Part

Part¹³
آسیه: باشه دوروک‌ اما فقط امشب

_ب..باشه..باشه فق امشب😃

آسیه: رسیدیم کلبه
چه جالب هنوزم کلبه تغییری نکرده🥺
می‌خواستم بزنم زیر گریه آخه اینجا من به دوروک‌ خبر حاملگیمو دادم😭

_آره هیچیش تغییر نکرده آسیه
همه اون وسیله هایی که تو انتخاب کرده بودی همینجاست دستشون نزدم

آنیسا: مامانی من تابم میاد🥱

_باشه قشنگم بیا اینجا رو کاناپه دراز بکش بخواب

دوروک: چرت نگو آسیه من اون اتاق خودمو براتون آماده می‌کنم برین اونجا بخوابین منم اینجا رو کاناپه میخوابم

آسیه: نه دوروک ما اینجا با دخترم رو کاناپه می‌خوابیم تو برو سرجات

دوروک‌: آسیه اگه یادت بیاد اون تخت دونفرست شما دو نفر میرین اونجا
رو این کاناپم من می‌خوابم همینه که گفتم

آسیه: ن.. نه.. نه دوروک

دوروک: آسیهههه😑

آسیه: اووووفففففف باشه بابا باشه

دوروک: همینه نمی‌تونی رو حرف دوروک اتاکول حرف بزنی

آسیه: هااااا😒
دیدگاه ها (۴)

Part¹⁴«چند دقیقه بعد»نویسنده: آسیه از اتاق اومد بیروندوروک: ...

Part¹⁵دوروک‌: دیدم آسیه تو بغلم خوابه انقدر قشنگ خوابیده بود...

Part¹²آسیه: یه پنگوئن جای آیینه بالا آویزون بوداون همون پنگو...

Part¹¹آسیه: از خونه رفتیم بیرون مادر دختری دیدم هیچ ماشینی ر...

×*خدا مارو از دست تو نجات بده که موندیم دستت+باشه ببخشید دیگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط