「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 72
✦.................................

و کنار آن کیم تهیونگ ایستاده بود؛ با یونیفرم نظامی تیره، قد بلند، شانه‌های صاف و همان چهره سرد و غیرقابل خواندن همیشگی انگار اصلاً متوجه نگاه صدها نفر اطرافش نبود یا شاید برایش اهمیتی نداشت.

پچ‌پچ‌ها بیشتر شد:

«اون کیه؟»

«خدایا چقدر خوشتیپه...»

«نظامیه؟»

«باورم نمیشه همون فرمانده‌ی معروفه»

«ماشینشو دیدی؟!»

«دارم از هوش میرم...»

اما تهیونگ حتی یک بار هم به اطراف نگاه نکرد. نگاهش مستقیم روی آیلین بود همین.

آیلین چند ثانیه خشکش زد

+ اوه نه...

آنیا نگاهش را بین آن دو جابه‌جا کرد

آنیا: پشماممم داداشِ لیناست.. همون که اون شب آیلینو نجات داد

کای فکش منقبض شد

کای: اینجا چیکار می‌کنه؟

آیلین سریع گفت:

+ توضیح میدم

کای: امیدوارم توضیح خیلی خوبی داشته باشی.

تهیونگ بدون عجله به سمتشان قدم برداشت؛ قدم هایی شمرده و دقیق. صدای همهمه اطراف بیشتر شد چند نفر حتی موبایلشان را درآورده بودند و درحال عکس یا فیلم گرفتن بودن

آیلین همان لحظه دستش را بالا آورد

+ نه

_ چی نه؟

+ هرچی می‌خوای بگی نه

تهیونگ جلویش ایستاد و با اشاره کوتاهی به ماشینش گفت:

_ سوار شو

+ خودمون ماشین داریم

کای همان لحظه سریع گفت:

کای: درسته

سکوت کوتاهی بین دو مرد نشست آنیا ناگهان احساس کرد بهتر است اصلاً حرف نزند.

آیلین دست‌هایش را روی کمرش گذاشت

+ من کاملاً سالمم، کاملاً بالغ و مستقل و کاملاً می‌تونم خودم برم خونه

تهیونگ فقط نگاهش کرد همان نگاه معروف همان نگاهی که معمولاً باعث می‌شد سربازها بدون بحث اطاعت کنند

اما آیلین هنوز مقاومت می‌کرد

+ گفتم نمیامم

_ تموم شد؟

+ نه

_ خوبه.

و پیش از آنکه آیلین بتواند یک بهانه دیگر پیدا کند، تهیونگ مستقیم مقابلش ایستاد. بعد بدون عجله خم شد. یک دستش پشت زانوهای آیلین قرار گرفت و دست دیگرش دور کمر باریک او حلقه شد.

همه چیز در یک حرکت انجام شد، محکم راحت. انگار وزن آیلین برایش هیچ اهمیتی نداشت.

لحظه بعد پاهای آیلین از زمین جدا شدند و ناگهان خودش را در آغوش تهیونگ پیدا کرد. آنقدر سریع که حتی فرصت نکرد درست متوجه شود چه اتفاقی افتاده است.

+ یــــــــــــا خدااااااااااااااااااا!

کل محوطه منفجر شد. چند نفر جیغ کشیدند. چند نفر حسادت کردند.. چند نفر موبایلشان را محکم‌تر گرفتند. آنیا دهانش باز مانده بود کای تقریباً داشت تهیونگ را سوراخ می‌کرد.

اما تهیونگ انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده باشد، همان‌طور به سمت ماشینش راه افتاد.

آیلین از شدت خجالت، صورتش سرخ شده بود

+ بذارم زمینننننن... مردم دارن نگاه می‌کنن!!

_ نگاه کنن

+ فرمانده‌ی لااشیییییی

تهیونگ جوابی نداد و فقط به سمت ماشین قدم برداشت

آیلین هی تقلا می‌کرد و مشت‌های‌کوچکش را به شانه تهیونگ می‌زد، اما در مقابل هیکل بلند و چهارشانه او بیشتر شبیه بچه‌ای به نظر می‌رسید که بیهوده سعی دارد کوه را هل بدهد.

+ ولم کننننن!

کای یک قدم جلو آمد

کای: کیم تهیونگ!

تهیونگ ایستاد برای اولین بار نگاهش به او افتاد

کای مستقیم در چشم‌هایش نگاه کرد

کای: خودش می‌تونه تصمیم بگیره

چند ثانیه سکوت شد، بعد تهیونگ آرام گفت:

_ می‌دونم.

و دوباره راه افتاد انگار اصلاً بحث تمام شده بود.

آیلین هنوز در حال تقلا بود:

+ قسم می‌خورم وقتی برسم زمین انتقام می‌گیرم

_ منتظرم.

+ بزارمممم زمیننن!

_ ساکت باش

+ دستور نده!

و چند قدم آن‌طرف‌تر...

آنیا از دور فقط زیر لب گفت:

آنیا: خدایا...

آنیا: این دیگه چه وضعیه؟

کای با فک منقبض و دست‌هایی که روی کمرش قفل شده بودند ایستاده بود.
نگاهش لحظه‌ای از تهیونگ جدا نمی‌شد.

مردی که آیلین را بدون کوچک‌ترین زحمتی در آغوش گرفته بود؛ انگار وزنش از یک پر هم کمتر باشد.

رگ کنار شقیقه کای آرام می‌زد. اخمی عمیق میان ابروهایش افتاده بود و چشم‌هایش با آشکارترین شکل ممکن نارضایتی را فریاد می‌زدند.

بدتر از همه این بود که تهیونگ حتی اهمیت نمی‌داد. نه به نگاه سنگین کای، نه به پچ‌پچ دانش‌آموزها و نه به جمعیتی که با ناباوری تماشایشان می‌کردند انگار تنها چیزی که می‌دید دختر پرحرفی بود که در آغوشش تقلا می‌کرد و هر چند ثانیه یک بار تهدیدش می‌کرد.

و همین... کای را بیشتر حرص می‌داد.

+ ببین.. قسم می‌خورم اگه همین الان منو زمین نذاری...

_ ساکت باش.

+ ساکت باش؟! ساکت باش؟!... جلوی کل مدرسه منو بغل کردی!

_ مقاومت کردی

+ چون نمی‌خواستم بیام!

_ انتخاب اشتباهی بود.
دیدگاه ها (۸)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 71✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 70✦...........................

ری اکت پارت دومتابیتو:توی مهمونی، وقتی دید هنوز دارد بهت زل ...

TOW BROKEN THINGS

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط