آیا نفرت ماندگار خواهد بود
آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۶۳
( ویو جونگ کوک )=بعد از اینکه نیلسو بالا رفت دستی به موهام کشیدم و به عقب بردم . اون هیچ جوره نمیخواد باهام هم کلام بشه و از این رنج میبرم
از آشپز خونه بیرون رفتم و روی کاناپه نشستم سرمو به عقب تکیه دادم و دستامو بهم قفل کردم
فکر نمیکردم که انقدر از دستم ناراحت باشه .
نمیتونم دیگه خودمو کنترل کنم
دیگه تحمل اینو ندارم که انقدر باهام سرد و بی تفاوت باشه
من پشیمونم ، واقعا پشیمونم
ناخودآگاه چشمام خیس شد
هه ، آخرین بار که گریه کردم اصلا یادم نیست
نیلسو داره منو به زانو در میاره . من دیوانه وار دارم بهش علاقه مند میشم
اون داره تبدیل به نقطه ضعف من میشه.
صدای قدمای ظریفی رو احساس کردم که اومد سمتم
چشمامو باز کردم و نیلسو رو روبروم دیدم
بهت زده به من خیره بود
چند ثانیه بعد اومد سمتم
روی پام نشست و بغلم کرد . متعجب شدم
گرمای تنش بهم آرامش میداد
چشمامو بستم و عطر دیوونه کننده موهاشو وارد ریه هام کردم
دستمو پشت کمرش گزاشتم
دستشو پشت سرم برد و داخل موهای پریشونم فرو کرد
آروم موهامو نوازش میکرد . اون دیگه خوب یاد گرفته با کاراش منو رام کنه
همونطور که موهامو نوازش میکرد زیر لب چیزی رو به زبون آورد:
"+ببخشید کوک."
و آروم دستشو از موهام کشید
از بغلم بیرون اومد و منو با کلی دلتنگی تنها گذاشت
من موندم و این قلب که دیوونه وار میتپه
_________________
ویو نیلسو
من چم شده بود؟
از پله ها تند تند بالا میرفتم جوری که نزدیک بود با مخ برم تو زمین
قلبم تند میزد و نفس نفس میزدم
وقتی که فهمیدم چیکار کردم بی اختیار از بغلش بیرون اومدم و یجورایی فرار کردم
پاک خل شدم
_________________
فردا ۱۲:۲۳
ویو نیلسو
باد خنکی موهامو نوازش میکرد
به همراه خانواده کوک داخل کشتی بودیم و به سمت جزیره ججو میرفتیم
اما انگار عمه بزرگ کوک کاری براش پیش اومده بود و زودتر از ما رفته بود......
شرط ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
پارت ۶۳
( ویو جونگ کوک )=بعد از اینکه نیلسو بالا رفت دستی به موهام کشیدم و به عقب بردم . اون هیچ جوره نمیخواد باهام هم کلام بشه و از این رنج میبرم
از آشپز خونه بیرون رفتم و روی کاناپه نشستم سرمو به عقب تکیه دادم و دستامو بهم قفل کردم
فکر نمیکردم که انقدر از دستم ناراحت باشه .
نمیتونم دیگه خودمو کنترل کنم
دیگه تحمل اینو ندارم که انقدر باهام سرد و بی تفاوت باشه
من پشیمونم ، واقعا پشیمونم
ناخودآگاه چشمام خیس شد
هه ، آخرین بار که گریه کردم اصلا یادم نیست
نیلسو داره منو به زانو در میاره . من دیوانه وار دارم بهش علاقه مند میشم
اون داره تبدیل به نقطه ضعف من میشه.
صدای قدمای ظریفی رو احساس کردم که اومد سمتم
چشمامو باز کردم و نیلسو رو روبروم دیدم
بهت زده به من خیره بود
چند ثانیه بعد اومد سمتم
روی پام نشست و بغلم کرد . متعجب شدم
گرمای تنش بهم آرامش میداد
چشمامو بستم و عطر دیوونه کننده موهاشو وارد ریه هام کردم
دستمو پشت کمرش گزاشتم
دستشو پشت سرم برد و داخل موهای پریشونم فرو کرد
آروم موهامو نوازش میکرد . اون دیگه خوب یاد گرفته با کاراش منو رام کنه
همونطور که موهامو نوازش میکرد زیر لب چیزی رو به زبون آورد:
"+ببخشید کوک."
و آروم دستشو از موهام کشید
از بغلم بیرون اومد و منو با کلی دلتنگی تنها گذاشت
من موندم و این قلب که دیوونه وار میتپه
_________________
ویو نیلسو
من چم شده بود؟
از پله ها تند تند بالا میرفتم جوری که نزدیک بود با مخ برم تو زمین
قلبم تند میزد و نفس نفس میزدم
وقتی که فهمیدم چیکار کردم بی اختیار از بغلش بیرون اومدم و یجورایی فرار کردم
پاک خل شدم
_________________
فردا ۱۲:۲۳
ویو نیلسو
باد خنکی موهامو نوازش میکرد
به همراه خانواده کوک داخل کشتی بودیم و به سمت جزیره ججو میرفتیم
اما انگار عمه بزرگ کوک کاری براش پیش اومده بود و زودتر از ما رفته بود......
شرط ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
- ۲۲.۹k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط