورده.
شوگا: و این چه ربطی به من داره؟ میخواید من شام بریزم تو دهنش؟
مشاور: شما سرپرست قانونیاش هستید. این یعنی مسئولیت روانی، عاطفی، نه فقط سقف بالای سر.
شوگا: من وظیفهمو انجام میدم. غذا هست، تخت هست، سقف هست. اینکه اون نتونه با بقیه کنار بیاد، مشکل منه؟
مشاور: با عرض احترام، لحن شما خیلی تدافعیست. ما این جلسه رو برای حمله به شما نگرفتیم. فقط میخوایم همکاری کنیم که شرایط سوآ بهتر بشه.
شوگا (با طعنه): بهتر بشه یعنی چی؟ برقصم براش؟ هر روز بگم "آفرین عزیزم چقدر خوبی"؟ من اهل این حرفا نیستم.
مشاور: لازم نیست باهاش مهربون باشید. فقط نباید آزارش بدید. حضور کسی مثل شما، وقتی بیش از حد بیتفاوت باشه، خودش فشار روانیه.
شوگا پوزخند زد.
شوگا: من قرار نیست تو زندگیم تغییر کنم چون یه دختر از پرورشگاه ترسیده. اگه نمیتونید با این شرایط کنار بیاید، یکی دیگه رو براش پیدا کنید.
سکوت سنگینی تو اتاق افتاد.
سوآ زیر لب گفت:
سوآ: لطفاً... نمیخوام جابجا بشم.
شوگا سریع چرخید سمتش.
شوگا: تو حرف نزن.
مشاور: آقای مین!
شوگا (با صدای خشک و خسته): تمومش کنید. من وقت ندارم. شما پروندهتونو بنویسید، هر کاری لازمه بکنید. من هنوز خونه دارم، کار دارم، زندگی دارم. اینجا فقط وقت تلفیه.
بلند شد. بدون خداحافظی، از اتاق خارج شد. در محکم بسته شد.
سوآ همونطور نشسته بود. سرش پایین. دستهاش روی زانوش، بیحرکت.
مشاور آهی کشید.
مشاور: عزیزم... هنوز میخوای باهاش زندگی کنی؟
سوآ، با صدایی ضعیف اما محکم گفت:
سوآ: آره....
«لطفاً فردا ساعت ۱۰ صبح برای بررسی وضعیت دانشآموز، در دفتر مشاوره مدرسه حاضر باشید.»
شوگا، با بیحوصلگی پیام رو خوند، گوشی رو پرت کرد گوشه میز و زیر لب گفت:
شوگا: "وضعیت دانشآموز؟ من دکتر روان نیستم..."
صبح فردا، مدرسه.
دفتر مشاوره. هوای اتاق پر بود از رایحه قهوه و اضطراب.
سوآ روی صندلی کوچکی نشسته بود، ساکت. عینکش کمی بخار گرفته بود. گوشه چشمهاش نگران، اما بدون توقع.
کنارش شوگا، تکیهزده به صندلی، بازوها بسته، نگاه بیحوصله به ساعت دیواری.
مشاور مدرسه — زنی حدوداً چهلساله با عینک گرد و صدایی آرام — حرفش را شروع کرد:
مشاور: آقای مین، ما نگران وضعیت سوآ هستیم. ایشون از نظر تحصیلی خیلی قویان، ولی نشانههای اضطراب و گوشهگیری شدید دارن. این هفته دوبار خوندماغ شدن. امروز هم گفتن دیشب شام نخورده.
شوگا: و این چه ربطی به من داره؟ میخواید من شام بریزم تو دهنش؟
مشاور: شما سرپرست قانونیاش هستید. این یعنی مسئولیت روانی، عاطفی، نه فقط سقف بالای سر.
شوگا: من وظیفهمو انجام میدم. غذا هست، تخت هست، سقف هست. اینکه اون نتونه با بقیه کنار بیاد، مشکل منه؟
مشاور: با عرض احترام، لحن شما خیلی تدافعیست. ما این جلسه رو برای حمله به شما نگرفتیم. فقط میخوایم همکاری کنیم که شرایط سوآ بهتر بشه.
شوگا (با طعنه): بهتر بشه یعنی چی؟ برقصم براش؟ هر روز بگم "آفرین عزیزم چقدر خوبی"؟ من اهل این حرفا نیستم.
مشاور: لازم نیست باهاش مهربون باشید. فقط نباید آزارش بدید. حضور کسی مثل شما، وقتی بیش از حد بیتفاوت باشه، خودش فشار روانیه.
شوگا پوزخند زد.
شوگا: من قرار نیست تو زندگیم تغییر کنم چون یه دختر از پرورشگاه ترسیده. اگه نمیتونید با این شرایط کنار بیاید، یکی دیگه رو براش پیدا کنید.
سکوت سنگینی تو اتاق افتاد.
سوآ زیر لب گفت:
سوآ: لطفاً... نمیخوام جابجا بشم.
شوگا سریع چرخید سمتش.
شوگا: تو حرف نزن.
مشاور: آقای مین!
شوگا (با صدای خشک و خسته): تمومش کنید. من وقت ندارم. شما پروندهتونو بنویسید، هر کاری لازمه بکنید. من هنوز خونه دارم، کار دارم، زندگی دارم. اینجا فقط وقت تلفیه.
بلند شد. بدون خداحافظی، از اتاق خارج شد. در محکم بسته شد.
سوآ همونطور نشسته بود. سرش پایین. دستهاش روی زانوش، بیحرکت.
مشاور آهی کشید.
مشاور: عزیزم... هنوز میخوای باهاش زندگی کنی؟
سوآ، با صدایی ضعیف اما محکم گفت:
سوآ: آره....
- ۱۸.۴k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط